به صندلی تکیه داد و دست مینهو که یک قاشق پر از گوشت رو نزدیک دهنش آورده بود، توی دستش گرفت و با لبخند گفت:
«عزیزم سیر شدم دیگه نمیتونم بخورم.»
پسرک با اخم به همهی غذاهای روی میز اشاره کرد.
«همهاش رو برای خودت پختم پس باید بخوری.»
لبخند چان با نگاه به میزی که از غذاهای مختلف پر شده بود، پر رنگتر شد. توی این سه روزی که از بیمارستان مرخص شده بود، مینهو براش سنگ تموم گذاشته و مراقبش بود.
چان نگاهش رو از میز گرفت و به مینهو که لقمه به دست منتظرش بود، دوخت. اگر اون پسر رو توی زندگیش نداشت، معلوم نبود الان کجا بود و چه بلایی سرش اومده بود. چطور تونسته بود با کارهای احمقانهاش اذیتش کنه؟
دوباره نگاهش رو از چشمهای دوست پسرش گرفت، دستش رو جلو برد، لقمه رو از دست مینهو گرفت و توی دهن خود پسرک گذاشت. بعد با صدای آرومی گفت:
«متاسفم عزیزم الان واقعا نمیتونم بیشتر از این غذا بخورم.»
مینهو بیشتر از اون اصرار نکرد اما همزمان که لقمهای که چان توی دهنش گذاشت رو میجویید، کاسهی کوچک آبگوشت رو جلوی پسر بزرگتر گذاشت.
«پس فقط این آبگوشت رو بخور برات خوبه.»
چان نمیتونست در مقابل لحن مهربونش مخالفتی کنه، سرش رو تکون داد. دوباره اون حس شرمندگی در برابر مینهو سراغش اومد و باعث شد در سکوت ادامهی غذاش رو بخوره.
درسته که همه چیز داشت خوب پیش میرفت اما دل چان تا وقتی که بتونه با مینهو حرف بزنه و ازش معذرت خواهی کنه، آروم نمیگرفت.
مینهو که تمام مدت متوجه آشفتگی چان شده بود، آهی کشید و پرسید:
«چی فکرت رو مشغول کرده عزیزم؟»
چان کاسهی آبگوشتی که چیزی ازش نمونده بود رو کنار گذاشت.
«چیزی نیست. ممنونم بابت غذا، خیلی خوشمزه بود.»
از جا بلند شد و ظرفها رو جمع کرد. پسرک خواهش میکنم آرومی گفت و به چان کمک کرد. بعد از دقایقی، به پذیرایی رفتن تا خودشون رو با تلویزیون دیدن سرگرم کنن.
مینهو به چان که کنارش نشسته بود و مشخص بود متوجه برنامهای که پخش میشد نیست، نگاه کرد. نمیخواست اجازه بده چان دوباره همهی حرفهاش رو توی خودش بریزه و گذشته تکرار بشه.
کمی نزدیکتر رفت و دستش رو آروم روی دست چان گذاشت.
«چان.»
«جانم؟»
پسر بزرگتر گفت و به طرفش برگشت.
مینهو به چشمهای غمگینش نگاه کرد.
«میدونی که من اینجام تا باهام حرف بزنی و هر چیزی که اذیتت میکنه رو بهم بگی؟»
لحن محکم و آرامش بخشش باعث شد بغض بزرگی توی گلوی چان بشینه. دستش رو روی دست ظریف مینهو گذاشت و با صدایی که میلرزید گفت:
«اگر تو رو نداشتم باید چیکار میکردم؟»
پسر کوچکتر بهش لبخندی زد.
«باهام حرف بزن عزیزم مثل قدیمها که هر چیزی بود رو باهام در میون میگذاشتی.»
چان دست پسرک رو رها کرد و جلو رفت، خم شد و سرش رو روی پای مینهو گذاشت.
YOU ARE READING
Your Love (Completed)
Romance➹Your Love ִֶָ کامل شده Couple: HyunLix , ChanHo Genre:Romance,Drama, Psychological، Smut پسر خوشتیپِ مو بلند که از جلوشون عبور کرد، ربکا به حالت نمایشی اشکهای فرضیش رو پاک کرد. «امیلیا من کسی رو ندارم که اینجوری عاشقم باشه و آخرم تنهایی میمیرم.» ...
