عادت...
کلمه ترسناکی بود.
مرد نویسنده عادت کردنو خیلی خوب بلد بود.
خیلی خوب بلد بود چجوری هرچیز سخت تو زندگیشو به یه عادت تبدیل کنه.
مرد نویسنده خیلی خوب میتونست شخصیتایی بسازه که وجود خارجی نداشتن ولی دردشون رو خواننده با تمام وجودش حس میکرد.
چند ماه بعد از اشناییش با پسری که زندگیشو زیرو رو کرده بود،شروع به نوشتن داستانی کرد که به قول دوست پسرش،از اولش پایانش مشخص بود.
داستان دو عاشق نوجوون همجنس تو یه کشور اسلامی.
جایی که بیشتر مردم حتی خبر ندارن که عشق بین دو همجنس هم میتونه اتفاق بیوفته،خیلی قشنگ تر از عشقای کلیشه ایه بین زن و مرد.
داستان حول یه دبیرستان دخترونه و دخترای توش که درگیر احساسات مختلف بودن میچرخه.
میون کراش زدنای روزانه ی نوجوونای مدرسه،ادمایی پیدا میشن که کارشون از کراشای چند روزه گذشته.
کسایی که تا ته زندگیشونو با هم برنامه ریزی کردن و رویاهاشون دیگه فقط متعلق به خودشون نیست.
دو دختر که مدت زیادیه علاقشون به هم رو فاش کردن، بدون ترسی دست تو دست تو راه روهای مدرسه راه میرن.
شجاعتشون قابل تحسینه خوانندست.
روزا و ماه ها میگذرن و اونا از قبل بیشتر بهم نزدیک میشن.
اونقدر نزدیک که باعث حسادت بقیه دخترا میشه.
یه روز جواب پذیرش دختر بزرگتر برای زندگی تو یه کشور خارجی میاد و زندگی همشون رو تغییر میده.
دختر کوچیکتر زیادی بهش وابسته شده بوده و طاقت دوریش رو نداشته.
تو یکی از روزای بهاری،یه چاقو توسط دختر کوچیکتر زندگی جفتشون رو تموم میکنه.
پایانش باب میل خواننده نیست چون همشون به یه نحوی این مرگ رو تجربه کردن.
اینجاست که نویسنده میشه ادم بده ی داستان و دوست پسر نویسنده تا دو هفته اونو از هر تماس فیزیکی محروم میکنه.
به هر حال کتاب پرفروشش یه ضدحال برای بیشتر خواننده ها بود.
هنوز با یاداوری نظراتشون خندش میگرفت.
سمت بار کوچیک اشپزخونش رفت و لیوانشو پر کرد.
کنار دفترش گذاشت و رو صندلی نشست.
جایی که دفترو بسته بود رو باز کرد و چند جمله نوشت.
وقتی چیز بیشتری به ذهنش نرسید،دفتر دیگه ای رو باز کرد و شروع به خوندن کرد."23 جولای پاریس خونه مرد نویسنده
تو جام چند بار تکون خوردم و سعی کردم جامو راحت کنم.
چانیول اتاق مهمان رو بهم داده بود ولی بیشتر شبیه اتاق زیرشیروونی سریالای قدیمی بود.
مطمئن بودم تو این خونه به این گنده ای یه اتاق درست پیدا میشه ولی از سر لجش اینجا رو داده بود بهم.
به کمر شدم و به سقف زل زدم.
دلم برای خونه تنگ شده بود.
گوشیمو از شارژ دراوردم و به مامانم خبر دادم که شب رو پیش دوستم میمونم تا نگران نباشه.
از رو تخت بلند شدم و اروم از اتاق بیرون رفتم.
فک میکردم چانیول خواب باشه ولی رو صندلی کنار یه میز کوچیک نشسته بود و به پنجره رو به حیاط خیره شده بود.
نمیدونستم تو فکرش چی میگذره.یعنی دلتنگ دختره بود؟
-دلت براش تنگ شده؟
بی فکر پرسیدم و کنارش رو زمین نشستم.
دستامو دور زانوهام حلقه کردم و به پنجره خیره شدم.
-همه ی ادما دلتنگن.
-یبار درست جواب بده.
-دروغه؟
-کاری به بقیه ندارم.تو دلتنگشی؟
-نمیدونم
-وای
سمتش چرخیدم.
-هرچی درموردش میپرسم میگی نمیدونم.مطمئنی بهش علاقه داشتی؟اصن مطمئنی ناراحتی که رفته؟
-نمیدونم
زمزمه کرد.
-نیمیدینیم
اداشو دراوردم و چونمو گذاشتم رو زانوهام.
-تو دلتنگ کی ای؟
-مامانم
با همون صدای اروم حرف میزدیم.انگار کسی تو خونه خواب بود.
سکوت شد.
-واقعا همه ادما دلتنگن نه؟
حرفاش رو نروم بود ولی دلیل نمیشد که درست نباشن.
-همه ادما یجوری به گذشتشون وصلن.به یه خاطره،یه اتافاق نیفتاده،یه ادم،یه لحظه خاص
دستشو تو موهاش کشید.
