یک ساعت بعد
تکون ریزی خورد و اروم چشماش رو باز کرد .
نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن سکوت درمانگاه ، نفس عمیقی کشید و دستش رو به سرم توی رگش رسوند و درش اورد .
هیسی از سوزش سوزن کشید و روی تخت نشست .
پای اسیب دیده اش مثل قبل درد نمیکرد و ورمش خیلی کمتر شده بود و این نشون میداد که مچ پاش فقط کمی جا به جا شده بود .
از روی تخت بلند شد و خواست قدم اول رو برداره که سرش به شدت گیج رفت و دوباره روی تخت نشست .
دستش رو روی سرش گذاشت و همون لحظه صدایی بم به گوشش رسید : دراز بکش...خون زیادی ازت رفته .
سرش رو بالا اورد و نگاهش رو به مرد رو به روش داد .
با دیدن چانیول و عامل بدبختیاش ، با نفرت ازش رو گرفت و دوباره سعی کرد از روی تخت بلند شه .
چانیول اخمی کرد و شونه های بکهیون رو گرفت و روی تخت خوابوندش و گفت : اینجا حرف اخر رو من میزنم بکهیون خب ؟
توی چشم های چانیول نگاه کرد و گفت : حق با شماست فرمانده .. همیشه فرمانده ها حرف اخر رو میزنن و به سربازاشون زور میگن .
زبونی به لب پایینش زد و شونه های بکهیون رو رها کرد .
روی تخت کناری دراز کشید و گفت : دکتر گفت تا یک روز باید اینجا بمونی ... تو که اینقدر ضعیفی برای چی اومدی سربازی .. میتونستی ک...
با صدای داد بکهیون سکوت کرد و اروم چشماش رو باز کرد و به صورت سرخ شده اش زل زد : خفه شو .
بکهیون با حرص دستاش رو مشت کرد و گفت : تو نمیتونی به من بگی ضعیف...
بدون هیچ واکنشی سرش رو تکون داد و گفت : باشه... بتمرگ .
با نفرت نگاهش رو از چانیول گرفت و دوباره روی تخت دراز کشید و پشتش رو به مرد کرد .
چانیول دوباره به بکهیون نگاه کرد و با دیدن کمر سفیدش ، لبخند محوی زد و خواست چیزی بگه که لوکاس گفت : اوه چانیول اینجایی ؟ بیا موقع ناهار شده .
با اتمام حرفش نگاهش رو به تخت بکهیون داد و با دیدن کمر سفیدش ، نیشخندی زد و گفت : بدنش هنوزم مثل قبل خوشگل و هاته .
فکر میکرد بکهیون خواب باشه ولی بکهیون حرفاش رو واضح شنیده بود و همین باعث میشد دستاش رو زیر پتو مشت کنه و دندون هاش رو بهم فشار بده .
چانیول با اخم از روی تخت بلند شد و لوکاس رو هل داد و گفت : برو بیرون .
لوکاس خنده ی ریزی زد و گفت : باشه .
و از اتاق خارج شد .
چانیول به طرف بکهیون رفت و پتو رو کاملا روی بدنش انداخت و گفت : فکر کنم بعدا باید حسابی باهم گپ بزنیم بکهیون .
نگاهش رو به چانیول داد و گفت : راجبه ؟
چانیول با نیشخند گفت : راجب اینکه چطوری لوکاس رو میشناسی... یا نه بیخیال .. بهتره از خود لوکاس بپرسم که رابطه اش با سرباز من چی بوده .
و با اتمام حرفش بدون اجازه دادن به بکهیون برای حرف زدن از اتاق خارج شد و به طرف سالن غذا خوری رفت .
چشماش رو توی حدقه چرخوند و گفت : تو یه دیونه ای... چیکار زندگی من داری پرو ... فکر میکنه چون فرمانده است باید توی زندگی بقیه دخالت کنه یا نه چون یه بار گذاشتم سکس کنیم فکر کرده خبریه ؟
پوزخند صدا داری زد و گفت : احمق .با رسیدن به سالن غذا خوری ، لوکاس رو دید که داشت براش دست تکون میداد .
به طرفش رفت و رو به روش نشست و بدون مقدمه گفت : بکهیون رو از کجا میشناسی ؟
تیکه گوشتی توی دهنش قرار داد و گفت : یادته چند سال پیش بهت گفتم با یه پسریم که خیلی ساده است و هر کاری بگم انجام میده ؟ بهت گفتم بارها خیانتم رو دید و حرفی نزد و با لبخند فقط بخشیدم ؟ اون پسر بکهیون بود .
متعجب و با دهنی باز به لوکاس نگاه کرد و حرفی نزد .
لوکاس نیشخندی زد و گفت : به نظر توهم خیلی عجیبه نه ؟ بکهیون الان با بکهیون چند سال پیش خیلی فرق داره .. اون موقع هنوز دانشگاه هم نمیرفت... الان خیلی تعجب کردم اینجا دیدمش انتظارش رو نداشتم .
چانیول پوزخندی زد و گفت : جالبه .
لوکاس سری تکون داد و گفت : اوهوم .
ولی لوکاس نمیدونست چانیول داره راجب کثیف و اشغال بودن خودش حرف میزنه .
