part9

5 2 0
                                        

#شاهرگ_ماه

تهیونگ

صبح با شنیدن صدای در با بدنی کوفته بیدار شدم ۴ نفر
وارد شدن به سمتم اومدن :چیکار میکنید ولم کنید هی با شمام

بدون توجه به من روی چشمام بستن طناب دور دستام سفت کردن
از در خارج شدیم  روی یک تخت درازم کردن چشم بند از روی چشمام برداشتن

با وحشت به اطراف نگاه کردم پر از دستگاه بود ۳ نفر با روپوش سفید روبروم بودن یکی از اونا
همون عینکی بود با ترس گفتم:معلوم هست  چه غلطی میکنید
اون مرد تک چشم به سمتم اومد دستام به تخت سفت کرد بی توجه
به حرفم دکمه های لباسم یکی پس از دیگری باز میشدن
بلند تر فریاد زدم خودمو تکون دادم :ولم کن چرا لباسمو در میارید منحرفای کثیف ولم کنید
با دیدن سوزن تو دستش وحشت کردم :تو رو خداااا ولم کنید چه دشمنی باهام دارید
وحشت زده میخواستم دستم از اون دست بند آزاد کنم که تک چشم محکم گرفتم بعدش سوزش توی  تمام بدنم پیچید

راوی
با احتیاط شکافی زیر شکم ایجاد کردن رحم داخل بدنش گذاشتن
بعد از ۸ ساعت طولانی بالاخره تموم شد
ارباب وارد اتاق شد همه به نشان احترام کمی خم شدن
با تحکم گفت:تموم شد
دکتر میچل لبخندی زد گفت:بله ارباب
با زبون خیس شدش رو به لب های خشکش کشید لبخندی زد چشمای گیراش پر از رضایت شدن سری تکون داد گفت:خوبه بازی داره جذاب میشه
رو کرد سمت جین گفت: کی میتونیم اقدام کنیم
جین با لحن شوخی گفت :داداش چقدر واسه کردنش عجل...
با دیدن اخم جونگکوک صداش در نطفه خفه شد
با صدایی که بزور به گوش میرسید عذر خواهی کرد
همه از اتاق خارج شدن
نگاه عمیقی بهش انداخت نزدیک شد دستی به شکمش کشید لبخندی وحشتناک زد گفت: دردی که پدرت داد تو هزاربرابر پس میدی مطمئن میشم با درد بمیری
نیشخندی به چشمای بسته رنگ پریدش زد خارج شد

ࡄ֒ߊ‌‌ܣܝ‌ࡏަߺࡉ ܩߊ‌‌ܘDonde viven las historias. Descúbrelo ahora