Part 8

26 6 2
                                    


با گیجی سعی در بررسی اطرافش داشت. مِه غلیظی که دورش را احاطه کرده بود کار را برایش سخت می کرد.
دستانش را بالا گرفته، با احتیاط جای پایش را برای قدم بعدی انتخاب می‌کرد که به جایی برخورد نکند.
تنها یک جمله در سرش چرخ میخورد "من کجام؟!!"
بعد از کمی جلوتر رفتن و ادامه دادن به راهی که هیچ شناختی ازش نداشت، احساس کرد لایه های سفید رنگ مِه درحال محو شدن هستند.
پلک های یخ کرده اش را که به دلیل برخورد مولکول های سرد هوا تقریبا منجمد شده بودند، محکم بهم فشرد و با مالیدن دست هایش روی آنها سعی کرد گرمایی هرچند کم را بهشان منتقل کند.
با کامل از بین رفتن مِه، دیدش بهتر شده و حالا می‌توانست به راحتی جایی که درش قرار دارد را آنالیز کند...
وسایل ورزشی بی استفاده در سمت چپش جا خشک کرده بودند و پشت سرش سکوی کم ارتفاعی که روبه دریای بی قرار بود و فنس هایی که راه را برای رسیدن به دریا بسته بودند قرار داشت. همچنین در سمت راستش فضای خالی و چند میز و نیمکت نه چندان سالم ول شده بود.
رو به رویش ....
رو به رویش در پشتی مدرسه شبانه روزی بود، که روز اول وارد

شدنش به مدرسه، با میکا ازش خارج شده بود.
"خودشه، اینجارو میشناسم اما ... کی اومدم اینجا؟!!"
به آسمان نگاه کرد. خاکستری بود...
دقیقا مثل همون موقع که برای اولین بار وارد این ساختمان شده بود.....
نمیتوانست تشخیص بدهد که ساعت چند است. پس تصمیم گرفت که به اتاقش برگردد.
با در فاصله زیادی داشت و احساس کِرِختی ناگهانی که در تمام بدنش پخش شده بود باعث سخت شدن حرکتش میشد.
اما صدای فریاد بلندی که به گوشش رسید، باعث شد بایستد و با شگفتی دنبال تولید کننده صدا بگردد.
سکوت....
ابرویی بالا انداخت و سعی کرد دیگر بهش فکر نکند اما با دیدن جنبشی در یکی از طبقه ها، سرش را بالا گرفته وبه پنجره طبقه پنجم خیره شد...
باز هم سکوت...
آهی کشید.
از کی اینقدر توهمی شده بود؟!
قدمی به جلو برداشت، ولی با پرتاب شدن جسم سنگینی در چند قدمی اش سر جایش خشک شد.
توان تحلیل کردن همچین چیزی را نداشت.

جسد پسر ۱۵ ساله روبه رویش غرق خون شده بود و لباس بلند سیاه رنگی که تنش بود را خیس کرده بود.

موهای طلایی رنگش روی صورتش ریخته و هیچ نقشی از صورتش دیده نمیشد.
با ترس زمزمه کرد:« هو... هوی، چی... چیکار کردی؟!». قلبش تند و تند تر میزد و نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد.
صدای آشنایی که شنید باعث شد سرش را بالا بگیرد.
_ میکائیــــــلللل
یو با دیدن میکا که روی پله ها تلو تلو میخورد و بی حواس میدوید زمزمه ای کرد.
سرش داغ شده بود و توان نفس کشیدن نداشت.
میکا سریعا خودش را به جسد رساند. پسری که اسمش را میکائیل صدا زده بود را بلند کرد و در آغوش گرفت.
به اشک هایی که بی هیچ کنترلی روی گونه هایش می‌ریختند توجهی نداشت و تقریبا داد میزد.
_ پاشو ... میکائیل..... نه ... نه...
یو عقب رفت...
دیدش تار شده بود ....
سرش از شدت داغی داشت منفجر میشد...
دست هایش را روی شقیقه هایش فشار میداد تا شاید از دردشان بکاهد....
نمیتوانست درست ببیند و به همین دلیل متوجه پسر کوچکی که نزدیک درب، در سایه ها ایستاده و با وحشت به جسد برادر بزرگش نگاه میکرد و لباسش را می‌فشرد نشد....
از درد فریاد کشید و بی هدف به اینطرف و آنطرف می‌رفت.
برخورد ناگهانی اش با دیوار نامرئی ای، باعث شد ناگهان خنکای

The depth of darkness🕯️Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon