با رسیدن به مکانی که زیر دستش ادرس رو بهش گفته بود ، از ماشین پیاده شد و چمدون رو هم خارج کرد .
متعجب به اطراف نگاه کرد و با ندیدن جت و زیر دستش ، موبایلش رو از توی جیب شلوار لی مشکیش در اورد و شماره ی زیر دستش رو گرفت اما با شنیدن صدای زنی که میگفت ( دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد ) با قلبی که توی دهنش میزد و دست هایی که میلرزید ، موبایل رو پایین اورد .
دوباره شماره ی سرباز رو گرفت و هنوز صدای زن توی گوشش نپیچیده بود که دستی توی موهاش فرو رفت و وحشیانه به عقب کشیده شد .
ترسیده و متعجب جیغی کشید و دستش رو روی دست های مرد گذاشت و بهش نگاه کرد .
با دیدن چشم های سرخ چانیول ، با چشم های گشاد شده بهش نگاه کرد و با ترس لب زد : چان .. یو ..
و با ضربه ی محکمی که با پشت دست چانیول به صورتش خورد ، حرفش هیچ وقت کامل نشد .
اهی گفت و دوباره به مرد نگاه کرد .
باورش نمیشد رکب خورده باشه .. اونم از زیر دست و کشور خودش ..
با این کار ، شیندونگ بکهیون رو فروخته بود و چی از این بدتر ...
هه... پدرخونده ی خودش پسرش رو فروخته بود...
موهای بکهیون رو بیشتر کشید و توی صورتش خم شد و از بین دندون هاش گفت : ما با هم کار داریم فرمانده بیون بکهیون .
متعجب توی چشم های مرد مقابلش نگاه کرد و حرفی نزد .
گریه اش گرفته بود و بی نهایت ترسیده بود ..
میدونست چانیول چه ادمیه بخاطر همین از درد دوباره میترسید .
دندون هاش رو محکم بهم فشرد و همانطور که موهای بکهیون رو میکشید ، به طرف ماشینش رفت .
در کمک راننده رو باز کرد و بکهیون رو با مو توی ماشین هل داد و در رو محکم کوبید .
خودش هم با عجله پشت فرمون نشست و ماشین رو از جا کند و به سمت خونه اش حرکت کرد .
اگر بکهیون رو به دست قانون میسپرد صد در صد میکشتنش و این چیزی نبود که چانیول میخواست .
توی ماشین هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد و بکهیون تموم مدت به رکبی که خورده بود فکر میکرد .
چانیول هم به این فکر میکرد که چرا بکهیون داشته از کشور میرفته .
به محض رسیدن به خونه ، ماشین رو توی باغ پارک کرد و پیاده شد .
به طرف بکهیون رفت و در رو باز کرد و دوباره موهاش رو توی دست گرفت و پیاده اش کرد .
بکهیون با درد اهی گفت و دستاش رو روی مچ چانیول گذاشت و لب زد : ولم کن .
پوزخندی زد و سیلی محکمی نصیب گونه ی بکهیون کرد و گفت : ولت کنم ؟ من تازه گرفتمت فرمانده بیون .
لباش رو به هم فشرد و حرفی نزد .
اینکه چانیول گرفته بودش بی نهایت براش ترسناک بود .
حاضر بود به دست قانون شکنجه بشه ولی به دست چانیول نه .
همانطور که بکهیون رو میکشید وارد خونه شد و در رو محکم بست .
اینبار به جای اتاق بازی به سمت زیر زمین رفت و در رو باز کرد و بکهیون رو هل داد تا وارد بشه .
با زانو روی زمین افتاد و اخی از درد گفت .
نگاهی به اطراف انداخت و با دیدن وسایلی که تا به حال به چشم ندیده بود و معلوم بود دست سازن ، اشکی ریخت و گفت : تمومش کن ... چرا فقط منو نمیدی دست قانون .
با حرف بکهیون خنده ی بلندی کرد و گفت : اگر بدمت دست قانون از دستم میری بکهیون .. من اینو نمیخوام .. نمیخوام یه فرمانده ی عالی رتبه از کره رو از دست بدم.
با حرف چانیول لبش رو محکم گزید و چیزی نگفت .
همانطور که بکهیون با چهره ای خیس و لبی خونی در اثر سیلی هایی که خورده روی زمین نشسته بود ، صندلی برداشت و رو به روش نشست و گفت : خب ؟
من شروع کنم یا خودت میگی ؟
حرفی نزد و سرش رو پایین انداخت .
پوزخندی زد و گفت : پس من میگم .. بیون بکهیون .. گروه خونی AB ... سن 25 .. فرمانده ی نیرو هایی هوایی کره .. توی امریکا و توی پایگاه من چه گوهی میخوره ؟
جمله ی اخرش رو با داد گفت و لگد محکمی به سینه ی بکهیون زد و باعث شد روی زمین بیوفته .
لبش رو گزید و با بغض لب زد : تو که خیلی وقته اینو میدونی چرا چیزی نگفتی ؟
با حرف بکهیون دستاش رو مشت کرد و از روی صندلی بلند شد .
