📝2

228 73 2
                                    

نگاهشو از پلکای بسته عزیزترینش گرفت و بیشتر تو بغل گرفتش. این پسر همه زندگیش بود.
چند دقیقه متوالی صورتشو ستایش کرد و وقتی دید خواب قصد سفر به چشماشو نداره،اروم پسرو از تو بغلش بیرون اورد و از رو تخت بلند شد.
پتو رو روش درست کرد و با برداشتن دفتر روی میز،از اتاق بیرون رفت.
چراغ کوچیک تو هال رو روشن کرد و روی مبل زیرش نشست.
دفترو باز کرد و از همونجایی که بسته بودش شروع به خوندنش کرد.

"  18 جولای،پاریس،هتل پلازا
چندبار تو جام تکون خوردم و سعی کردم مغزمو خاموش کنم تا بتونم چند ساعت بخوابم ولی فکر و خیال ولم نمیکرد.
مدام سوال اینکه کی اخر اون داستان کوفتی میمیره تو ذهنم تکرار میشد.
محض رضای خدا من فقط چند خط از داستانو خونده بودم ولی نمیتونستم به اینکه اخرش چی میشه فکر نکنم.
اصن همش تقصیر اون مردک دراز بود.مطمئنم همه حرفاش درمورد داستانش الکی بودن.فقط یه دفاعیه از داستانش کرد.
اره.قطعا همینه.
اه اگه دختره و پسره نمیمیرن پس کی میمیره؟معشوق یکیشون؟خاطرخواه یکیشون؟دقیقا کی؟
عاجز از سوالای تو ذهنم دست و پامو به تخت کوبیدم که صدای لوهان بلند شد.
-خودت میخوابی یا به زور متوصل شم؟دیوونم کردی. هی تکون میخوری.
سرجام ثابت شدم و چشمامو چرخوندم.
-نه که خیلی زورت زیاده که میخوای بهش وصلم بشی.
زیزلب زمزمه وار گفتم ولی گویا شنیدش که نتیجش پرتاب بالشش به صورتم بود.
هوف عصبی کشیدم و از حالت دراز کش بیرون اومدم و رو تخت نشستم.
بالش لوهانو زیر دستم و چونمو زیرش گذاشتم.
-لوهان؟
-ها؟
-تا حالا از این داستان الکیایی که اخرش دختره یا پسره میمیرن خوندی؟
صدایی از لوهان بیرون نیومد.
تو تاریکی به زور سعی کردم حالتشو تشخیص بدم که دیدم با دهن باز رو دستش خوابش برده.
بالشو اینبار به سمت اون پرت کردم که از جا پرید.
-چه مرگته؟
-بالشتو خواستم پس بدم
-ها جون عمت
-یلحظه گوش بده به حرفم
-بنال
-تا حالا از این داستانای الکی خوندی که اخرش دختره یا پسره میمیرن؟
-خوندم ولی این داستانا اصلا الکی نیستن.خیلیم قشنگ و عاشقانن.
-هر چی
دستمو زیر چونم زدم.
-تا حالا شده تو یکی از این داستانا کسی بجز دو تا شخصیت اصلی اخر داستان بمیرن؟
-نصف شد بیدارم کردی همچین چرت و پرتی بپرسی؟ میمردی تا فردا صبر کنی؟
-جواب میدی یا نه؟
-خب یه داستان خوندم که اخرش مامان پسره مرد.
-دقیقا چیجوری؟
-دختره کشتش
-وات د هل؟
-اوهوم بعدشم دختره پسره رو گرفت و برای همیشه زندانیش کرد.
-لوهان این کجاش عاشقانس؟
-عاشقانه نیست
از پشت خودم محکم رو تخت انداختم.
-اخرش دیوونه میشم از دستت
لوهان بالشتشو زیر سرش گذاشت و پتوشو روش کشید.
-تا تو باشی منو این موقع شب بیدار نکنی
بعدم خیلی سریع دوباره خوابش برد.
اهی کشیدم و چشمامو بستم و سعی کردم خودم پایان داستانو تصور کنم.

📝Dear Unknown 📝Where stories live. Discover now