پاهاشو روی هم انداخته بود و از پشت عینکهای دایره ایش با اعتماد بنفس سوال میپرسید
+چقدر به حرفهای خودت مطمئنی.
دستهاشو توی موهای بلندش کشید و باهاشون در گیرشد
در همون حالت لبهاشو روی هم فشرد
تاپاسخ اشتباهی نده...آخه همیشه قلبش با مغزش در جدال بود
_راستش تقریبا...شاید...،اممم ولی اون یه آدم خوبه.
مطمئن نبود، اگه خوب و مهربون بود که زین
اونجوری دست پلیس رهاش نمیکرد تا هربلایی سرش بیاد.انگشتهاشو توهم قلاب کردو فشارداد
افسوس خورد ازینکه حالا اونو پیشش نداره تا دایره ی شناختش کامل شه.این حس گناه داشت نابودش میکرد.
+قبول کن تو نمیشناسیش زین،صرفا بایه هفته وقت گذروندن باهاش...تو اصلا فرصت نداشتی بخش های دیگه ی زندگیش رو ببینی و قضاوتش کنی.
کم مونده بود استخونهای دست خودشو خورد کنه
تو دلش به کله پوک بودن کسی که روبروش بود حرص خورد و خواست زحمت سلولهای تحتانیشو واسه نشستن رو اون مبل مشکی کم کنه و از اونجا بره.
_من میخوام کمکش کنم ولی نمیدونم چجوری
اینجام که تو اینو بگی.
دایره ای هاشُ تکون و استخون بینیشُ ماساژ داد
و دستشُ نزدیک فنجون قهوه ش برد که یخ کرده بود همونجور که میخواست یه قلوپ ازون بخوره
دوباره پرسید.
+تو باید اول ببینی اون لایقش هست.
رو نقطه ضعف زین دست میذاشتوبااینکه میدونست اون الان عصبی میشه و پشتش درمیاد،بله لایق هست تو شک داری؟زین میتونست این جمله رو بلند تو صورتش بگه...اصلا تو صورت هرآدمی میتونست بگه.
_حرفهات داره حوصله سربر میشه،فکرکنم این آخرین ملاقتمون شه.
زین ساعت مچیشُ چک کرد،فقط ۱۵دقیقه گذشته بود +تو از اولشم منو به عنوان تراپیست قبول نداشتی
،دوستداشتی عین یه رفیق بهت راهکاربدم یاتاییدت کنم.
با در اومدن صدای پیام گوشیش تکون خورد
اونو از جیب شلوارش بیرون کشید و با انگشت ضربه زد انگار رو صفحه ش جمله ای نوشته بود که چند وقته
دیدنش ازخداشه،یه دریچه ی کوچیک جادویی براش باز شده و میتونه از نورش به معجزه ای که در طرف دیگه ی زندگی در انتظارش بود برسه...بخودش گفت ایناهمش یه نشونه ست بالارو نگاه کرد و بعد به چشمهای منتظر هنری کلین روانشناسی که یک ماه بود به دیدنش میومد و هیچکدوم از جلسات
حرفهاشون به نتیجه نمیرسید آتیشش رو انداخت،
هنری اصلا زین رو نمیفهمید و هربارگیج تر
پوله یک ساعت از زمان تلف شده شو میگرفت.
آخه کم پیش میومد یه آدم معروف و پولدار
بیمارش باشه.زین
هربار درباره ی یه علاقه ی یکطرفه حرف میزد
و هربار لحظه ی طلوع عشقش رو یجور خاص و جدیدتر بیان میکرد...دفعه ی اول اون بهش یه بلیط داده بود!
یبار اونو زخمی روی تخت بیمارستان دیده بود.
اون باجرات تر زینه چون میتونه یه جنازه رو از تمساح بکشه بیرون،خیلی مهربونه چون برای بازسازی یه مدرسه ۵۰هزار دلار کمک کرده و...
YOU ARE READING
MIRROR
Action❌️Ongoing❌️ The second season of BORN FREE +زین یه آینه س که تصویر خوبی از تورو منعکس میکنه. تو دنبال اینی که بدی های خودت رو نبینی،حالا اگه اون آینه بشکنه،توش چی میبینی! _یه هیولارو ⚠️دستورالعمل ها: 1.قبل از شروع به خواندن این داستان فصل یک: 》B...
