اون یوگیوم بود ولی اون که ژاپن بود
کوک: یوگی هیونگگگ
کوک پرید بغلش که تهیونگ چشم غره ای رفت و سمت پهلوش چزفید و چشماشو بست
کوک: اووووو حسوده کیوتتت
Taehyung
بعد 5 ساعت یا شایدم بیشتر نمیدونم ولی مهم اینه که مرخصم کردن و با کوکیم برگشتیم خوابگاه
احساس میکردم زایمان کردم چون همه یجوری ازم مراقبت میکردن و بهم غذا میدادن که انگار بچه شیر میدم
رفتم تو اتاق که کمی استراحت کنم که در زده شد
چشمی چرخوندم و "بیا تو"گفتم
جیمین اومد که چهرم کلا عوض شد
خواستم شرمندش کنم پس با قیافه مهربونی گفتم: عامممم جیمین..هیونگ چیزی میخوای؟
جیمین: ته لط.لطفا باهام اینجوری برخورد نکن
ته: چجوری هیونگ؟
جیمین: بعد اون کارام لیاقت مهربونیاتو ندارم
ته: هیونگ درسته که کارای جالبی نبود ولی
جیمین: بس کن ته من میرم بیرون
همه سر میز شام بودیم و من واقعا سیر شده بودم
کوک بهم نگاه کرد
کوک: عزیزم راستی چرا نمیگی اونروز کی کتکت زده بود؟
جین: منم کنجکاوم
ته: خبببب
جیمین که تا الان با غذاش بازی میکرد
نگامون کرد
جیمین: م.من
کوک: چی گفتی؟
جیمین: من زدمش و واقعا متاسفم
کوک اخماش توهم رفت و از جاش بلند شد
با نگرانی نگاهمو بینشون رد و بدل میکردم
کوک: بخاطر توی عوضی اینجوری شده میفهمی؟ بخاطر تو؟ هه ببخشید به دست تو دندش شکسته و به ریه اش فشار میاره و نفسش سخت بالا میاد میفهمی؟ یا باید با رسم شکل توضیح بدم؟
جیمین: من متاسفم واقعا پشیمونم
کوک: ببین جیمین شی من که مسیح، خدا یا هرکسی نیستم انقدر بخشنده باشم و هرکسی بخشش یه حدی داره تو دیگه از حدت فرا تر رفتی تازه تهیونگ ببخشه من نمیبخشمت میفهمی یا بلند تر بگم تا تو اون مغز پوکت بره؟ یه بار دیگه دستتو روش بلند کن تا با اون دستای تپلت پوره درست کنم
جیمین: ب.ببخشید د.دیگه تکرار نمیشه
^جیمین نترسیده بودچرا ترسیده بود اما کمی ترسیده بود اون سعی داشت بغضشو قورت بده^
ته: کوک بیبی آروم باش ببین من خوبم
کوک: نه ته این دیگه شورشو درآورده هم به من هم به تو آسیب زده به من با هرزه بازیاش و اغفال کردن تو و به تو با کتک زدن و شکنجه کردنت میفهمی؟ یعنی انقد راحت ازش گذشتی؟
ته: بیب ول کن بیا بریم بخوابیم خستم
کوک با اخم به جیمین نگاه کرد و گفت: بریم عزیزم
یونگی سرشو از روی تاسف تکون داد و با هوسوک رفت تو اتاقشون
جین و نامجون هم همینطور
و حالا جیمین مونده بود که با غم خاصی به میز زل زده بود و تو فکر بود
عصبانیت کوک واقعا ترسناک بود و اونجوری که کلماتشو با تنفر تو صورتت میکوبونه...
رفتیم تو اتاق کوک خودشو روی تخت انداخت و گفت: دلم برای بغلت تنگ شده تهته
ته: بیبی بوی منم همینطور
تیشرتمو درآوردم و رفتم تو تخت
کوک رو تو بغلم کشیدم و عطر تنشو بو کشیدم
بوی وانیل میداد
درسته زیاد استشمام میکردم ولی هنوزم برام تکراری نشده
نفساش منظم شده بود
لباشو آروم بوسیدم و خوابیدم
هایییی
این پارتو کم نوشتم چون وقت نکردم شرمنده
بوراهه💜
YOU ARE READING
Love or Betrayal?
Fanfictionبی تی اس گروهی دارای 7 عضو پسر بدون هیچ قانونی درون یک خوابگاه زندگی میکنن اونا زیر نظر کمپانی هایب هستن ولی کمپانی قانونی داره که ازشون حمایت میکنه اونا میتونن به عنوان هر چیزی کام اوت کنن و طرفدارهاشون ارمی ازشون حمایت کنه اونا همه به عنوان 7 پسر...
