بطری اب رو جلوش گرفتم.
سرشو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت و بطری رو گرفت.
کنارش نشستم.
دیگه خبری از بی قراریاش نبود.
اشکاش دیگه رو صورتش نمیریختن و اروم بود.
حتی زیادی اروم بود.
-چرا ازش نخواستی بمونه؟
اروم پرسیدم.
-نمیدونم.
فهمیدم تمایل به حرف زدن نداره.
چند دقیقه تو سکوت گذشت.
-اخر داستان رو فهمیدی بالاخره؟
با سوالش طرفش برگشتم.
-میخوای بگی اینجا اخر داشتانه؟
شونه هاشو بالا داد.
-حتما یکی باید بمیره تا داستان تموم شه؟
-نه
سرمو به خیابون رو به رو برگردوندم.
-ولی زیادی پایانش بازه.
-بعضی چیزا رو حتی نویسنده ها هم نمیتونن بنویسن. بعضی از پایان ها رو خود خواننده باید تصور کنه.چون تصویری که نویسنده از پایان داره قابل درک نیست.
یکم دیگه از اب بطری رو خورد.
-پروازت دیر نشه.
وقتی بلند میشد گفت.
-پروازم پرید.
با تکخند ارومی گفتم.
سمتم برگشت و ابروهاشو بالا داد.
-یعنی بخاطر فضولی پروازتو از دست دادی؟
چشمامو چرخوندم و بلند شدم.
-به تو چه
با بدخلقی گفتم و سمت مخالفش حرکت کردم.
با رسیدن فکری به ذهنم قدمامو اروم کردم.
سمتش برگشتم و چند قدم بهش نزدیک شدم.
-میذاری پایان داستانتو من بنویسم؟
-ها؟
با گیجی پرسید.
-داستانتو من تموم کنم.
-نه
با قاطعیت گفت و اخم کرد.
-لطفا
سعی کردم مظلومانه ازش خواهش کنم.
-چرا قیافتو شبیه گربه شرک میکنی؟امکان نداره داستانمو بدم دست تو.احتمالا پسره اخرش به خودش بمب وصل میکنه فرودگاه و ادماشو میفرسه رو هوا.
لبخند ریزی زدم که وحشت زده عقب رفت.
-عمرا بذارم
-کولی بازی درنیار.
چشمامو چرخوندمو بهش نزدیک تر شدم.
-خودم اخرشو مینویسم میدم بخونی اگه خوشت اومد بذارش تو کتابت خوبه؟
با تردید نگام کرد.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم برگشتم و از سمت مخالف رفتم.
بدون اینکه بدونم مقصدم کجاست.
.
.
.
نگاهی به خونه ویلایی رو به روم انداختم و زنگ درو زدم.
در با چند ثانیه فاصله باز شد و من وارد خونه شدم.
سمت در ورودی رفتم و سعی کردم دلیل قانع کننده ای برای اونجا بودنم پیدا کنم.
در اصلی باز شد و مرد نویسنده اصلی تو چارچوب در وایساد.
دست به سینه بهم خیره شد.
-چی باعث شده بیای اینجا بچه جون؟
چشمامو بستم و سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.الان وقت دعوا نبود.
لبخند زوری ای زدم و پلاستک تو دسمو بالا بردم.
-گفتم شاید تنهایی اومدم نوشیدنی بخوریم.
ابروهاشو بالا انداخت.
-میدونی چون امروز شکست عشقی خوردی.
لحنمو غمگین کردم.
-مطمئنی؟
-ها؟
-مطمئنی برای این اینجایی؟
این پا و اون پا کردم.
-منظورتو نمیفهمم.
خودمو به بی خیالی زدم.
-منظورم اینه که به بنظر میاد پروازتو از دست دادی و نزدیک به کریسمس هیچ هتلی تو پاریس پیدا نمیشه که توش بمونی.
دهنمو چند بار باز و بسته کردم و وقتی جوابی پیدا نکردم،پلاستیکو همونجا رو زمین گذاشتم و با حالت عصبی برگشتم.
-حیف من که میخواستم حالتو خوب کنم.به من چه اصن
زیر لب غر میزدم که صداش اومد.
-سهون خونه نیست.واقعا تنهام و کلی غذا سفارش دادم. فک کنم بتونی امشبو اینجا بمونی.
زیرچشمی نگاهی بهش انداختم که پلاستیک نوشیندنیا رو برداشت و داخل خونه رفت.
خوشحال از پیدا کردن جای خواب پشت سرش رفتم و درو بستم.
نیم ساعت بعد با چشمای گشاد به غذاهایی که رو میز چیده شده بودن خیره شده بودم.
-اینا رو همه میخواستی تنهایی بخوری؟
-وقتی حالم خوب نیست تنها راه خوب شدنم غذا خوردنه.
زیر لب زمزمه کرد و با دقت به غذاها خیره شد.
