به دوست پسر و دوستش نگاه کرد که داشتن خیلی شدید بازی میکردن و برای هم کری میخوندن.
اروم خندید و فنجونای قهوشون که از بی توجهی صاحبنیشون سرد شده بودن رو تو اشپزخونه برد.
اون دو تا بی توجه به اینکه اندازه خرس سنشونه تو سر هم میکوبیدن و بلند بلند حرف میزدن.
پشت میز اشپزخونه نشست و دفتر نوشته های دوست پسرشو باز کرد."21 جولای،پاریس،خونه مرد نویسنده*همون سهون*
کمکش کردم رو مبل بشینه.کتشو دراورد و پاهاشو دراز کرد.
نگاهمو تو کل خونه گردوند و نگاه کلی بهش انداختم.
یه خونه با تم کلی کرم و یه سبک کاملا کلاسیکِ مدرن.
شومینه گوشه خونه روشن بود و حال و هوای خونه کاملا صمیمی بود.یه کتابخونه بزرگ که از پایین تا بالاش کتابای مختلف از کلاسیک تا جنایی و رمانای عاشقانه که از اولش اخرش معلومه،گوشه سالن بود.
-دوستتم نویسندس؟
-اره
بیخیال جواب داد و گوشیشو از تو جیبش دراورد و به شارژ زد.
-چیز....من برم دیگه
همونطور که سعی میکرد بیشتر خونه رو دید بزنم،بی حواس گفتم و خواستم برم که دستمو کشید و کنارش رو مبل افتادم.
-باش حالا.نترس کاریت نمیکنم.با درسی که امروز بهم دادی فک نکنم تا اخر عمر هوس بوسیدن کسی کنم.
چشمامو چرخوندم و از کنارش بلند شدم.
-تو از منم سالم تری.
-من خونه تنهام باید یکی مراقبم باشه.یه نگاه به سر تا پاش انداختم و با دیدن سر باندپیچی شدش،لعنتی به خودش و خودمو و اقبالم فرستادم و با فاصله ازش رو مبل نشستم.
خیالش که از موندنم راحت شد،گوشیشو دستش گرفت و فارغ از منی که حوصلم سر رفته بود،یک ساعت باهاش ور رفت.
اهی کشیدم و بلند شدم و اطراف خونه رو نگاه کردم.
رفتم سمت کتابخونه و با کتابا مشغول شدم.
یکی از کتابا رو بیرون کشیدم و به اسمش نگاه کردم.
"شاید دلم برایت تنگ شده باشد"
یکم از خلاصشو خوندم.
-این کتابه
سرشو سمتم چرخوند.
-اره کاپلش گین.
-اسم نویسندشو نزده.
-چانیول نوشتتش.ابروهامو بالا انداختم.
-چاپ نشده؟
-نه دلش نمیخواد این کتابه چاپ شه.
-چرا؟
خمیازه ای کشید و سرشو رو دسته مبل گذاشت.
-نمیدونم.کلا کاراش خاصن.هیچ وقت از کاراش سر درنمیاری.یجورایی بی منطقه ولی منطقی تر از خودش، خودشه.من یکم میخوابم ولی تو نریا
-هوم
همونطور که به کتاب زل زده بودم بی حواس گفتم و رو مبل کنار کتابخونه نشستم.
تو کتابخونه از هرکدوم از کتابای به چاپ رسیده ی پارک چانیول،چند جلو وجود داشت ولی اینیکی فقط خودش بود.انگار اختصاصی چاپش کرده بود.
کتابو باز کردم و بی توجه به گذر زمان بین کلماتش و داستانش غرق شدم.وقتی به خودم اومدم که رو مبل دراز کشیدم و اخرین صفحه رو ورق میزنم.
دقیقا وقتی خواستم اخرین پاراگراف رو که اتفاق مهمی توش افتاده بود بخونم،کتاب از دستم کشیده شد.
سرمو بلند کرد و با چشمای ترسناک نویسنده ی کتابی که داشتم میخوندم مواجه شدم.
-تو داری چه غلطی میکنی؟
سریع خودمو جمع و جور کردم و رو مبل صاف نشستم.
-من....من
-برای چی بی اجازه به کتابا دست میزنی؟
از عصبانیت به نفس نفس افتاده بود و من نمیفهمیدم کجا رو اشتباه کردم.
-هی بی اجازه نبود.اون اجازه داد.
با دست به مرد نویسنده که داشت خواب هفت پادشاه رو میدید،اشاره کردم.
-سهون اجازه داد؟یعنی گفت میتونی بخونیش؟زبونمو رو لبم کشیدم و از رو مبل بلند شدم.
-به زبون نیورد ولی خب وقتی دید دست زدم هم چیزی نگفت.
چشماشو محکم رو هم فشار داد و نفس عمیقی کشید.
پشتشو بهم کرد و کتاب رو تو کتابخونه سر جاش گذاشت.
-چرا نباید دست میزم؟
جوابمو نداد و سمت پله های اونور سالن رفت.
