بکهیون جیغی زد و دوباره از روی زمین بلند شد .
دستاش رو زیر بدن سوهیون فرو برد و از روی تخت بلندش کرد و محکم توی بغل گرفتش .
با گریه و داد خطاب به چانیول لب زد : بچمو نجات بده .. یول بچم .. نه .. نه نمیخوام دوباره از دستش بدم .. نه .. لطفا نجاتش بدید .. لطفا .. هر کاری بگید میکنم .. لطفا بچمو نجات بدید .. لطفااا ..
هیوشین نگاه از بکهیونی که مثل ابر بهار گریه میکرد گرفت و خطاب به پرستار لب زد : بچه رو ازش بگیرید .
چانیول روی زمین روبه روی بکهیون نشست و نگاهش رو به سوهیونی که دیگه توی این دنیا نبود داد .
باورش نمیشد به این سادگی بچشو از دست داده باشه .. به هیچ وجه باورش نمیشد .
دستی به سر سوهیون کشید و با بغض لب زد : پسرم .. بیدار شو .. بابایی منتظرته .. بلند شو سوهیون .. من اینجام سوهیون ... بلند شو پسرم .. بلند شووو .
بکهیون هقی زد و محکم تر سوهیون رو توی بغل گرفت و گفت : لطفا .. نجاتش بدید لطفااااا .
هیوشین لبش رو گزید و خطاب به پرستار لب زد : زودباش دیگه .
پرستار که چشماش پر از اشک شده بود ، با عجله به طرف بکهیون رفت تا سوهیون رو ازش بگیره و جسم کوچولوش رو به طرف سرد خونه ببره .
رو به روی بکهیون نشست و خواست سوهیون رو ازش بگیره که بکهیون دادی زد و گفت : به بچه ی من دست نزننننن .
چانیول دستی به سر سوهیون کشید و با گریه گفت : پسرم .. تورو خدا بیدار شو .. سوهیون .. سوهیون بیدار شو ..
هیوشین اشکی ریخت و نگاه از چانیول و بکهیونی که سوهیون رو سفت توی بغل گرفته بود و زجه میزد گرفت .
قدم اول رو برداشت تا از اتاق خارج بشه که صدای دستگاه بلند شد و خیلی اروم خط صاف شروع به خم شدن کرد .
بکهیون برای لحظه ای دست از گریه برداشت و به دستگاه زل زد .
با عجله صورت سوهیون رو گرفت و گفت : سوهیون؟
هیوشین به سمتش دوید و سوهیون رو از بکهیون گرفت و روی تخت قرارش داد و خطاب به پرستار لب زد : دوباره سرم رو بهش وصل کن زود باش .
پرستار سری تکون داد و با عجله سرم رو به دست کوچولوی سوهیون وصل کرد و بازش کرد .
بکهیون و چانیول بالای تخت سوهیون ایستادن و منتظر و با چشم های خیس به پسرشون زل زدن .
هیوشین نگاهش رو به سوهیون داد و گوشی پزشکیش رو برداشت و روی قلب سوهیون قرار داد .
با شنیدن ضربان ضعیفش که رفته رفته داشت تند میشد ، لبخندی زد و کمرش رو صاف کرد و خطاب به سوهیونی که خواب بود لب زد : خیلی ترسوندیمونا .
بکهیون با درد هقی زد و گفت : دکتر بچم ؟
هیوشین لبخندی زد و گفت : الان دیگه خوبه .. فقط برای یه لحظه میخواست مارو بترسونه .
لبخندی زد و دستش رو به سر سوهیون کشید و اشکی ریخت ..
برای بار دوم نزدیک بود مرگ بچشو ببینه و بازم توی بغلش جون بده .
اهی کشید و وقتی از خوب بودن سوهیون مطمئن شد ، پاهاش سست شد و روی زمین نشست .
چانیول با عجله کنار بکهیون نشست و گفت : بک ؟
دستاش رو روی ساق دست های چانیول گذاشت و گفت : چانیول نزدیک بود بچمو از دست بدم ... نفسش از شدت گریه های پر دردش بند اومده بود..
چانیول اخم محوی کرد و دستاش رو زیر چشم های بکهیون کشید و گفت : اروم باش .
با این حرف چانیول اشکاش و صدای دردناک ضجه هاش بیشتر شد .
هیوشین نگاهش رو به چانیول داد و گفت : بزارش روی تخت .
دستش رو زیر بدن بکهیون فرو کرد و از روی زمین بلندش کرد .
روی تخت قرارش داد و پرستار دوباره سرم رو وصل کرد .
بکهیون نگاهش رو به سوهیون داد و مدام اشک میریخت .. هنوزم باورش نمیشد نزدیک بود که پسرش رو از دست بده .
هقی زد و دستش رو دراز کرد و دست کوچولوی سوهیون رو گرفت و خطاب به هیوشین لب زد : میشه براش قلب پیدا کنین ؟ لطفا .. میخوام در اسرع وقت عمل بشه لطفا .
هیوشین سری تکون داد و گفت : البته .. از امروز شروع میکنیم .
با بغض به پسرکش نگاه کرد و زیر لب قربون صدقه اش رفت .
چانیول اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و گفت : بابا .. بکهیون رو باید درمان کنیم .
بکهیون سری تکون داد و گفت : نه .. تا زمانی که حال پسرم خوب نشه نمیخوام ازش جدا بشم .
اخمی کرد و گفت : هر چی من میگم بیون بکهیون .. فکر نکن بخاطر اینکه نجاتت دادم کارای قبلت رو فراموش کردم فرمانده بیون .
متعجب و با کمی ترس به چشم های خشمگین چانیول زل زد و تازه فهمید تموم مدت اون کسی که داشته یک طرفه عاشقی میکرده خودش بوده...

VOCÊ ESTÁ LENDO
𝕊ℙ𝕐 (𝓒𝓱𝓪𝓷𝓫𝓪𝓮𝓴 𝓿𝓮𝓻)
FanficName: 𝓢𝓟𝓨 Couple: Chanbaek Genre: Military , romance , action , angst , bdsm🔞 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دو فرمانده... پارک چانیول و بیون بکهیون... یکی در امریکا یکی در کره پارک چانیول فرمانده ای که به جرم خیانت از کشورش اخراج شده و حا...