جانگ کوک و ته وارد اتاقش شدن
تهیونگ به دور و بر نگاه کرد
چشمش به پنجره افتاد و گفت: باورم نمیشه از آخرین باری که جلوی پنجره هم و بوسیدیم چند سال گذشتهپنج سال پیش
جانگ کوک با لبخند ته رو به پنجره چسبوند و گفت: بیبی سر همچین چیزی با من شوخی نکن
ته دماغش و بوسید و گفت: چرا ؟ به هر حال که تو یه خرگوشی و خرگوشا کاری از دستشون برنمیاد
جانگ کوک لباش و محکم بوسید و گفت: من با خرگوشای دیگه فرق دارم
ته لباش و خیس کرد و گفت: چه فرقی ، فقط گوش نداری
جانگ کوک لباش و گاز گرفت و گفت: من یه دوست پسر خوشگل دارم که دیمونه ، زیباترین دیمونی که هر کسی دیده
ته لبخندی زد و سرش و جلو برد
بازو های لاغرش و دور مرد حلقه کرد
با کج کردن سرش اجازه داد بوسه عمیق تر بشه
جانگ کوک بدن هاشون و کامل بهم چسبوند و نفس لزومی رو صورتش کشیدحال
دستای جانگ کوک دور بدنش حلقه شد و باعث شد از یادآوری خاطرات دست بکشه
کوک به چشمای نازش نگاه کرد و گفت: دوباره تمام اون خاطرات و میسازیم تهیونگ ، بهترین خاطره ها رو با هم میسازیم بهت قول میدم
ته بدنش و کامل چرخوند و مرد و بغل کرد
سرش و رو شونش گذاشت و گفت: این بار داستانی بنویس برام که تهش هیچ جدایی نباشه جانگ کوک ، من بخوام پایانش خوب تموم شهجانگ کوک موهاش و نوازش کرد و گفت: مطمئن باش همین میشه ، هیچکس نمیتونه جلوی خوشبختی ما رو بگیره
تهیونگ صورتش و به گردن جانگ کوک چسبوند و بدون اینکه متوجه باشه داره مرد و با همین حرکت ساده تحریک میکنه آروم بوسیدش: دلم خیلی برات تنگ شده بود ، خیلی زیاد
جانگ کوک نفسش و آروم نگه داشت و با نوازش کردن کمر پسر گفت: منم عزیزم
ته سرش بالا آورد و به لبای کوک نگاه کرد : قبلا خیلی زود میبوسیدیم ، خیلی زود بغلم میکردی اما الان این کار و نمیکنی
جانگ کوک آروم خندید و گفت: شاید بخاطر اینکه نگران چیز دیگه ای ام
ته با دقت به چشمای کوک نگاه کرد و منتظر موند
مرد جواب داد: شرایطم ...... میترسم ببوسمت و از خود بی خود شم و نمیدونم تو الان میخوای بیشتر از این پیش بری یا نه .... خدای من گفتنش خیلی .....تهیونگ لباش و بوسید و دستش و رو گردنش گذاشت
جانگ کوک کمرش و گرفت و گفت: تهیونگ داری کار خطرناکی میکنیپسر آروم و دلنشین خندید و گفت: من خودم یه موجود ترسناکم کوک
جانگ کوک آروم خندید و گفت: دیمون کوچولو
VOUS LISEZ
kookv Lethe [ Completed ]
Fanfictionچشمه فراموشی🍸 کاپل: کوکوی / یونمین ژانر: تخیلی دارک درام عاشقانه هپی اند چهره پسری و میدید که موهاش دو رنگ بود نصفش سفید و نصف مشکی پسر رو به جی کی زمزمه کرد: تو واقعا همه چیز و فراموش کردی