دهن کجی ای به پشتش کردم.
-بی شخصیت
با شنیدن صدای شکمم،اهی کشیدم و دستمو گذاشتم روش.
چند ساعت بود هیچی نخورده بودم و معدم داشت اذیت میشد.
سمت پله ها رفتم و از همون مسیری که پارک رفته بود،خواستم سمت اتاقش برم و ازش خداحافظی کنم ولی با فکر کردن به رفتار زشتش،بیخیال شدم و خواستم برگردم که با نیم تنه لخت از اتاق بیرون اومد.
شکم عضله ایش زیادی تو چشم بود.
نگاهی بهم انداخت و سمت در اونوری رفت و یکم بعد صدای دوش به گوشم رسید.
لعنتی بهش فرستادم و از پله ها پایین رفتم.
همونجور که به خودشو هیکلش و کتاباش فحش میدادم، کاپشنمو برداشتم و سمت در رفتم.
دستگیره رو پایین کشیدم ولی در باز نشد.
ابروهامو بالا انداختم و دوباره امتحان کردم ولی در انگار قفل شده بود.
اهی کشیدم و با خستگی سمت مبل رفت.
رو به روی سهون دراز کشیدم و با خودم گفتم تا وقتی پارک از حموم بیاد،یکم چشمامو میبندم و بعدش میرم.
چشمامو بستم و به ثانیه نرسید که بخاطر بی خوابی دو شب قبل،تقریبا بی هوش شدم.با حس گرمی مطلوبی لبخند ریزی زدم و یکم کش و قوس اومدم.
چشمامو اروم باز کردم و چند بار پلک زدم تا دیدم درست شه.
وقتی به نور عادت کردم و جلومو دیدم،تازه فهمیدم کجام.
با وحشت تو یه حرکت رو مبل نشستم و به پتویی که روم بود نگاه کردم.
-چه خبره؟
-خوابت برد.
با جواب کوتاه سوالم سرمو سمت پارک برگردوندم و با دیدنش که پشت میز نشسته و چیزی رو رو کاغذ مینویسه،از سرجام بلند شدم.
-ها اره.میخواستم برم ولی در قفل بود.
-کلید تو در بود.
سرمو سمت در برگردوندم و با دیدن کلیدی که تو دره، چند بار پلک زدم.
-اوه
زمزمه کردم و دستی تو موهام کشیدم.
هنوز گیج بودم.
-بیا یچی بخور
به غذاهایی که رو میز بود اشاره کرد.
-سرد شده ولی قابل خوردنه.
-مرسی گشنم نیست.
همون موقع معدم طبل بی ابروی رو به صدا دراورد و باعث شد پارک یه نیشخند کوچولو بزنه.
-مشخصه.
چشمامو چرخوندم و بی صدا پشت میز نشستم.
چند لقمه از غذاهایی که تقریبا دست نخورده بودن رو خوردم.
-یه سوال بپرسم؟
وقتی دیدم ارومه و اثری از عصبانیت قبلی توش نیست، اروم پرسیدم.
-هوم
همونجور که سرش پایین بود،سر تکون داد.
-چرا نباید کتابه رو میخوندم.
دستش متوقف شد و خودکارشو زمین گذاشت.
-فک کن بعد از یه شب مزخرف برگشتی خونه و میبینی یه غریبه یه لنگ در هوا رو مبلت خوابیده و داره کتابی که به چاپ نرسیده و تا حالا کسی نخوندتش رو میخونه. چه ریکشنی نشون میدی؟
لبخند معذبی زدم.
-عصبی میشی.
خودش ادامه داد.
بعدم سرشو دوباره انداخت پایین.
-یعنی من اولین نفر خوندمش؟
-متاسفانه
-یاا چرا متاسفانهدستامو رو میز گذاشتم.
-من یه کتاب خون حرفه ایم.تازه چند تا کتابم نوشتم.ولی خب چاپ نشدن.
تیکه اخرو اروم گفتم.
-قرار بود اولین نفر دوست دخترم بخونه.بر اساس اعضای مورد اعلاقش تو یه گروه نوشته بودم.
-خب؟
-میخواستم تو روز تولدش بهش بدم.
-خب؟
نگاه چپکی بهم انداخت.
-چیه؟دیگه حرفتو زدی باید ادامه بدی.
چشماشو چرخوند و خودکارشو رو میز گذاشت و به صندلیش تکیه داد.
-امشب بهم گفت قراره برای زندگی بره امریکا

YOU ARE READING
📝Dear Unknown 📝
Romancemulti_shot #چند_شاتی Dear_unknown 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ Moonland ♾♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾ ♾♾♾ ♾♾ ♾ 📝 Couple: chanbaek👨❤️👨 📝 Genre: Romance💛,Fluf 📝 Auther:moonlight🌇 📝 Chanel:moonland 📝تمام حرفهای نگفته و داستان های نوشته نشده ی بکهیون از زبون خودش...