"شب صبح میشه، غصه کمرنگ میشه، درد عادت میشه...! زخما..... اونا هیچوقت قرار نیست پاک بشن"
صدای خورد شدن نوک مداد بخاطر فشار دستش تو صدای فریادایی که از بیرون اتاق میومد گم میشد. به صندلیش تکیه داد و نفس پر از دردش رو بیرون داد. صدای فریادهای تکیون رفته رفته نزدیکتر میشد و ناخوداگاه فشار دستش بیشتر میشد. صدای شکستن مداد با صدای برخورد جسمی به در اتاق یکی شد و نالهی دردناکش تو گلوش گم شد. به توجه به خورده چوبی که تودستش فرو رفته بود هدفونش رو روی گوشش گذاشت و صداش رو تا آخرین درجه بالا برد.
ذهنش خستهتر از اونی بود که حتی با نشنیدن اون حرفا هم به آرامش برسه.
زندگی جونگوو از همون دو سال پیش کاملا داغون شده بودن. جونگوو خیلی وقت بود که به هیچکدوم از حرفای پدر خوندهاش اهمیت نمیداد؛ بدون شنیدن اونا هم جونگوو از خودش، از زندگیش، از حرف زدنش، از راه رفتنش، از چهرهاش، از صداش از تک تک چیزایی که به خودش مربوط میشد متنفر بود.
اون داشت تقاص کار نکرده ای پس میداد و تو آتیش عذاب وجدان و شایدم لجبازیش درحال سوختن بود. اما کی بهش اهمیت میداد؟ تموم وجود جونگوو با همین افکار ذره ذره خورده شده بود حالا چیز زیادی ازش باقی نمونده بود.
زندگیش پر شده بود از دست و پا زدنایی که قرار نبود بهنتیجهای برسه، از فریادهایی که بجای ریختن تو خودش باید سر ادما خالی بشه اما نمیشد.
هدفون رو کنار زد و به سمت تختش رفت. میتونست صدای سوهیون رو که سعی تو اروم کردن تکیون داشت رو بشنونه.
- میفهمی اون بزرگ شده؟ نمیتونی دیگه بهش بگی چیکار کنه چیکار نکنه دست از کنترل کردنش بردار
نفسش رو بیرون داد و نگاهش رو دیوار نقاشی شده روبهروش قفل شد. اون دقیقا نتیجه یه دعوای حسابی بعد از یک شکست دردناک بود و سه روز تموم خودش رو تو اتاق حبس کرد و اون نقاشی تاریک و مبهم رو کشید.
- اوپاااا
با شنیدن صدای جیسو چشم از خطوط و رنگهای درهم مقابلش گرفت به در قفل شده خیره شد طوری که انگار قرار بود جیسو متوجه نگاهش بشه و به حرف زدن ادامه بده.
- اوپا لطفا درو باز کن
قهر کردن چیزی رو درست میکرد؟ حبس شدنش تو این اتاق ۹ متری تاریک هیچی رو تغییر نمیداد جز وضعیتی که جونگوو برای به ثبات رسوندش مدت زیادی رو تلاش کرده بود.
- حرفتو بزن
اروم گفت اما مطمئن بود که جیسو شنیده.
- میشه بیای بیرون و همه چی رو به حالت اول برگردونی؟
ناخوداگاه تکخندهای کرد و سرش رو کج کرد. جیسو واقعا چیزی نمیفهمید!!
از جا بلند شد. اتاقش هیچ پنجرهای نداشت و همین الانش هم درست وسط روز به اندازه نیمه شب تاریک بود و تنها نور چراغ مطالعش باعث میشد کمی دیدش واضح بشه.
دستش رو در نشست و با حرص بازش کرد و تو چشمای خواهرکوچکترش خیره شد.
- چی راجب من فکر کردی؟ فکر کردی من هری پاترم؟ یا ورد فراموشی بلدم؟ یاهم فکر کردی خونآشامم و میتونم حافظه ادما رو پاک کنم؟
جیسو رنگپریده از لحن تند و عصبی جونگوو قدمی به عقب برداشت زمزمه کرد:
- من فقط...
- بزار خیالت رو راحت کنم هیچی قرار نیست درست شه... تبریک میگم تو هم قراره مثل من این جهنم رو تجربه کنی و بگو چرا؟ چون پدرت کسی نیست جز اون کیم تکیون عوضیییی نگهبان این جهنممممم
آخر جملش رو فریاد کشید و درو با تمام توانش کوبید لازم نبود قفلش کنه چون تکیون دیگه سمتش هم نمیومد.
کلید برق رو زد و سمت میزش برگشت
با روشن شدن صفحه گوشیش نگاهی به نوتیف روی گوشیش انداخت "باز دیرنکنی حوصله دردسر ندارما"
نفسش رو پرصدا بیرون داد. لعنتی بعد از یه ماه و خوردهای حالا یونا مجبورش کرده بود برگرده دانشگاه اما حتی فکرشم نمیکرد درست قبل از اماده شدنش یه دعوای دیگه داشته باشه.
دستاشو با حرص رو میز کوبید و از جا بلند شد. لازم نبود سمت کمدش بره، همه لباساش وسط زمین پخش شده بودن. نه تنها لباساش اونجا پر بود از تخته رسم، ماژیک و مداد و هزار تا رنگای مختلف و دفتر و بوم و یه میلیون چرت و پرت دیگه که جونگوو هیچ ایدهای راجبشون نداشت.