انواع فست فود ها و غذاهای دریایی و غذاهای بین الملیلی و دسرها رو میز چیده شده بودن.
پشت میز نشست و بدون توجه به من،یه تیکه از پیتزا رو برداشت.
رو به روش نشستم و با بالا دادن شونم از غذاهای رو میز لذت بردم.
.
.
.
نگاهی به فنجون پر از قهوه رو به روم کردم و از رو مبل بلند شدم.
-چیکار میکنی؟
چانیول پشت میز نشسته بود و تو برگش چیزی یادداشت میکرد.
-هوم؟
حواس پرت پرسید.
-میگم چیکار میکنی؟
ابروشو خاروند و نگام کرد.
-شخصیتای داستان بعدیمو مینویسم.
-درمورد چیه؟
-هوم؟
هوفی کشیدم و کنارش رو صندلی نشستم.
-چقد حواس پرتی.یلحظه گوش بده بهم
-بگو
-میگم درمورد چیه داستانت.
-اگه اجازه بدی اینیکی رو قبل از نشرش چیزی درموردش ندون.
با حرص زمزمه کرد.
-اجازه نمیدم
چشماشو چرخوند.
-ما هیچی درمورد هم نمیدونیم.
-لازمه؟
سرش هنوز پایین بود.
-به هر حال دوستت یبار نزدیک بود بهم تجاوز کنه بعد من هلش دادم و باعث شدم سرش اسیب ببینه بعدش اومدیم خونتونو نزدیک بود تو رو هم به کشتن بدم بعدشم که وقتی عشقت گذاشت رفت من فقط پیشت بودم الانم تو خونت موندگار شدم اینطور که معلومه پس
-موندگار؟
انگار از کل حرفام فقط اون تیکشو شنیده بود.
-چیه میخوای تا دو هفته دیگه تو خیابونا بمونم؟خودت که گفتی هتل گیر نمیاد.
-یچی میپرسم راستشو بگو
یهو خودکارشو گذاشت و بهم زل زد.
-بپرس
-قبل از اینکه بیای اینجا به هتلی سر زدی که مطمئن شی جا گیرت نمیاد یا مستقیم اومدی اینجا؟
چند ثانیه پلک زدم و بدون حرف بهش خیره شدم.
-باورنکردنی هستی
-خب معلومه که گیرم نمیومد.بعدشم من بخاطر تو پروازمو از دست دادم وظیفته ازم پذیرایی کنی.
-به من چه تو انقد فضولی
-هایش.گفتم یکم درمورد خودت بگو نگفتم منو تخریب کن.
سرشو بالا اورد.
-چی میخوای بدونی؟
هنوز به اینقدر سریع تغییر مود دادنش عادت نکرده بودم.
-مثلا کجا به دنیا اومدی خانوادت کجان سهونو از کجا میشناسی چیشد که نویسنده شدی اولین کتابت اسمش چیه چقد فروش داشته چند سالته و
-نفس بگیر.میگم فضولی
چشم غره بهش رفتم ولی منتظر موندم جواب سوالامو بده.
-سئول بدنیا اومدم.سی سالمه.یه خواهر بزرگتر دارم که کره زندگی میکنه.سهون رو از دوران راهنمایی میشناسم و از همون موقع خیلی رفیق شدیم.ده ساله فرانسه زندگی میکنم.اولین کتابمو همینجا به زبون فرانسوی چاپ کردم.اسمش استورگه هست.
-یعنی چی؟
-یعنی عشقی بینادی که در بن هستی بشر وجود داره.
-درمورد چیه؟
-درمورد دو دوسته که اتفاقی توی فضای مجازی باهم اشنا میشن و طولی نمیکشه که میشن بخش مهمی از زندگی هم.هر روز با هم حرف میزنن و هر روز بیشتر بهم علاقه مند میشن.
-خیلی از هم دورن؟
-از لحاظ موقعیت نه.جفتشون تو یه شهر زندگی میکنن. ولی از لحاظ ذهنی زیادی از هم دورن.که همین مانع دیدار حضوریشون میشه.
-اخر همو میبینن؟
-اره
-چی میشه؟
-وانمود میکنن چیزی نشده.انگار همو نمیشناسن.
-سخت نیست؟
-عادت میکنن:)
-مگه به عادته؟
-اگه همه ادمای دنیا بتونن تو یچیز همزمان بهترین باشن،اون عادت کردنه.ما حتی به دوست داشتن همدیگه هم عادت میکنیم.

YOU ARE READING
📝Dear Unknown 📝
Romancemulti_shot #چند_شاتی Dear_unknown 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ Moonland ♾♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾♾ ♾♾♾♾ ♾♾♾ ♾♾ ♾ 📝 Couple: chanbaek👨❤️👨 📝 Genre: Romance💛,Fluf 📝 Auther:moonlight🌇 📝 Chanel:moonland 📝تمام حرفهای نگفته و داستان های نوشته نشده ی بکهیون از زبون خودش...