با باز شدن در سالن ، نگاه از موبایلش گرفت و از روی صندلی بلند شد.
احترام نظامی به ارشدش گذاشت و با دستور ازاد او دوباره به صندلیش برگشت.
ارشد نفس عمیقی کشید و بدون هیچ مقدمه ای لب زد : میرم سر اصل مطلب... همونطور که میدونید امریکا داره برای حمله به ما اماده میشه و میدونید چیه این موضوع ترسناکه ؟
کمی مکث کرد و ادامه داد : اینکه کسایی که نقشه حمله به مارو کشیدن کسایین که از همین خاک اب خوردن و توی این سرزمین رشد کردن...
همتون فرمانده شون رو میشناسین.. اون یه زمانی زیردست من بود ولی الان شده فرمانده ی کل ارتش امریکا.
ما نیاز به یه جاسوس داریم که بتونه به یه نحوی نقشه های اونا رو برای ما فاش کنه... الان میخوام نظرسنجی کنم و بدونم که شما ها فکر میکنید که کی بهترین گزینه برای جاسوس بودنه.
سپس با انگشت دست راستش به برگه هایی که رو به روی فرمانده ها بود ، اشاره کرد و گفت : توی این برگه ها اسم فرد مورد نظرتون رو بنبنویسید..
اون شخص بدون هیچ دلیلی باید این مأموریت رو قبول کنه و از تمام وجودشم مایه بزاره.. حتی اگر برای به دست اوردن مدارک مجبور به همخوابی شد باید قبولش کنه...
اخمی از حرف فرمانده کرد و با صدایی مردونه و جدی لب زد : هیچ دلیلی برای همخوابی با هم جنس خودمون نمیبینم ارشد..بهتر نیست به جای اینکه یه جاسوس برای پیدا کردن مدارک به امریکا بفرستید به فکر قوی کردن ارتش باشید ؟
این نشون از ضعف و ترس شما نسبت به پارک چانیول نیست ؟ارشد اخمی کرد و با تن صدای بالایی لب زد :
اینجا من میگم کی چیکار کنه بیون بکهیون.. تو فقط یه فرمانده ساده ای ، پس ساکت باش و هر کاری که میگم رو انجام بده.
پوزخندی زد و با حرص برگه رو توی دستش فشرد و خودکاررو از روی میز برداشت تا اسم شخصی که فکر میکرد برای این کار مناسب هست رو بنویسه.
بعداز چیزی حدود بیست دقیقه ، ارشد با صدایی بلند و رسا زد : خب برگه ها رو بیارید بزارید رو میز من.
چشمی توی حدقه چرخوند و با خستگی از روی صندلی بلند شد و به طرف میز ارشد رفت.
کاغذ رو روی میز و بقیه کاغذ ها کوبید و تا خواست از میز ارشد دور شه ، مچ دستش اسیر شد.
اخمی کرد و به طرف ارشدش برگشت و ابرویی بالا بالا داد.
ارشد نگاهی به بقیه انداخت و با دیدن حواس پرتی شون ، لب زد : همین الان میتونم حدس بزنم که کی قراره به این مأموریت بره... پس بهتره خودتو براش اماده کنی.
پوزخندی زد وگفت : شما حدسو میزنید ولی من مطمئنم ، میدونین چرا ؟
ارشد اخمی کرد گفت : نمیدونم.
مچ دستش رو ازاد کرد و به ارشد نزدیک شد و در گوشش لب زد : چون شما ها یه مشت احمقید که اسم خودتون رو گذاشتید حامیان این کشور و ارتش.
با حرف بکهیون که چیزی جزحقیقت نبود ، دندون هاش رو به هم فشرد و برای تخلیه ی عصبانیتش با حرص لب زد : اگه بهترین فرمانده نبودی تا حالا الان توبیخت کرده بودم.
این بار پوزخند صدا داری زد و گفت : نمیتونی این کار رو بکنی.. چون در اخر محتاج من میشی تا بتونی با بقیه بجنگی... پس فرمانده ی کل..
کمی مکث کرد و با نگاه زیرچشمی به فرماندهانی که اندفعه در حال نگاه کردن به اون دو نفر بودن لب زد :
حرف از توبیخ من نزن.. چون تنها یه بشکن از طرف من کافیه تا کل زندگیت به نابودی کشیده بشه.
ارشد اخمی به چهره نشوند و با لحنی دستوری لب زد : برو بشین.
ابرویی بالا داد و با یه نیشخند ، از فرماند جدا شد و به طرف صندلیش رفت.
ارشد نفس عمیقی کشید و دونه به دونه کاغذ ها رو باز کرد و به طرف تابلوی پشت سرش رفت و اسم بکهیون رو بزرگ روی تابلو نوشت و گفت : کسی که بیشترین رای رو برای این مأموریت گرفته بیون بکهیونه.. باید خودتو براش اماده کنی بکهیون.
دست هاش رو محکم روی میز کوبید و از روی صندلی بلند شد.
با این حرکتش خیلی از فرمانده ها توی جاشون لرزیدن و نگاه از چشم های کشیده اون پسر گرفتن.
نیشخندی به چهره های ترسیده اشون زد و با لحنی تمسخر امیز لب زد : باشه.. من میرم وسایلم رو جمع کنم.
و به طرف فرمانده ی کل برگشت و احترام نظامی گذاشت و با یک نگاه تیز ازش رو گرفت و از اتاق خارج شد.

YOU ARE READING
𝕊ℙ𝕐 (𝓒𝓱𝓪𝓷𝓫𝓪𝓮𝓴 𝓿𝓮𝓻)
FanfictionName: 𝓢𝓟𝓨 Couple: Chanbaek Genre: Military , romance , action , angst , bdsm🔞 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دو فرمانده... پارک چانیول و بیون بکهیون... یکی در امریکا یکی در کره پارک چانیول فرمانده ای که به جرم خیانت از کشورش اخراج شده و حا...