راوی ، ساعت ۹ شب ، لب پرتگاه :
با صدای مکرر زنگ گوشیش،بلاخره به خودش اومد ، وقتی گوشیش رو از جیبش دراورد تماس قطع شده بود اما اون با ۱۰۰ میس کال از طرف تهیونگ مواجه شد ، فقط یه جمله اومد تو ذهنش : خدای من مگه من چقدر تو افکارم غرق بودم که با صدمین تماسش به خودم اومدم
تلاشی برای زنگ زدن به تهیونگ نکرد و با فرستادن لوکیشنش گوشیش رو خاموش کرد
حس میکرد توان صحبت کردن نداره ، انگار از اول بدون صدا متولد شده بود ، واقعا یادش نبود چجوری میشه صحبت کرد اما خوب اهمیتی هم نداشت واسش انقدر افکار دردناکی تو سرش بودن که از یاد بردن صداش هیچ بود .
تقریبا بعد نیم ساعت که برای کوک انگار ۱ سال بود صدای ترمز شدید ماشین تهیونگ اومد و ثانیه ای نگذشت که صدای کوبش محکم در ماشین با فریاد تهیونگ یکی شد :
تهیونگ : کوک میدونی چقدر نگرانت شدم ، میدونی داشتم روانی میشدم ، میدونی چه فکرایی اومد تو سرم ، کوک اصلا تو میفهمی چقدر برای من مهمی ، تو اصلا درک داری که منم آدمم منم نگرانت میشم ، ساعت ۹ شبه کوک ، میفهمی ۹ شب من از ۱۰ صبح به بعد دیگه ازت خبری نداشتم ، با توام چرا نگام نمیکنی ، هااااا کوک همین الان یا برمیگردی نگام میکنی یا خودمو از همین دره پرت میکنم پایین که دیگه هرگز منی تو زندگیت نباشم ، هرچند فکر نکنم وجود من واست مهم با...
با برگشتن کوک و دیدن چشم های خسته و خالی از احساسش که مستقیم بهش زل زده بود حرف تو دهنش ماسید
به معنای واقعی کلمه کیش و مات شد
انگار کوک تبدیل به ادم مرده شد بود
بر خلاف دقایق قبلی که داشت فریاد میزد زمزمه کرد
تهیونگ : کوک...
کوک بهش اشاره کرد بیاد و کنارش بشینه
تهیونگ گیج شده جلو تر رفت و کنار کوک نشست
کوک بدون هیچ حرفی سرش رو روی شونه تهیونگ گزاشت و انگار تازه تونست صداش رو پیدا کنه ، انگار صداش رو روی شونه این مرد جا گزاشته بود
با لحن ارومی پرسید
جونگکوک : ته ته سفرمون به پاریس رو یادته ؟
و اون دو نفر بودن که بدون توجه به خطرناک ترین مکانی که نشسته بودن غرق در خاطرات شدنفلش بک ۲۳ مارس ۲۰۲۰ فرانسه ، پاریس ، خیابان شانزلیزه
دیوونگی بود ؟ اره دیوونگی بود که ساعت ۳ صبح زمانی که اسمون پاریس هوس باریدن کرده بود اون دوتا مشغول قدم زدن تو خیابون شانزلیزه بودن اما خوب اونا به هم قول داده بودن از اول تا اخر خیابون رو شاهد زمزه های عاشقانه خودشون قرار بدن . حالا اونا داشتن از میدان کنکورد میگذشتن تا قلب های عاشقشون رو به پیشواز میدان شاردوگول ببرند
صدای پسر بزرگتر اومد که میگفت
تهیونگ : کوک
کوک: جانم
تهیونگ : فردا حتما سرمای بدی میخوریم تقریبا کامل خیس شدیم
پسر کوچیک تر همونطور که صدای خنده هاش همچون اوای زیبایی شنیده میشد با شیطنت گفت
کوک: تازه کجاشو دیدی
و دست تهیونگ رو گرفت و از پیاده رو به سمت وسط خیابون دویید و بدون اینکه اجازه فکر کردن به پسر مقابلش بده روی زمین که خیس از بارون بود دراز کشید و تهیونگ هم به سمت خودش کشید
تهیونگ محکم با بدن کوک برخورد کرد و روی زمین افتادتهیونگ از شوک و دردی که حاصل افتادنش بود نمیتونست عکس العملی نشون بده
این قطعا دیوونگی بود
زمین خیس از اب بود و بارون هم به شدت رو بدن و صورتشون میبارید
تهیونگ : کوک این چه کاری بود کردی
کوک همونطور که لذت توی تک تک نقاط صورتش مشخص بود لبخندی زد و گفت
کوک: اولش میخواستم یه داستانی برات تعریف کنم اما خوب به نظرم سکوت لذت بخش زیر این بارون بهتر از تلخی گس داستان منه...
بعد پایان حرفش روی بدن ته خیمه زد و لبهای خیسش رو مهمون لبهای بارونی تهیونگ کرد..پایان فلش بک
زمان حال :
تهیونگ غرق در خاطرات بود که با صدای کوک به خودش اومد
کوک: اون روز زیر بارون کف خیابون موردعلاقمون میخواستم داستانم رو بگم بهت اما نشد ، الان بهم گوش میدی؟
تهیونگ همونطور که دستش رو دور کمر کوک حلقه میکرد گفت
تهیونگ : من همیشه بهت گوش میدم فقط کافیه بهم بگیکوک همونطور که بدنش رو جمع میکرد و سرش رو روی پای تهیونگ میزاشت گفت: ....
_________
گاد ببخشید بابت بد قولیم🚶♀️😶
واقعا میخواستم پارت رو زودتر بزارم اما این چندروز انقدر درگیر شدم نتونستم پارت بزارم
خلاصه یه پارت قشنگ گزاشتم واستون خودم که دوسش دارم
مخصوصا فلش بک به فرانسه رو 😭
شما هم دوستش داشتید؟😒😕عا راستی واسم کامنت بزارید اگه واقعا این فیک رو دوست دارید😶🚶♀️

ŞİMDİ OKUDUĞUN
Hot but cute | vkook
Hayran Kurguvkook fic _شاهرگت نفسمه ، ترقوت جونمه _خودم چیم پس _تو تموم منی ، اگه نباشی نقطه پایانمی اگه باشی نقطه شروعم ____________________ ژانر : #ویکوک #دراماتیک #فان دو پسر یا شایدم دو برادر و عشق و درد اما پایانش باید خوب باشه ، مگه نه؟! _______ محارم نیس...