دستش رو به چونهش تکیه داده بود و سخت مشغول فکر کردن بود. حالا که هم خودش و هم تهیونگ از دریای تفکراتشون بیرون اومده بودن ، روبه روی نامجون و آری که دال رو توی بغلش داشت نشسته بودن ولی هنوز فکرشون کمی درگیر بود!
نامجون و آری گرمِ صحبت کردن بودن و البته که صحبت هاشون بیشتر شبیه مصاحبه بود! چون نامجون تا چیزی از آری نمیپرسید آری جوابی نمیداد و مشغولِ بغل و بوسيدنِ دال میشد!
نامجون بعد از تموم شدن حرفش که راجبه پیدا کردنِ همسر جدیدی بود و انتظار ریکشن خاصی از جانب تهیونگ داشت ولی اون فقط اخم کرده بود و به گوشه ای زل زده بود ، گفت:
_راستی... آینده دال چی میشه؟!آری با نگرانی نفس عمیقی کشید و سرش رو به سمت سر پسرش که به شونهش تکیه داده بود و از آرامشی که با تن مادرش میگرفت نفس های آرومی میکشید، چرخوند و زمزمه کرد.
_نمیدونم... منم خیلی نگران آیندهش و حتی آیندهی تهیونگم ، آمریکا برای درس خوندن بهتره اما به هرحال کشورِ دال کُرهست! برای تهیونگم امیدوارم سریع تر یکی رو برای خودش پیدا کنه!نامجون لبخندِ پرمعنایی زد و نیم نگاهی به جونگکوک که برخلاف همیشه ساکت یه جا نشسته بود ، انداخت و بعد گفت:
_اره... تهیونگ باید یکی و پیدا کنه! وگرنه خل میشه با این وضعش.
و بعد به تهیونگ که واسه خودش چیزی رو زمزمه میکرد اشاره کرد.آری خنده آرومی کرد و دوباره سرش رو به سمت دال چرخوند و وقتی متوجه خوابیدنش شد نفس عمیقی کشید ، اون پسر میخواست براش چیزی رو تعریف کنه ، ولی انقدر خسته بود که تو بغل مادرش خوابش برد!
سرش رو به طرف نامجون چرخوند و آروم لب زد.
_میشه بهم بگی کدوم اتاق ببرمش!
نامجون تند تند سرش رو تکون و بلند شد.
_من میبرمش تو بشین استراحت کن... سفر خسته کننده ای داشتی!آری لبخندی به نامجون زد و سرش رو تکون داد و دال رو کمی از خودش فاصله داد و اون رو به نامجون سپرد. بعد از چند ثانیه نامجون تقریبا ناپدید شد و آری تونست به اون دو مردی که روبه روش روی یک مبل نشسته بودن و فکر میکنن ، نگاه کنه.
لبخندی زد و خواست چیزی بگه ولی همون موقع گوشیِ جونگکوک صدایی داد و باعث شد تا نگاهش رو از گوشه میز بگیره و به گوشیش بده.
دهنش رو بست و نفس عمیقی کشید. بعد از چند ثانیه جونگکوک اخمی کرد و با حرص چیزی رو تند تند تایپ کرد و بعد دکمه ارسال رو زد و این باعث شد تا گوشیِ آری صدایی بده!
جونگکوک با تعجب سرش رو بلند کرد و به آری که رو به روش بود نگاه کرد ، آری هم با شوک لبخند مضطربی زد و گوشیش رو از کنارش برداشت و نگاهی بهش انداخت و با دیدن اون پیام چشم هاش گرد شد.
تهیونگ که حالا حواسش رو جمع کرده بود با کنجکاوی و ابرو های توهم به اون دوتا زل زده بود تا چیزی سر دربیاره!

YOU ARE READING
𝗟𝗼𝗻𝗴 𝗛𝗮𝗶𝗿𝗲𝗱 𝗕𝗼𝘆 | 𝖵𝗄𝗈𝗈𝗄
Fanfictionپسرِ مو بلند | 𝖫𝗈𝗇𝗀 𝖧𝖺𝗂𝗋𝖾𝖽 𝖡𝗈𝗒 -کامل شــده- همه چی از اونجایی شروع شد که دال، پسرِ ۵ سالهی کیم تهیونگ، با دیدنِ موهای بلند و آبیِ پسری، اون رو "مامان" صدا زد و این بود اولین دیدارِ اون پسرِ مو بلند و تهیونگی که کلِ زندگیِ بعد از جدای...