دندون هاش رو بهم فشار داد و با قدم های بلند به طرف اتاق هیوشین رفت .
با رسیدن به اتاق ، نگاهش رو به چانیول که رو به روی پدرش نشسته بود داد و به طرفش رفت .
با عصبانیت یقه اش رو گرفت و روی پاهاش نشست و تا توان حرکت رو ازش بگیره سپس با چشم هایی که اتیش ازش میبارید و در فاصله ی نزدیک از صورت چانیول لب زد : برام پیداش کن .. اون پرستار اشغال رو برام پیدا کن .
حرف اخرش رو با داد گفت و شروع به نفس نفس زدن کرد .
اخم غلیظی کرد و نگاهش رو به بکهیون دوخت .
از این رفتارش عصبی بود ولی نمیتونست چیزی بگه پس سکوت کرد و بعد از چند دقیقه لب زد : پیداش میکنم .. برو خونه .. من پیداش میکنم .
نفس عمیقی کشید و از روی پاهای چانیول بلند شد و به طرف هیوشین رفت .
با حرص دستاش رو سه بار روی میز کوبید و همانطور که اشک از چشماش پایین میچکید ، لب زد : به زودی حساب تو رو هم میرسم .
و با اتمام حرفش دوباره به طرف چانیول رفت و با عصبانیت لب زد : سوییچ ماشین و کلید خونه .
از روی مبل بلند شد و دستش رو توی جیبش فرو برد .
سوییچ ماشین و کلید خونه رو به طرف بکهیون گرفت و تا پسرکش دستش رو بالا اورد تا کلید رو ببینه ، چشمش به خونی که از دستش میچکید افتاد .
اخمی کرد و خواست چیزی بگه که بکهیون بی اهمیت به شیشه ی بزرگ توی دستش در اثر شکستن میز ، کلید ها رو ازش گرفت و به طرف خروجی رفت .
هیوشین به میز شکسته و خونی که روش بود نگاه کرد و گفت : درکش میکنم .. توهم درکش کن چانیول .. اروم باهاش رفتار کن .. بزار اروم اروم با مرگ بچش کنار بیاد .. پرستار رو پیدا کن و بزار هر کاری که دلش خواست باهاش بکنه .
لبش رو گزید و سری تکون داد .
با ناراحتی و صدایی که بخاطر گریه ی زیاد گرفته بود لب زد : میشه سوییچ ماشین و ادرس اون اشغال رو بهم بدی .. میدونم امکان نداره که خونش باشه ولی باید پیداش کنم .. شماره و تموم اطلاعاتش رو هم میخوام .
سری تکون داد و کلید ماشین رو از توی کشو در اورد و روی میز قرار داد .
سپس تلفن رو برداشت و خطاب به سرپرستار لب زد : تمامی اسناد پرستار جسیکا بِلِیت رو برام بیار .
و بدون حرف اضافه ای گوشی رو سر جاش قرار داد و هوفی کشید .
درد از دست دادن سوهیون مثل یه خنجر توی قلب هر سه تاشون فرو رفته بود ولی برای بکهیون دردناک تر بود چرا که تازه دوماه بود که از زنده بودن پسرکش خوشحال بود و فکر میکرد میتونه یه زندگی عالی با پسر کوچولوش بسازه .
با توجه به مانتیور ماشین ، ادرس خونه ی چانیول رو پیدا کرد و با چشم های خیس ماشین رو از جا کند .
پسرکش از پیشش رفته بود و تا زمانی که انتقامش رو نمیگرفت اروم نمیشد ..
از درد بی امون قلبش هقی زد و پاش رو تا اخر روی پدال گاز فشرد و با سرعت دویست و ده تا به طرف خونه ی چانیول رفت .
با ارور دادن موبایلش ، اخمی کرد و از توی جیبش درش اورد .
با دیدن سرعت غیر مجاز و بیش از حد بکهیون ، هوفی کشید و گفت : احمق .. قصد داره خودشو بکشه ؟
اصلا دلش نمیخواست بعد از سوهیون بکهیون رو هم از دست بده پس وارد برنامه شد و سرعت ماشین رو روی 80 تنظیم کرد ..
همانطور که به طرف خونه میرفت ، سرعت مدام کم و کمتر میشد و حدس اینکه چانیول اینکار رو کرده باشه برای بکهیون سخت نبود .
لبش رو محکم گزید و دستاش رو به فرمون کوبید و با داد گفت : کاش اونقدر که حواست به من هست به پسرمونم بود عوضی ... با اشک زمزمه کرد اگر حواست بهش بود بچه ی من اینطوری نمیشد .. اگر پرستار اشغالش رو عوض میکردی بچه ی من نمیمرد ..
اشک هایش بی مهابا پایین میریختند .. حالم از همتون بهم میخورههههه .
با دیدن خونه ی چانیول ، با پشت دست اشکاش رو پاک کرد و وارد باغ شد .
ماشین رو رو به روی در خونه پارک کرد و بدون خاموش کردن ازش پیاده شد و حتی در رو هم نبست .. نه برخلاف تصور از عمد اینکار ها رو نمیکرد بلکه فراموش میکرد .. یادش رفته بود که ماشین رو خاموش کنه و اصلا حواسش نبود که بخواد در رو ببنده .
دستش رو به جیبش رسوند و کلید هایی که چانیول بهش داده بود رو بیرون کشید .
اولی رو توی قفل فرو کرد و وقتی وارد نشد ، هیشی گفت و دومی رو وارد کرد .. بازم در باز نشد .
سومی رو هم وارد کرد و وقتی باز نشد ،با حرص کلید رو به طرف ماشین پرت کرد و با مشت شروع به کوبیدن به در کرد و همزمان داد میکشید و گریه میکرد .. دلش میخواست خودش رو راحت کنه و غمی که قلبش رو پوشونده بود ، از بین ببره .
