Part¹²

206 12 20
                                        

مردی هیکلی با لوازم شکنجه وارد زیرزمین شد و پشت سرش جیمین بود

چشماش گرد شد و تمام بدنش یخ زد
انگار خوابی که دیده بود داشت تعبیر میشد اما اینبار کسی که شکنجه میشد کوک نبود،خودش بود

مرد هیکلی ابزار شکنجه رو روی میز چید و جیمین سمت میز رفت
و کمی فکر کرد و بعد چوب بیسبالی که دورش سیم خاردار داشت برداشت و سمتش اومد

جی: جیم اون یکم زیاده رویه

جیمین: ساکت باش عزیزم من میدونم چیکار کنم

چوب رو بالا برد و روی شکمش فرود آورد
داد بلندی زد که صورتش جمع شد

جیمین:صدای داد از روی دردو دوست دارم ولی تو.. صدات خیلی رو مخمه اما بازم درد کشیدنت بهم حال میده

اون کارشو دوباره و دوباره تکرار کرد تا اینکه ‌کل شلوارو شکمش از خون خیس شده بود اما سیم خاردارا اونقدری داخل پوسش نمیرفت که جراهات خیلی عمیقی ایجاد کنه
حس میکرد از شدت ضربات دنده هاش تو بدنش خرد شدن

جیمین: نمیخوام به صورتت آسیب بزنم چون اینجوری دیگه واسم جذاب نیست

جی: جیمین بسه اون همین الانشم زیادی شکنجه شده اون که گفت کاره ای نبوده

جیمین: ولی من هنوز میخوام شکنجش بدم عزیزم یکم دیگه

جی: هوففف فقط یکم!

تهیونگ میدونست ممکنه از زیر اون شکنجه جون سالم بدر نبره اما اون از طرف کوکیش بخشیده نشده بود و این باعث میشد در برابر مرگ بجنگه و مقاومت کنه تا اول از کوکیش طلب بخشش کنه

چشماش تار میدید و خمار بود نزدیک مرگ بود یا بیهوشی؟ نمیدونست
اون هیچی نمیدونست

جیمین دوباره سمت میز رفت و به وسایل نگاهی انداخت
یه قلاده برداشت و دور گردن تهیونگ انقدر سفت بست که راه نفس کشیدنشو تنگ کنه

و دوباره سمت میز رفت یه میله آهنی برداشت و اونو روی آتش گوشه انبازی گرفت و وقتی سرخ شد
روی پست شکم تهیونگ قرار داد و به فریاد های بی صداش گوش داد (واو بنازم سگ نمیتونه به یه فریاد بیصدا گوش بده ببینید این چه موجودیه که همچین قابلیتی داره)

وقتی از درد و تنگی نفس بیهوش شد میله رو به کنار انداختم و طی راهی که داشتم به سمت در زیرزمین میرفت دستکشای خونیشو در آوردم و اونو تو سطل آشغال انداخت

بعدم یه سیس گادفادر گرفت و رفت بیرون

جی که تمام این مدت چشماشو بسته بود تا شکنجه شدن دوستشو توسط دوست پسر خودش رو نبینه
با صدای بسته شدن در چشماشو باز کرد و سمت تهیونگ رنگ پریده رفت و قلاده رو باز کرد و اندهخت زمین و نبضشو گرفت وقتی فهمید نبضش میزنه و کند هم نشده نفس آسوده ای کشید

Love or Betrayal?Stories to obsess over. Discover now