-برای همین همیشه دلتنگن.حتی اگه خودشون ندونن.
باد ارومی اومد و درختا رو لرزوند.
اینجا تو خونه مرد نویسنده با کلی داستانای نگفته تو هوای خنک اخرای سال تو لحظه گرگ و میش،ارامش عجیبی وجودمو پر کرده بود.
ارامشی که سکوتش دل انگیز بود و حضور مردی مثل چانیول که انگار برای هر سوالت یه جواب فلسفی داشت، دلتنگی خونه رو از بین میبرد.-بکهیون
فک کنم اولین بار بود که صدام میکرد.
صداش بم تر شده بود.
چرا اسمم انقد قشنگ بود؟
-هوم
نخواستم با حرف زدن طنین صداش از ذهنم بره.
-پایانشو نوشتی؟
چونمو از رو زانو برداشتم.
-نه
-سخت تر از چیزیه که فکر میکنی.نه؟
-اوهوم
-مردم کتابو میخونن تا پایانشو ببینن.کل اتفاقایی که خلق کردی دیگه براشون مهم نیست وقتی میرسن به فصل اخر.فقط میخوان اونطور که خودشون تصور میکردن تموم بشه.ولی نویسنده بهشون ضدحال میزنه. این قدرت یه کتاب خوبه.از سرجاش بلند شد.
-پایانشو بنویس.تصور خودتو از پایان این داستان بنویس.به چیز دیگه فک نکن.فقط مدادتو دست بگیر و نوکشو رو کاغذ بذار.خودش مسیری که باید طی کنه رو میکنه.
-برای همینه که از کامپیوتر استفاده نمیکنی؟
لبخند ریزی زد که برای اولین بار چال لپشو دیدم.
مرد نویسنده هر جز از بدنش یه سورپرایز بود.درست مثل خودش.
ناشناس عزیزم،اینو شاید به هیچکس نگفته باشم ولی همون شب عاشق لبخندش شدم.(لبخندش بهونس)لبخند پررنگی رو لبای مرد نویسنده نشست.
دوست پسرش هیچ وقت دقیق بهش نگفته بود از کی عاشقش شده.
ولی انگار با دادن این دفتر بهش بیشتر حرفای نگفتشو بهش گفته بود.
یکدفعه دلتنگی عمیقی تو قلبش حس کرد.
دوری از عزیزش که برای دیدن خونوادش رفته بود سئول زیادی غیر قابل تحمل شده بود.
بلند شد و خواست گوشیشو برداره تا باهاش تماس بگیره که صدای در خونه اومد.
به اون سمت برگشت و با صورت خندونش رو به رو شد.
-سورپرایزز
صدای خندش تو خونه ساکت پیچید.
کرد نویسنده حس زنده بودن بهش دست داد.
خیره نگاش کرد.
-چیشده؟
پسر کوچکتر با تعجب پرسید.
-هیچی فقط
بهش نزدیک تر شد.
بهش که رسید دستاشو دور کمرش حلقه کرد و به خودش چسبوندش.
-خیلی دوست دارم.
با چشمای براقش گفت و به ستاره های چشمای پسر رو به روش خیره شد.
-اولین باره
اجازه نداد حرفش تموم شه.
لباشو رو لباش گذاشت و شروع به بوسیدنش کرد.
با صبر تمام لبشو بوسید و گاز گرفتو
دستاشو دور صورتش حلقه کرد و پسری که حالا از شک بیرون اومده بود و همراهیش میکرد رو بیشتر بوسید.
بادی از پنجره اومد و دفتر روی میز رو ورق زد.
رو یه صفحش ایستاد.
یک نفر با صدای بلند موسیقی گوش میکند...
یک نفر مدام سیگار میکشد...
زنی هنگام اشپزی ترانه ای غمگین زمزمه میکند...
دختری به بهانه فیلم اشک میریزد...
پسری نیمه شب در خیابان پرسه میزند...
همه دلتنگ اند
همین...
.
.
.اون تیکه اولش داستان زندگی دو نفر با پایانی متفاوته. شاید اصن اینجا جاش نبود که ازشون گفته بشه. ولی ما آدما میون پایان ها گیر افتادیم.نه آغاز کردنو بلدیم نه تموم کردنو.منتظر نشستیم تا یکی سرانجامی برامون بنویسه و آخرشم گله کنیم از بی رحمیش.
این قسمت برای همه اون عشقای ممنوعس که شاید هیچ وقت شروعی نداشته باشن.ممنوعه من چقدر دوست دارم دوست داشتنت را...
دوست داشتن تویی که ممنوع ترینی برای من
چقدر دلم هوایت را دارد...

YOU ARE READING
📝Dear Unknown 📝
Romancemulti_shot #چند_شاتی Dear_unknown 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ Moonland ♾♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾ ♾♾♾ ♾♾ ♾ 📝 Couple: chanbaek👨❤️👨 📝 Genre: Romance💛,Fluf 📝 Auther:moonlight🌇 📝 Chanel:moonland 📝تمام حرفهای نگفته و داستان های نوشته نشده ی بکهیون از زبون خودش...