part 31

233 58 29
                                    

خب این پارت، پارتی هست که تقریبا هممون متظرش بودیم. 

هفت هزار کلمه هست و این یعنی بیشتر از یک پارت زیاد... امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و کامنت و بازخورد هایی که در خور هست رو بهم بدید.

از خوندنش لذت ببرید.

***

در رو پشت سرش بست و از اینکه نه چانیول و نه بکهیون متوجه گریه کردنش نشده بودن نفس راحتی کشید.

"حواست رو به من و سهون بده. مراقبمون باش، چون من ضعیف تر از اونی هستم که از سهون و بچه ام مراقبت کنم"

جمله ای که دوست داشت در نهایت نادیده گرفتن غرورش به بکهیون بگه، اما حضور اون بال سفید و ترس خودش از برملا شدن ضعفی که به واسطه نداشتن بالهاش و اتفاقاتی که برای سهون افتاده بود و کای حالا بهشون واقف میشد، وادارش کرده بود جمله اش رو عوض کنه و به بکهیون پیام مراقب بودن رو برسونه.

فقط مراب باش بکهیون چون خطر همین اطرافه و در کمین هممون نشسته و من از آسیب رسیدن به سهون و بچه ام بیشتر از هر چیزی میترسم.

ترسی که در نهایت پشت این جمله مخفی شد.

"-من حواسم هست، ولی حواست رو جمع کن. فکر کنم بدونی برای بابا چه اتفاقی افتاد."

نفسش بی فایده از بین لب هاش خارج شد و تکیه اش رو از در گرفت. وقت رو تلف نکرد و برای رفتن پیش سهون تقریبا دوید.

بعدا میتونست برای حرف نزدنش یا ترسیدنش از همه چیزی که حالا می فهمید قدرت مقابله کردن باهاشون رو نداره وقت بذاره و فکر بکنه، اما الان یک بال سیاه توی باغ منتظرش بود که کای فقط میتونست حس کنه و بفهمه که درد زیادش دوباره برگشته و بال سیاه رو تقریبا بیچاره کرده. دردی که توی کمر خودش با قدرت، خودنمایی می کرد و کای فقط در دل برای درد بال سیاه زاری می کرد.

پتو روی تخت سهون و بالشت ها رو همراه با پتوی خودش و بالشت هایی که از اتاق قبلی خودش آورده بود برداشت و سریع از پله ها پایین رفت.

تقریبا چند باری رو نزدیک بود زمین بخوره، هم به خاطر سرعتش و هم به خاطر حجم وسایلی که به دست داشت، اما به سختی خودش رو نگهداشت و تقریبا خودش رو داخل باغ پرت کرد.

با ندیدن سهون جایی که خودش آخرین بار رهاش کرده بود، با ترس و با صدای بلند صداش زد و اصلا به ذهنش نرسید که قبل از ترسیدن بهتره روی انرژی سهون و بچه که نشون میداد توی باغ هستند تمرکز کنه.

کای فقط به خاطر ندیدن سهون ترسیده بود و همین مغزش رو به کل تعطیل کرد و برای ثانیه ای حس کرد قلبش هم درون سینه نزده.

+سهون.

با صدای بلندی اسمش رو فریاد زد و جلوتر رفت و با دیدنش نزدیک به رودخونه نفس راحتی کشید و سریعتر به سمتش رفت.

The Last Red WingWhere stories live. Discover now