عینکشو رو چشمش درست کرد و صفحه بعدی رو ورق زد.
از اینجای دفتر به بعد تازه داستان اصلی شروع میشد و اون میتونست علاوه بر دیدگاه پسر کوچیکتر،دیدگاه خودشو هم داشته باشه.چون نقش اصلی داستان از اینجا به بعد خودش بود.
لبخندی به تاریخ بالای دفتر زد و شروع کرد به خوندن."19 جولای،پاریس،نمیدونم کجا
کاپ قهوه رو از مرد نویسنده گرفتم و کنارم رو سکو گذاشتم.
اون هم با قهوش درست کنارم به فاصله ی دو کاپ قهوه نشست و به رودخونه رو به روش خیره شد.
به نیمرخش نگاه کردم.
موهاش که تو حالت شرجی فر شده بودن رو پیشونیش نامرتب پخش شده بودن و چشمای درشتش بخاطر نور مستقیم خورشید،ریز شده بودن.لباش نیمه باز بودن و اخمای پیشونیش نشون میدادن داره به چیزی فکر میکنه.
سرمو سمت رودخونه برگردوندم.
-برای چی اومدیم اینجا؟
-اومدیم نه.من اومدم تو پشت سرم راه افتادی.
چشمامو چرخوندم.
-اگه جواب سوالمو همونجا میدادی دنبالت نمیومدم.
چرخیدن سرش به سمت خودمو حس کردم ولی تکون نخوردم.
-سوالت چی بود؟
سرمو سمتش چرخوندم و به چشماش خیره شدم.
-اخر داستانت کی میمیره؟
تکخندی زد و سرشو صاف کرد.
-انقدر برات مهمه؟
-اره خب
-چرا؟
-گفتی با بقیه داستانا فرق داره.
-چون فرق داره برات جذابه؟شاید پایانش از بقیه بدتر باشه.
-مهم اینه که فرق کنه.
-انقدر دنبال تفاوتی که حاضری یه پایان بندی افضاح رو قبول کنی؟
-یه نویسنده هیچ وقت پایانشو بد نمینویسه.چون خواننده فقط به امید یه پایان راضی کننده کل کتابو میخونه.نویسنده هیچ وقت ریسک خراب کردن داستانشو فقط بخاطر یه پایان بندی بد،نمیکنه.
-کی گفته کل داستان به اخر کتابه؟
سمتش برگشتم و با بهت تک خند زدم.
-چی داری میگی؟تو مطمئنی که نویسنده ای؟اصن تو نویسنده ای؟خدای من میخوای بگی کل داستان تو پایانش خلاصه نمیشه؟
-نه
-نه؟
با صدایی که از حالت عادی بلند تر شده بود گفتم.
-پایان داستان مهمه ولی نه به اندازه ی روند داستان. اخر داستان ممکنه یه نفر بمیره ول این دلیل نمیشه که خواننده اون شخص رو یادش بره.یا اینکه ممکنه ادم بده ی داستان اخرش ادم خوبی بشه ولی این دلیل نمیشه که خواننده دلش باهاش صاف بشه.
سمتم برگشت.
-بعدشم،اخر کتاب لزوما اخر داستان نیست.
-ها؟
-یعنی کتاب یه جایی تموم میشه چون باید تموم بشه.ولی داستان شخصیتا ادامه پیدا میکنه.تا حالا برات پیش نیومده که بعد از تموم شدن یه کتاب خودت تو ذهنت ادامش بدی؟
گنگ نگاش کردم و ترجیح دادم سکوت کنم.چون نیشخندش معنی خوبی نداشت.
یکم دیگه خیره به رودخونه نگاه کردم و دوباره سمتش برگشتم.
غروب خورشید از پشت سرش مشخص بود و برای یه لحظه قیافش تو اون پس زمینه شبیه شخصیت های منفی و جذاب کتابای جنایی شده بود.
سرمو از افکار عجیبم تکون دادم و به جلوم خیره شدم.
-نگفتی اخرش چی میشه؟
اهی کشید و دستاشو پشتش برد و تکیشو بهشون داد.
-چرا ازم نمیخوای که بدمش از اول بخونی؟چرا همش دنبال اخرشی؟
سرمو پایین انداختم و با انگشتام بازی کردم.میدوسنتم جوابم باعث میشه بیشتر از قبل با اون نیشخند رو مخش،قضاوتم کنه.
-من اول صفحه اخر کتابو میخونم بعد از اول شروع میکنم.(این مرضو خوده نویسنده هم داره🙄)
چند لحظه سکوت شد که به اجبار سرمو بلند کردم.
با دیدن قیافه ی بی حسش،اب گلومو به زور قورت داد.