رو به روی بکهیون روی زمین نشست و گفت : تو کار بزرگی برای من انجام دادی بکهیون .. فکر نمیکردم به این راحتی مدارک رو از چنگم دربیاری و باید ازت تشکر کنم بابت اینکه اون مدارک رو به شین اشغال دادی .
متعجب به چانیول نگاه کرد و گفت : چی ؟
نیشخندی زد و گفت : اوه بکهیون بیچاره .. بد رکبی خوردی نه ؟ هم از طرف اون فرمانده شین اشغال و هم از طرف من .. چرا فکر کردی من مدارک رو توی خونه ی خودم نگه میدارم بکهیون .. تو دقیقا همون مدارکی که من میخواستم رو به شین دادی و میدونی این یعنی چی ؟ یعنی اعلام جنگ بین کره و امریکا ..
اخم محوی کرد و لبش رو محکم گزید .
حق با چانیول بود .. خیلی ساده لوحانه برخورد کرده بود .
همیشه فکر میکرد فرمانده ی زرنگیه ولی تازه فهمید هیچ وقت به پای چانیول و شین نمیرسه .
اشکی ریخت و بدون اینکه چیزی بگه به رو به روش خیره شد .
رکب خورده بود .. هم از چانیول که حس میکرد با دیدنش لبخند به لباش میشینه و هم از مردی که حکم پدرش رو داشت .
با دیدن اشک های بکهیون اخمی کرد و برای خالی کردن حرصش ، از روی زمین بلند شد و ضربه ی محکمی به پاش کوبید و به محض بلند شدن ناله ی بکهیون از در رفتگی پاش ، گفت : خب بکهیون .. توی یکی از رزومه هات گفته بودی 28 سالته ولی اون چیزی که شین برای من فرستاده میگه 25 سالته .. کدومو باور کنم ؟ 25 ساله بودنت رو یا 28 ساله بودن رو ؟
اب بینیش رو بالا کشید و نشست .
با چشم های خیسش پوزخند صدا داری زد و گفت : توکه بهتر از م...اه
و هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت محکمی به صورتش خورد .
یقه ی لباس بکهیون رو گرفت و گفت : میخوام از خودت بشنوم پس مثل ادم حرف بزن .
چیزی نگفت و به مرد مقابلش نگاه کرد .
چانیول عصبی از دیدن چشم های معصوم بکهیون مشت دیگه ای به صورتش زد و گفت : حرف بزن ... 25 سالته یا 28 ؟
خون توی دهنش رو قورت داد و اروم لب زد : 25 .
با عصبانیت موهای بکهیون رو کشید و گفت : بلند حرف بزن .. جوری حرف بزن که صدات به طبقه بالای خونم برسه ..
بغضی کرد و با صدایی کمی بلند تر لب زد : 25 سالمه .
اهانی گفت و موهای بکهیون رو رها کرد و گفت : حالا شد بکهیون .. اینجا باید بلند حرف بزنی تا من بشنوم چی میگی .
لباش رو بهم فشرد و نگاهش رو از چانیول گرفت .
نمیدونست چرا ولی از این رفتار چانیول خوشش نمیومد . از اینکه اینطوری باهاش حرف میزد بدش اومده بود و دوست نداشت اون مرد اینطوری باهاش حرف بزنه .
چانیول هم دست کمی از بکهیون نداشت .
اون میدونست بکهیون مدارک رو بالاخره یه روزی به دست شیندونگ میرسونه ولی چیزی که خیلی اذیتش میکرد این بود که اون پسر داشت به کره برمیگشت .
از فکر اینکه اگر بکهیون میرفت دیگه نمیتونست ببینش دیونه میشد بخاطر همین افتاده بود بجونش و دوست داشت تا جایی که جون داره بزنش .
برای بار دوم روی صندلی نشست و گفت : خب .. چرا میخواستی ازم جاسوسی کنی ؟ لابد گفتن پارک چانیول یه خائنه و برو ازشون جاسوسی کن و تو با اون مغز کوچیکت قبول کردی نه ؟ احمقی چیزی هستی ؟
اصلا دلیل من برای اومدن به امریکا رو میدونی ؟ فکر نمیکردم اینقدر احمق و نفهم باشی بیون بکهیون ...
اخمی از توهین های چانیول کرد و با حرص لب زد : با من درست صحبت کن .. تو حق نداری منو تحقیر کنی .
پوزخندی زد و گفت : عه جدا ؟
و با اتمام حرفش دوباره از روی صندلی بلند شد و به سمت بکهیون رفت .
موهاش رو گرفت و گفت : من هر وقت میخواستم کسی رو شکنجه کنم از دیکم استفاده میکردم بکهیون .. توی امریکا همینه .. تو با بدنت تقاص پس میدی...

ESTÁS LEYENDO
𝕊ℙ𝕐 (𝓒𝓱𝓪𝓷𝓫𝓪𝓮𝓴 𝓿𝓮𝓻)
FanficName: 𝓢𝓟𝓨 Couple: Chanbaek Genre: Military , romance , action , angst , bdsm🔞 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دو فرمانده... پارک چانیول و بیون بکهیون... یکی در امریکا یکی در کره پارک چانیول فرمانده ای که به جرم خیانت از کشورش اخراج شده و حا...