هشت روز قبل
از اونجایی که تمام اون شب رو همچنان در اون خونه گذروند، شام خورد و سیگار کشید متوجه گذر زمان نشد، این هم خاصیت لی مینهو بود.
دوباره در آغوش مردی بیدار شد که یک زمانی فکر میکرد قراره بزرگترین رقيب و دردسرش در محل کارش باشه. اطمینان داشت که این رابطه یه حماقت بزرگه اما از حس اعتیادآوری که کنار مینهو دچارش میشد دست نمیکشید. نمیتونست که دست بکشه.با این حال زودتر آماده شد و از خونهی افسر لی بیرون رفت. قبل از رفتن هم مطمئن شد که ببوستش و پیام کوتاهی براش بفرسته تا اطلاع بده چه زمانی و چرا زودتر رفته.
منظور از زود در اون لحظه ساعت هفت صبح نبود، ساعت پنج و هفده دقیقه بود که پیامکش رو فرستاد و از اونجا رفت.
پشت ماشین نشست و میله گرد زنگ زده رو روی صندلی عقب انداخت. پاکت سیگارش رو برداشت و یک نخ بیرون کشید. لحظاتی سیگار خاموش رو بین لبهاش نگه داشت و به منظرهی تیرهی روبهرو خیره شد تا اینکه کمکم شیشهی شفاف پیش چشمهاش با دونههای کوچیک آب منظره رو تار کردن.بارون دم صبح!
خندید و بالاخره سیگارش رو روشن کرد.
به خونه نمیرفت، و به پایگاه؟ تنها مکانی بود که اون لحظه برای موندن انتخاب کرد.
پس بدون لحظهای تردید ماشین رو به راه انداخت و به سمت پایگاه، پا روی گاز فشرد.وارد فضای کم نور پایگاه شد و سری برای نگهبانهای شیفت تکون داد. بار دیگه پشت میلههای بازداشتگاه ایستاده و محو تماشا بود. بدنش میلرزید و درد داشت، ای کاش مسکن میخورد و ای کاش دردش با دارو درمان میشد.
کلید رو از کشوی میز آهنی برداشت و درب بازداشتگاه رو باز کرد، وارد شد و درب رو باز گذاشت.
فلیکس روی صندلی خوابیده بود اما با شنیدن صدای درب آهنی و قدمهای مرد از جا بلند شد و صاف نشست. لحظاتی هردو در سکوت به دیگری خیره شدن تا اینکه فلیکس به حرف اومد.- از من متنفر شدی؟
افسر روی زمین سرد نشست و به میلههای بازداشتگاه تکیه داد. اخمهاش در هم رفتن و سرش رو کمی کج کرد.
- اینطور بهنظر میرسم؟
فلیکس دستهاش رو دو طرف بدنش به صندلی چوبی تکیه داد و آروم سرش رو بالا پایین برد.
- خستهای، من باعث شدم!
حتی وقتی افسر جوان سرش رو به چپ و راست تکون داد هم، فلیکس نمیتونست بپذیره و قانع نشد.
- خستهام، اما تو به تنهایی نمیتونی مسببش باشی.
دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت و انگشتهاش رو در هم گره زد. از سکوت مرد نویسنده استفاده کرد.
- اون گردنبند مال تو بود.
پرسش نبود، خبر داد و فلیکس مفهوم این جمله رو میفهمید. فلیکس همه چیز رو میتونست بفهمه و درک کنه به جز جیسونگی که مقابلش مینشست داخل بازداشتگاه و طوری که انگار توی پیکنیک هستن باهاش حرف میزد.

YOU ARE READING
BFF(minsung)
Fanfictionسلام چاگیز من. خوبید؟ فیک : Best friends forever کاپل ها : مینسونگ، چانلیکس ژانر : جنایی، رومنس، اسمات خلاصه : اگر برادرت و بهترین دوستت مظنون به قتل باشن. حرف کدوم رو باور میکنی؟ مدارک چی رو ثابت میکنند؟ چرا چرا یه نفر باید انقدر راحت آدم بکشه؟ ج...