11

788 109 16
                                    

با زنگ گوشیش سمتش رفت با دیدن شماره
جونگ کوک ضربان قلبش بالا رفت بعد از اینکه از خونش بیرون زده بود یک هفته شده بود که خبری ازش نبود ،یعنی بخشیده بود یا زنگ زده بود که رابطشون رو تموم کنه با فکر کردن بهش بغضش رو قورت داد و  با استرس جواب داد:بله

صداش که بدجور دلتنگش بود تو گوشش پیچید: کجایی؟

جیمین از لحن بی تفاوتش بغض کرد:خونه

_هنوز از اونجا درنیومدی بیرون

_یونگی باید کارهاش رو انجام بده فعلا هم که خبری نیست ازش

جونگ کوک با مکث جواب داد:
آره درگیر جیهوپه تازه داره بهتر میشه

جیمین بدون مکث جواب داد:برام مهم نیست...

هردو سکوت کردن تا بلاخره جیمین که دید جونگ کوک قصد حرف زدن نداره عصبی نفس کشید:
زنگ زدی گزارش حال داداشت رو بهم بدی؟

_نه...فقط خواستم بهت زنگ بزنم...
میدونی من رو تو شرایط بدی گذاشتی جیمین

_آره خوب این شرایط رو درک میکنم

_میدونی من خیلی پسر خوبی نیستم یعنی اگه جیهوپ داداشم نبود شاید واسه اینکارت
تحسنت هم میکردم

جیمین آب دهنش رو قورت داد:حالا که داداشته ...

_درسته برای همین ناراحتم تو برای من واقعا متفاوت و مهم شدی ولی حالا برادرم به خونت تشنه هست جیهوپ بخاطر پدرم خیلی سختی کشیده رنجوندنش برام سخته

جیمین با بغض جواب داد :حق داری من ازت انتظاری ندارم پس بی خیالم شو من یبار قلبم شکسته اینم روش از اولم نباید عاشقت میشدم... اصلا از اولم رابطه مون اشتباه بود شروعش که اون بود تهش بهتر از این نمیشه...

بلاخره بغضش شکست و اشکاش سر خورد

جونگ کوک زمزمه کرد:
اگه الان کنارت بودم باید میومدی بغلم

جیمین با صدا لرزون داد زد:ساکت شو من گریه نمیکنم اگه می خوای تمومش کنی زودتر بگو چون ...
ولی گریه نذاشت ادامه بده هق هق کرد و بینیش رو بالا کشید

صدای آروم جونگ کوک تو گوشش پیچید:
اینجوری نمیشه میام پیشت، گریه نکن زشت میشی

جیمین که میترسید جونگ کوک بخواد بیاد و رو در رو باهاش بهم بزنه و فهمید که اصلا برای از دست دادنش آماده نیست با صدای لرزون و عصبی گفت:
امروز نمیشه لازم نکرده بیای  ...

جونگ کوک جدی جواب داد:
ترسو بودن رو کنار بذار جیمین میام که ببینمت

_من  در رو باز نمیکنم

_از پنجره میام....

_اونم قفل میکنم

جونگ کوک همونطور جدی جواب داد:
تو داری گریه میکنی پس شده در رو بشکنم ،میام تو اون خراب شده و بغلت میکنم 

crazy in loveحيث تعيش القصص. اكتشف الآن