هوا تاریک و سنگین بود، باد برگهای خشک رو روی زمین عمارت پدربزرگ مینهو میچرخوند ، انگار طبیعت هم حس میکرد چیزی در حال تغییره. ماشین ون قدیمی جیسونگ با موتوری که هنوزم سرفه میکرد جلوی دروازهٔ عمارت ایستاده بود. بقیه داخل ماشین جمع شده بودند، اما هیچکس حرفی نمیزد. سکوت، سنگینتر از هر کلمهای بود که میشد گفت.
پنج دقیقه قبل وقتی پدربزرگ با چهرهی خشمگین به حیاط اومده بود، دلیل رو فریاد زد :
¤ شما دهاتیا فکر کردین میتونین با گلدون مینگ سلسله چین !!باارزشترین اثر هنری مجموعه من!!!مثل یه زیرسیگاری رفتار کنید احمقای بیشعور؟!
استپ استپ ! بزارید از اول واستون بگم چی احوالات پدربزرگ همیشه اروم مینهو رو تخمی کرده ! ماجرا از این قراره که :
اون شب دزدای نادون ما تو مهمونی خصوصی ای که پدربزرگ مینهو گرفته بود (به دلایلی که فقط اون آدمای پولدارِ بافرهنگ میدونن) ، یه کپه عن مشتی دقیقا عین بمب وسط مهمونی انداختن !
اون یه مهمونی باشکوه بود !
چنان ضیافتی که اون پسرای ساده لوح حتی توی اون عروسی چند ملیون دلاری هم ندیده بودن !
پس فکر کنم واسه چنین آدمای غارنشینی عادی باشه که به اشتباه فکر کنن گلدون ۵۰۰ ساله ظرف آجیل خوری عه!
هیونجین اولین کسی بود که پستههاشو توش خالی کرد و بدتر از اون جیسونگ بود ازش به عنوان جا سیگاری استفاده کرد (در حالی که اصلاً سیگاری نبود، فقط میخواست ژست بگیره جقی بدبخت).
این درصورتی بود که شب قبل مینهو بخت برگشته با اضطراب سعی داشت قبل از ورود مهمونا رفتار درست و متدمدنانه رو به دوستای هفت خطش بفهمونه ، اما خب اینا آدمای عادی نیستن ما درموردشون داریم حرف میزنیم! مثل این میمونه تو به یه جاکش بخوای ناموس داری یاد بدی ، همونقدر نامرتبط
همه با تعجب و گیجی چشم به دهن مینهو دوخته بودن و سعی داشتن نکته هایی که با جدیت داره میگه رو به خاطر بسپارن ولی از قیافه های همهشون همهچیز میشد خوند جز تفهیم !
چانگبین به گردنبند گردن مینهو نگاه میکرد و مشغول حساب کردن این بود که چقد اب میخوره
هیونجین گوشه اتاق تند تند روی کاغد مینوشت
سونگمین به عکس دختری که جدیدا بهش ریکوئست داده بود نگا میکرد
جونگین تنها کسی بود که با فضولی و هیجان به حرفای مینهو گوش میداد و هی ازش سوال میپرسید
شاید همینم باعث شده بود حواس اون گربهی بدبخلق از نگاه های خیرهی یک نفر پرت بمونه !
× خوراکی خارجکی ؟ الکل ؟ استریپر ؟؟!!
مینهو چشمی چرخوند و از جا بلند شد
÷ آره ، اره جونگین ! فردا میان میبینی دیگه ، متوجه شدین چی گفتم؟؟
£ یو یو
VOUS LISEZ
Something About Me
Fanfiction•┈┈┈•┈┈┈•┈┈┈• + این یه عملیات بچه دزدیه ! × اوه یهه چه هیجان انگیز ، حالا قراره کجا بریم ؟ _ قراره سوار وَن من بشیم و بعدش- × برو به مک دونالد ! اوه پسر من تاحالا هیچ وقت اونجا نرفتم!! + وایسا ببینم ! _ تو هیچ وقت اونجا نرفتی ؟؟! × نه من حتی تاح...