بار ها و بار ها لوکاس رو در حال بوسیدن و اینو و اون دیده بود و بهش گوشزد کرده بود که دوست پسر داره ولی هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمیکرد اون پسر ظریف و عینک کاسه ای با موهای مشکی که رو به پایین بودن ، همین بکهیون باشه که روی زیباییش شرط میبست .
از روی صندلی بلند شد و ظرف غذای خودش رو برداشت .
لوکاس متعجب لب زد : کجا میری ؟
بدون جواب دادن به اون حیوون انسان نما ، از سالن غذا خوری خارج شد و به طرف درمانگاه رفت .
در اتاق بکهیون رو باز کرد و با دیدنش که روی تخت نشسته بود و در حال بازی با انگشتاش بود ، اخمی کرد و غذا رو روی میزش قرار داد و گفت : کوفت کن .
اروم سرش رو بالا اورد و به چانیول نگاه کرد .
با اخم لب زد : کلا بلد نیستی مثل ادم حرف بزنی نه ؟
با عصبانیت دستش رو توی موهای بکهیون فرو برد و سرش رو بالا گرفت .
گازی از سیبک گلوش گرفت و توی فاصله ی نزدیک از صورتش لب زد : نه... اخر هفته بازم بهت مرخصی میدم .. بیا خونم .
پوزخندی زد و گفت : من فقط یه بار با هر دام میخوابم .
مثل خود بکهیون پوزخند زد و گفت : من هر دامی نیستم بیبی ... اخر هفته ساعت 8 منتظرتم .. خودت بیا خونم من حوصله ندارم سوارت کنم .
ابرویی بالا داد و گفت : همین طوری وارد خونت نمیشم .. بین هر رابطه ای یه قانون و قرار هست .. من بار اول بدون هیچ در خواستی بهت دادم .. الان فرق میکنه...
نیشخندی زد و موهای بکهیون رو ول کرد و روی تخت کنارش نشست و گفت : چی میخوای ؟
زبونی به لب پایینش زد و گفت : میخوام روزای استراحت توی خونه ی تو باشم ... در ماه چهار بار استراحت داریم .. توی این چهار بار دوبارش رو رابطه برقرار میکنیم و دو بار دیگه من و به حال خودم میزاری ... از رابطه ی عاشقانه هیچ خبری نیست .. از بوسیده شدن متنفرم ... از اینکه من با فرد دیگه ای روی تخت باشم و تو نگاه کنی و لذت ببری متنفرم .. کارایی که دوست ندارم رو نباید انجام بدی و باید مثل یه شخصیت اصلی باهام رفتار کنی .. جوری باشه که اگر اون دختره ی هرزه اومد چیزی گفت بدون هیچ حرف و دلیلی بتونم بهش سیلی بزنم ... باید یه اتاق جدا برام درست کنی... باید شام و ناهارم اماده باشه و من بدون هیچ ترسی بخورم و بپوشم و بخوابم... باید بهم شخصیت بدی .. غرور بدی .. ارزش بدی .. میتونی اینکار ها رو انجام بدی ؟
بدون اینکه حتی خودش هم متوجه بشه ، تمامی چیز هایی که از یه رابطه میخواست رو به چانیول گفته بود .
چانیول با اخم کمی فکر کرد و گفت : با همش موافقم جز یه چیز .
اب دهنش رو قورت داد و گفت : بگو .
چانیول دستش رو توی موهای بکهیون فرو کرد و توی یه حرکت ناگهانی سرش رو نزدیک برد تا لبای بکهیون رو ببوسه که بکهیون پشت دستش رو روی لباش قرار داد .
توی همون فاصله ی نزدیک به بکهیون نگاه کرد و گفت : با نبوسیدن نمیتونم کنار بیام... باید بزاری ببوسمت .
دندون هاش رو به هم فشرد و سعی کرد بغض نکنه .
دست ازادش رو روی شونه ی چانیول گذاشت و گفت : نمیخوام .
اخم محوی کرد و گفت : چرا از رابطه ی عاشقانه متنفری ؟
با دست هایی که میلرزید ، به مرد مقابلش نگاه کرد و با لکنت گفت : از ... ازم فاصله بگیر .
چانیول با همون اخم ازش فاصله گرفت و گفت : تا زمانی که دلیلش رو نتونم نمیتونم به قوانینت عمل کنم... دلیل هات رو بهم بگو منم بهشون احترام میزارم .
لب پایینش رو گزید و همانطور که نگاهش به غذاش بود لب زد : گفتی تا فردا مرخصی دارم درسته ؟ پس بیا بریم خونت ... اونجا هم مشروب میخوریم و هم تموم دلیل هام رو بهت میگم .

ESTÁS LEYENDO
𝕊ℙ𝕐 (𝓒𝓱𝓪𝓷𝓫𝓪𝓮𝓴 𝓿𝓮𝓻)
FanficName: 𝓢𝓟𝓨 Couple: Chanbaek Genre: Military , romance , action , angst , bdsm🔞 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دو فرمانده... پارک چانیول و بیون بکهیون... یکی در امریکا یکی در کره پارک چانیول فرمانده ای که به جرم خیانت از کشورش اخراج شده و حا...