اونقدر به در کوبید و گریه کرد که خسته شد و روی زمین نشست .
دستاش رو به شقیقه هاش رسوند و شروع به جیغ زدن کرد .
هر کسی که از کنار خونه ی چانیول رد میشد حس میکرد بکهیون دیونه شده و حقم داشتن .. چرا که بکهیون واقعا دیونه شده بود ..
نبود پسرکش باعث شده بود دیونه بشه و عقلش از کار بیوفته .
وقتی یکم اروم شد ، سرش رو به دیوار کنار در تکیه داد و پاهاش رو توی شکمش جمع کرد .
هق های بلند و بی اشکی میزد تا خودش رو اروم کنه و طولی نکشید که چشماش بسته شد و بخواب رفت .
.
.
با رسیدن به خونه ی اون پرستار عوضی ، از ماشین پیاده شد و به طرفش رفت .
زنگ ایفونش رو زد و با جواب ندادنش ، پوزخندی زد و گفت : جواب نمیدی دیگه ؟
با اتمام حرفش دستش رو به در رسوند و پاهاش رو روی میله ها قرار داد و بالا رفت .
ارتفاع اونقدر بلند نبود که نتونه ازش بالا بره و اتفاقا برعکس اونقدر مناسب بود که به راحتی پایین پرید و به طرف واحد پرستار دوید .
با رسیدن به واحد ، با مشت به در کوبید و گفت : در رو باز کن هرزه ی اشغال ... باز کن درو .
دوباره به در کوبید و خواست چیزی بگه که یکی از همسایه ها از خونه خارج شد و گفت : رفته .
با چشم های به خون نشسته به طرف اون زن برگشت و گفت : چی ؟
زن با ترس لب زد : رفته .. یک ساعت پیش رفت از این خونه .
لبش رو محکم گزید و بدون گفتن حرفی به طرف پله ها رفت .
با رفتنش ، پرستار اروم در رو باز کرد و گفت : رفت ؟
زن سری تکون داد و گفت : زمان زیادی نداری .. زود از اینجا برو .
لبخندی زد و خواست چیزی بگه که چانیول با قدم های بلند بهش نزدیک شد و قبل از اینکه فرصت انجام حرکتی رو بهش بده ، موهاش رو گرفت و سه بار محکم سرش رو به دیوار کوبید و به محض بی هوش شدنش ، روی زمین رهاش کرد و به طرف زن رفت .
نیشخندی زد و گفت : دفعه ی بعدی اینقدر خنگ نباش خب .
با اتمام حرفش محکم به سینه ی زن کوبید و به محض افتادنش توی خونه ، در رو محکم بست و به طرف پرستار رفت .
خم شد و دستش رو از مچ کشید و به طرف اسانسور رفت .
دخترک رو توی اسانسور رها کرد و به طرف خونه اش رفت .
در رو بست و دوباره به طرف اسانسور برگشت .
با پاش دست پرستار رو که بیرون زده بود رو هل داد و وارد شد .
دکمه ی پارکینگ رو زد و منتظر بسته شدن در ها شد .
با رسیدن به پارکینگ ، دخترک رو بلند کرد روی شونه اش انداخت و به طرف ماشینش رفت .
در صندوق رو باز کرد و دختر رو توش پرت کرد و در رو محکم کوبید و به طرف صندلی راننده رفت .
پشت فرمون نشست و به طرف گاراژی که داخلش وسایل بی دی اس ام درست میکرد بردش .
وقتی به گاراژ رسید ، دخترک رو مثل یه گونی روی زمین پرت کرد و دست و پاهاش رو با زنجیر بست و روی دهنش رو هم چسب زد و از گاراژ خارج شد .
در فلزی رو پایین کشید و قفل کتابی بهش زد تا دخترک نتونه فرار کنه سپس به طرف ماشین رفت و به طرف خونه اش راه افتاد .
میدونست نباید بیشتر از این بکهیون رو تنها بزاره و میدونست ممکنه که یه بلایی سر خودش اورده باشه ..
هنوزم خونی که از دستش پایین میریخت ، جلوی چشماش بود و قلبش رو به درد میاورد .
هوفی کشید و به اسمون نگاه کرد .
لبخندی زد و خطاب به پسرکش لب زد : دیگه راحت شدی بابا .. از هر چی درده راحت شدی پسرم .. الان پیش کسی هستی که از من و پاپا بیشتر دوست داره .. دوستت دارم سوهیون .. خیلی دوستت دارم .
همانطور که با پسرکش حرف میزد ، اشکی ریخت و بغض بدی گلوش رو گرفت .
درسته که چانیول ادم عصبی و سردی بود اما از اول که همینطوری نبود که .. و اونم یک انسان بود و مطمئنن به بچش حس داشت و حتی از خودشم بیشتر دوستش داشت ..
از دست دادن سوهیون خیلی براش سخت بود و هنوزم نمیتونست باور کنه که پسرکش رفته چون همه چیز خیلی یهویی اتفاق افتاده بود .. ولی مگه این چیزا مهم بود ؟
پسرکش دیگه رفته بود و کاریشم نمیشد کرد...

STAI LEGGENDO
𝕊ℙ𝕐 (𝓒𝓱𝓪𝓷𝓫𝓪𝓮𝓴 𝓿𝓮𝓻)
FanfictionName: 𝓢𝓟𝓨 Couple: Chanbaek Genre: Military , romance , action , angst , bdsm🔞 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ دو فرمانده... پارک چانیول و بیون بکهیون... یکی در امریکا یکی در کره پارک چانیول فرمانده ای که به جرم خیانت از کشورش اخراج شده و حا...