۱۸

4.3K 1.1K 26
                                        

Pcy:بکهیون
Pcy:چرا این کارو با خودمون می کنی؟
Pcy:سهون میگه احتمالا تو منو دوست نداری
Pcy:و داری از من فرار می کنی
Pcy:آره بکهیون؟
Pcy: تو منو دوست نداری؟
Pcy:بوسه هامون هیچ معنایی برات نداشت؟
Pcy: تمام این مدت از من بدت میومد؟
Pcy:  داره تیک دوم رو می خوره و واضحه که داری می خونی
Pcy:نمی خوای بهم جواب بدی؟
Pcy:حتی لایق جوابم نیستم؟
Bbh: مساله این نیست
Bbh:من دوستت دارم ولی لیاقت عشق رو ندارم
Bbh:خواهش می کنم دیگه سوال نپرس
Bbh:و دیگه هم بهم پیام نده
Bbh has been offline

بکهیون قسم خورده بود به هیچ وجه جواب چانیول رو نده.

ولی اون نمی تونست اجازه بده پارک چانیول این حس های بد رو درمورد خودش داشته باشه، درحالی که مقصر اصلی این قضیه بکهیونه.

خانواده اش از دیدن اون خیلی خوشحال شدن به جز پسر برادرش بکبوم، بم بم کوچولو  که الان برای خودش مردی شده و به مناسبت تولد ۹ سالگی اش بهش اتاق بکهیون رو دادن!

بکهیون وسایلش رو گوشه ی هال گذاشت و اینطوری به بم بم نشون داد قصد پس گرفتن اتاقش رو نداره‌.
البته فعلا!

چون اگر بخواد دیگه دانشگاه برنگرده و اینجا زندگی کنه بالاخره باید یه اتاق داشته باشه.

مامانش امشب شام خوشمزه ای از صدف و ماندو درست کرده و با توجه به اینکه سر میز هیچ خیاری نیست، یعنی به مناسبت اومدن بکهیون حسابی تحویلش گرفتن!

ولی بکهیون واقعا خسته است. یه جور حس بی قراری و سردرگمی داره.

هیچ چیز این واقعیت رو عوض نمی کنه که اینجا دیگه خونه ی اون نیست و حتی خانواده اش هم انتظار ندارن اون برای همیشه برگرده اینجا زندگی کنه و اعطای اتاقش به بم بم اثبات همین قضیه اس.

حتی میز شام دلیل این مدعاست.
اونها بکهیون رو به چشم یه مهمون می بینن.

بعد شام بکبوم اومد و کنارش روی مبل بزرگ و قدیمی توی هال نشست. به چمدون بزرگ بکهیون اشاره کرد .
"چیزی شده بکهیون؟"

بکهیون نمی دونست چی بگه.
بگه من و دوستام نقشه کشیدیم که من برم با یه پسر بخوابم؟ و حالا عاشق اون پسر شدم؟ پسری که اگر بفهمه من با حقه بازی بهش نزدیک شدم ازم متنفر می شه؟ و حالا من اومدم تا روی سر شما آوار بشم بلکه اونو فراموش کنم؟

لبهاش یه لحظه به سمت بالا خم شد و لرزید. عادتی که از بچگی داره و وقتی در شرف گریه هست بصورت غیر ارادی انجام می ده.

چشماش رو با دستاش مالید و چمدون بزرگش رو به خودش نزدیک کرد. انگاری ازش آرامش بگیره.

"نه... فقط اومدم بهتون سر بزنم." 

The Dupe (Completed)Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang