نصف شبی اومدم بگم:
الوعده وفا
حمایت یادت نره
با دستهاش صورتشو پوشونده بود و پشت فرمون ماشینش میخندید.و شونه هاش از شادی تکون میخورد
چندثانیه بعد آینه ی ماشین رو تنظیم کرد و
و قبل از استارت زدن یه موزیک شاد رو پلی زد
و زیر لب زمزمه میخوند که
دستی به شیشه ی شاگرد خورد و کسی از بیرون صداش میزد و دستگیره رو تکون میداد.
سرشو چرخوند و لبشو به دهن گرف و مزه کرد
صدای موزیک رو کم کرد قفل در رو باز کرد و فریا با صورتی برافروخته روی صندلی نشست.
_اینارو براش یادگاری گذاشتی؟حواست کجاست.
به کیفی که روی پاش افتاد نگاه کرد و دوباره خندید
اونقدر با خوشحالی از ساختمون بیرون اومده بود که کیف و موبایلشو جاگذاشته بود،حتی فریارو...با اینکه هردو باهم اومده بودند!واقعا روح به زندگیش اومده بود.
_باید ببرمت پیش پدر روحانی،حال الانت اصلا طبیعی نیست...مطمئنم این لیام پین یه جادوگره.چطوره چندتا طلسم بگیریم؟
_شوخیارو بزار برای بعدا، آره خوب...دست کم تو میدونی من الان چقدر حالم خوبه.ازت ممنونم فریا
قول میدم برات جبران کنم.
کاملا چرخید و دستهاشو از هم باز گرد
تا یه بغل به دوستش بده.
ولی چشمهای اون گرد شد و موهای فر پیشونیش رو پوشت گوشش انداخت و به بیرون ماشین نگاه کرد
_همینکه مراقب خودت باشی کافیه
اگه لیام طلسمت نکرده ولی اون دختره یکارایی بات کرده.
_دختره؟
_خودتو تو آینه نگا کن متوجه منظورم میشی.
زین از خنده به سرفه افتاد
همونطور که تصویرهارو توی ذهنش بالا و پایین میکرد و حواسش به این بود که چیزی رو بیشتر یا کمتر به فریا نگه.دستشو توی کیفش برد و گوشیشو روشن کرد
ازینکه صدای گوشیش به حالت اولیه ی سکوتش برنگشت و
کمی نگران شد.
چندتا تماسخ بی پاسخ و پیامهایی که منتظر جواب بودند.
ولی نگران هیچ چیزی جز لیام نمیشد،
لیامم که دیگه دیده بود و لباسش هنوز به لیام آغشته بود...به موهای کاراملی بلندش که میتونست اونارو ببنده، زین ازینکه ازش نپرسیده زخم پیشونیت برای چه اتفاقیه و بخواد بیشتر مراقب خودش باشه
پشیمون بود.
هری درب اتاقو باز کرد و به کسی که رو بروش روی زمین نشسته بود دست به سینه نگاه کرد،
لویی ام عین یه پشیبان پشت هری ایستاده بود
_نایل، با زین حرف زد...
انتونی دستش رو به علامت تشکر از مسیح بوسید
و به پیشونیش زد و در چپ و راست سینه ش تکون داد.
لویی بلند بلند خندید و با اخم انتونی مواجه شد
هری با کلافگی دوباره گفت
_تونی الان چی میشه؟
یه نفس عمیق کشید و روزی تخت نشست و یه کتاب برداشت.اونقدر تو فکر رفته بود که هرلحظه منتظر شنیدن چیزی تازه بودن
_از فردا گوشت و فست فود تو این خونه تعطیله ،تا قبل عید پاک روزه میگیریم.
لویی جلو اومد و ازین تغییر سیگنالش شوکه بود
_چرا؟برای چی؟
BINABASA MO ANG
MIRROR
Action❌️Ongoing❌️ The second season of BORN FREE +زین یه آینه س که تصویر خوبی از تورو منعکس میکنه. تو دنبال اینی که بدی های خودت رو نبینی،حالا اگه اون آینه بشکنه،توش چی میبینی! _یه هیولارو ⚠️دستورالعمل ها: 1.قبل از شروع به خواندن این داستان فصل یک: 》B...
