یک هفته به سرعت نور گذشت ..
توی این مدت پاهای بکهیون فقط کمی بهبود پیدا کرده بود و الان میتونست راه بره البته فقط در حد چند قدم .
پتو رو روی سوهیونی که روی پاهاش خوابیده بود ، بالا کشید و دستش رو توی موهای اون بچه فرو کرد و شروع به نوازش موهای چربش کرد .
لیا اصلا اجازه نمیداد حموم کنن و فقط اجازه ی دستشویی رفتن داشتن .
اهی کشید و بوسه ای روی دست های کوچولوی سوهیون گذاشت و گفت : یعنی چانیول میاد ؟
لبش رو گزید و با یاد اوری اون مرد ، لبخند محوی زد و گفت : چی داری که بهت علاقه مند شدم فرمانده ؟
اینبار بخاطر دلتنگی چانیول سوهیون رو بوسید و گفت : تو بوی چانیول رو میدی کوچولو .. نمیدونم چرا نمیتونم نسبت بهت بی اهمیت باشم .. یعنی تنها دلیل علاقم به تو چانیوله ؟
برای بار دوم اهی کشید و بدون برداشتن نگاهش از چشم های بسته و دهن نیمه باز سوهیون ، به فکر فرو رفت .
.
.
با زنگ خوردن موبایلش ، دستش رو از روی چشماش برداشت و به موبایلش زل زد .
با دیدن شماره ی لوکاس ، با عجله روی تخت نشست و ایکون سبز رو زد : بکهیون کجاست اشغال ؟
پوزخندی زد و گفت : اول به دوست قدیمیت سلام کن چانیول .. بکهیون ؟ اوممم تا چند دقیقه ی دیگه زیره منه .
و اینبار با صدای بلند خندید .
چانیول با داد و عصبانیت لب زد : دهنتو ببند اشغال کثافت .. بلایی سر بکهیون و سوهیون بیاد پارت میکنم لوکاس .. پارت میکنمممم .
برای بار دوم خندید و گفت : قراره حقیقتی رو بفهمی که از اینم بیشتر اتیشت میزنه پارک .. پس قطع نکن و تمام حرفامونو گوش کن .
و با اتمام حرفش در گاراژ رو باز کرد و به همراه لیا وارد شد
بکهیون با اخم به اون دو نفر نگاه کرد و سوهیون رو محکم به خودش فشرد و حرفی نزد .
لوکاس پوزخند صدا داری زد و خطاب به لیا گفت : واقعا مهر میزنه ها لیا .. ببین چطور گرفتش توی بغل .
اخمش با شنیدن حرف لوکاس غلیظ تر شد .
لیا خنده ی ریزی کرد و گفت : فکر میکردم فقط زنا این حس رو دارن ولی انگار این حس برای همه ی کسایی که یه بچه رو به دنیا میارن صدق میکنه .
با چشم های گرد شده به اون دو نفر نگاه کرد و گفت : منظورتون چیه ؟
لوکاس خندید و یه صندلی رو به روی بکهیون گذاشت و خطاب به لیا گفت : میگی یا بگم ؟
لیا کمی فکر کرد و موهای بلوندش رو پشت گوشش زد و گفت : میخوای من بگم ؟
شونه ای بالا داد و گفت : هر طور دوست داری عزیزم .
لیا ریز خندید و گفت : پس من میگم .
چهار سال پیش تو خودکشی کردی و من نجاتت دادم .. یادته بکهیون ؟
اخمی کرد و حرفی نزد .
لیا بعد از کمی مکث گفت : ناراحت شدم که منو یاد نیست بکهیون .. به هر حال اگر منم وضع تورو داشتم شاید یادم نمیموند .. در هر صورت .. من بردمت بیمارستان ولی خب از اونجایی که یکم دیر شده بود ، بیشتر سلول های مغزت مرده بودن بخاطر همین رفتی توی کما بکهیون .. اینا رو که یادته ؟
ولی خب میدونی بکهیون .. خیلی چیزا رو بهت دروغ گفتن .. یکش اینکه تو از بدو تولد رحم داشتی .. اصلا همچین چیزی امکان داره به نظرت بکهیون ؟ مگه ما تو دنیای داستان های فانتزی زندگی میکنیم که یه مرد از اول رحم داشته باشه فرمانده بیون ؟
با دهنی باز و متعجب به لوکاس و سپس لیا نگاه کرد و گفت: م .. متوجه ی منظورت نمیشم .