مسخره بود ولی حس میکردم تو دادگاهم و اون یه قاضی سختگیر و منم یه مجرم بدبختم.
دستشو سمت کیفش برد و یه برگه و خودکار از توش دراورد.
روش چیزی نوشت و سمتم گرفتش.
-فردا ساعت ده صبح اینجا باش.
به کاغذ تو دستش نگاه کردم.
-میخوای بکشیم؟
قیافش چنان پوکر شد که حس کردم دیگه ممکن نیست به حالت اول برگرده.
کاغذو ازش گرفتم و اون از سر جاش بلند شد.
کیفشو رو دوشش انداخت و خلاف جهتی که نشسته بودم،حرکت کرد.
سرمو بلند کردم و با یاداوری چیزی داد زدم.
-اسمتو بهم نگفتی
برگشت و همونطور که عقب عقب میرفت،نگام کرد.
-همون اقای نویسنده خوبه
بعدم نیشخندی زد و دور شد.
زیر لب فحشی دادم و از سرجام بلند شدم.
خواستم برم که با دیدن کاپای قهوه که هنوز پر بودن،هوفی کشیدم.
-چرا یبارم اینا تموم نمیشن؟وارد خونه شد و اروم دمپایی هاشو عوض کرد تا اگه دوست پسرش خواب بود،بیدار نشه.
کیفشو رو مبل گذاشت و کتشو دراورد.
تو اشپرخونه رفت و با دیدن برگه های پخش شده رو میز و یه فنجون قهوه دست نخورده،سمتش رفت و فنجون رو تو سینک گذاشت.
دوست پسرش هنوز این عادتو داشت.
سمت میز برگشت و نگاهی به برگه ها انداخت.
برگه هایی که نشونه داستان جدید دوست پسرش بودن.
لبخندی به نوشته ها زد و سعی کرد تکه ای از داستان رو بخونه.دوست پسرش هیچ وقت اجازه نمیداد قبل از تموم شدن داستاناش،کتابشو بخونه. ولی اون که الان اینجا نبود.
نگاهی به صفحه اول انداخت و اروم اروم چشماش با خوندن هر کلمه گرم شد و رو همون برگه ها خوابش برد."20 جولای،پاریس،بازم نمیدونم کجا
به راننده سلام کردم و ادرس رو بهش دادم.
حدود نیم ساعت طول کشید تا به مقصد برسیم.
از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم.
یجای خلوت و دور از دسترس که ظاهرش با خونه های شیک و رنگارنگ کوچه پس کوچه های پاریس فرق میکرد.
خونه های اطراف بیشترشون خراب شده بودن و لرزه به تنم مینداختن.
داشتم سعی میکردم راه خروج رو پیدا کنم که با شنیدن صدای مرد نویسنده،سمتش برگشتم.
-بیا از این طرف
اب دهنمو قورت دادم و پشت سرش رفتم.
وارد یکی از همون خونه خرابه ها شد.
احتمالا از جونم سیر شده بودم که دنبالش میرفتم.
وارد خرابه که شدم،با یه سالن تئاتر رو به رو شدم.
هر چند مشخص بود که خیلی وقته کسی توش اجرا نکرده.چون قسمت تماشاچی ها به کلی خراب شده بود و همچین مکانی برای اجرای نمایشنامه های شکسپیر، زیادی ترسناک و بی روح بود.
-اینجا یکی از قدیمی ترین سالن های تئاتر پاریسه که چند سال پیش تو یه زلزله به کلی خراب شد.
سمت مرد نویسنده برگشتم.
-این سالن اصلا معروف نبود.درواقع ادمای خیلی کمی این سالنو میشناختن.
رو صحنه رفت.
-تو این سالن نمایشنامه ها طور دیگه ای بیان میشدن.رو صحنه جا به جا شد.
-مثلا بجای دختر و پسر،دو تا پسر نقشای اصلی رو بازی میکردن.
چشمام درشت شدن.
-ها؟
بدون توجه به من و دهنم بازم،ادامه داد.
-یا مثلا داستان رو از اخر شروع میکردن
بهم نزدیک شد.
-یا مثلا
نزدیک تر شد.
-همه چی
نزدیک تر شد.اونقدری که نفساشو رو گونم حس میکردم.
-از یه بوسه
لباش نزدیک تر شدن.
-شروع میشد.

VOCÊ ESTÁ LENDO
📝Dear Unknown 📝
Romancemulti_shot #چند_شاتی Dear_unknown 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ Moonland ♾♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾ ♾♾♾ ♾♾ ♾ 📝 Couple: chanbaek👨❤️👨 📝 Genre: Romance💛,Fluf 📝 Auther:moonlight🌇 📝 Chanel:moonland 📝تمام حرفهای نگفته و داستان های نوشته نشده ی بکهیون از زبون خودش...