لیا با نیشخند یک بسته پول که حاوی پونصد هزار وون بود ، از توی کیفش بیرون کشید و جلوی بکهیون انداخت و گفت : این پول برای راضی کردن پزشک برای دروغ گفتن راجب بدن تو کافی بود بکهیون .
با بغض به پول ها نگاه کرد و خواست چیزی بگه که لیا ادامه داد : در اصل اون رحم رو وقتی توی کما بودی برات گذاشتیم بکهیون .. میدونی لوکاس هیچ وقت از دست پلیس ها فرار نکرده بود فقط صحنه سازی کرده بود .
اون یک ماهی که توی کما بودی کافی بود برای انجام تمام کار ها من .. مثلا یکیش ازدواج بابای من با مامانت بود .. یکی دیگشم کاشتن یه رحم توی شکت بود .
اشکی ریخت و منتظر به لیا نگاه کرد .
لوکاس با دیدن اشک بکهیون ریز خندید و گفت : بقیه اشو من میگم .
لیا سری تکون داد و نگاه از بکهیون گرفت .
لوکاس : میدونی بکهیون .. تو باید هر چی من میگفتم انجام میدادی .. اگ این کار ها رو میکردی شاید من هیچ وقت دست به این کار های کثیف نمیزدم .. تو و چانیول توی این بازی که من راه انداخته بودم مثل دوتا عروسک خیمه شبازی بودید .
پشت دستش رو به چشماش کشید تا اشکاش رو پاک کن .
یه حدس هایی میزد که ادامه ی حرف اون دو نفر چی میتونه باشه ولی ارزو میکرد چیزی که توی ذهنش بود رو به زبون نیارن .
لوکاس ادامه داد : از اونجایی که کیسه تزریقی وارد بدنت شد تو هیچ وقت نفهمیدی که این کیسه مصنوعیه و تمام حرف های پزشک رو باور کردی .
یادت میاد بکهیون ؟ روزی که از طرف شین به یه جشن بالماسکه دعوت شدی ؟
اون روز لیا باریستا بود . یادته ؟
با بغض به لیا زل زد و حرفی نزد .
لوکاس نیشخندی زد و گفت : اون روز توهم دعوت شده بودی چانیول .. اه .. اصلا انتظار نداشتم اون شب هات رو فراموش کنین .
با این حرف بکهیون و چانیول با چشم های درشت و دهنی باز به رو به روشون خیره شدن .
(فلش بک )
بکهیون : ولی مامان من دوست ندارم برم به اون جشن .
اهی کشید و گفت : بکهیون .. پدرت دعوتت کرده پس تو باید بری ..
پوزخندی زد و گفت : پدرم ؟ پدر من زیر خروار ها خاک خوابیده .. هیچ وقت این مرد رو با پدر من مقایسه نکن .
و با اتمام حرفش به طرف اتاقش رفت و در رو محکم کوبید .
از زورگویی مادرش متنفر بود ولی چاره ای جز اطاعت نداشت چون پدرش همیشه بهش میگفت باید احترام مادرش رو نگه داره .
بعد از پوشیدن یک پیراهن و یک شلوار جذب مشکی ، از اتاق خارج شد و به طرف ورودی رفت تا کفش های سفید اسپرتش رو بپوشه .
سوآ با دیدن بکهیون توی اون لباس های سیاه ، اخمی کرد و با داد گفت : مگه داری میری ختم بکهیون ؟ مثل ادم لباس بپوش .
به طرف مادرش برگشت و گفت : این لباس رو پوشیدم تا به اون شوهرت بفهمونم که توی مراسم ختمشم همینو میپوشم .
و با اتمام حرفش از خونه خارج شد و در رو محکم بست .
سوآ اهی کشید و گفت : تو زندگیمو نابود میکنی بکهیون .
.
.

ESTÁS LEYENDO
𝕊ℙ𝕐 (𝓒𝓱𝓪𝓷𝓫𝓪𝓮𝓴 𝓿𝓮𝓻)
FanficName: 𝓢𝓟𝓨 Couple: Chanbaek Genre: Military , romance , action , angst , bdsm🔞 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دو فرمانده... پارک چانیول و بیون بکهیون... یکی در امریکا یکی در کره پارک چانیول فرمانده ای که به جرم خیانت از کشورش اخراج شده و حا...