از لابهلاشون هودی و شلوارش رو برداشت و پوشید. لباسای تنش رو همونجا انداخت. بدون برداشت کتابی کولهی خالی یا پرش رو روی دوشش انداخت و سوییچ موتورش رو برداشت.
اولین قدمی که بیرون اتاق گذاشت با سوال سوهیون یکی شد.
- میری دانشگاه؟
- آره
کوتاه جواب داد و به سمت در راه افتاد.
- صبر کن جونگوو
دستش روی در خشک شد. اما برنگشت. هیچوقت سوهیون مقصر دردایی که جونگوو میکشید نبود اما تهش جونگوو حتی از اونم دلخور میشد.
چشماش رو بست و به حس عذاب وجدانی که تو وجودش دوباره درحال چرخیدن بود، فکر کرد. نفسش رو بیرون فرستاد و همزمان با باز کردن چشماش سمت سوهیون چرخید.
با شال گردنی تو دستش سمت جونگوو میومد و لبخند مهربونش رو به جونگوو تقدیم میکرد.
- سرما میخوری عزیزدلم
جونگوو لبخندی زد و کمی خم شد تا سوهیون شال رو دور گردن بپیچونه.
- ممنون
- آروم برو
بوسه سریعی رو گونهاش گذاشت و سمت در چرخید.
- شب نمیام میرم خونهی یونا
- خوش بگذره
قبل بستن در لبخند دیگهای به صورت سوهیون زد و از خونه بیرون رفت.
لذتبخشترین کار براش، بعد از یه دعوای شدید قطعا موتورسواری با یه سرعت بالا به مقصد بینهایت بود، اما الان فقط باید خودش رو به دانشگاه میرسوند. وقت برای فکر کردن به کارای متفرقه زیاد داشت.
~~~~~
انگشتشو روی رد تماس کشید و پشت در کلاس موزد نظرش ایستاد. چند تا نفس عمیق کشید قبل از اینکه دستش بالا بره و چند ضربه به در بزنه.
- بیا تو
درو باز کرد و با دیدن استاد شین آروم تعظیم کرد. استرس و خجالت باعث شده بود تموم تنش به لرز بیوفته اما اشاره کوتاه شین و دعوت کردنش به نشستن کمی از ترسش کم کرد و به سمت یونا که انتهای کلاس نشسته بود راه افتاد.
- بالاخره دیدمت کیم عوضی!
یونا با خنده ضربهای به بازوی جونگوو زد و آروم زمزمه کرد. جونگوو لبخند زوری تحویلش داد و از داخل کولش دفتر و مدادی رو بیرون کشید.
- خوبی؟
- خوبم
"توی افسانه چانگو میگن ۱۰ پسر امپراطور سرزمین چین به ۱۰ خورشید تبدیل میشن و این ۱۰ خورشید تصمیم میگیرن که باهم زمین رو کاملا بسوزانند و وقتی که این اتفاقات افتاد، یه شکارچی بزرگ به نام "یی" تیر و کمانش رو برمیداره و ۹ تا خورشید از این ۱۰ تا رو تو آسمان هدف میگیره. یی اجازه میده تا ۱ خورشید تو آسمان بمونه...."
سرش رو روی میزش گذاشت و همزمان با توضیحات شین طرحی که درحال تعریفش بود رو میکشید.
- هی پسر!
با صدای زمزمه مانند یونا چشماشو رو به سمت صورتش حرکت و داد و روی لبخندش زوم شد.
- اثار هنری خلق میکنی؟
- کیم جونگوو
با صدای شین چشم از یونا گرفت و از جا بلند شد.
- بله استاد
- تو افسانهای شنیدی که جالب باشه و بخوای بگی؟
آب دهنش رو قورت داد. رنگش بخاطر نگاهایی که روش بود پریده بود و صداش به طرز واضحی میلرزید.
- نخ قرمز؟!
اروم زمزمه کرد اما شین شنید و با رضایت سر تکون داد.
- البته... میتونی بشینی
جونگوو نفس راحتش رو بیرون داد و سرجاش برگشت و شین ادامه داد:
- افسانههای ژاپنی معمولا جاذبه خاص خودشون رو دارن....
سرش رو دوباره روی میز برگردوند و یونا درحالی که تظاهر به خیره بودن به شین میکرد شکلاتی رو توی دهن جونگوو چپوند.
- رنگت پریده
جونگوو شکلات رو تو دهنش حرکت داد و خندید. چطور تونشته بود یه تایم طولانی رو بدون دیدن دوستاش بگذرونه؟ هرچند که خیلی وقت بود به نبودنشون عادت کرده بود.
- بعد کلاسم بریم کلاب... قبوله؟
چشماشو به نشونهی موافقت بهم فشرد و با خودش فکر کرد "چی از این بهتر؟نیاز داشت مست بشه!"
~~~~~~
- کلی به مندی اصرار کردم برگرده کره، اما راضی نمیشه انگار اونجا خیلی بهش خوش میگذره از اینورم تیون خیلی سختگیر شده وااای باورت نمیشه جدیدا چه رفتارای رو اعصابی داره فکر میکنه من هنوز یه دختربچه ۱۶
سالم که قراره همه گولم بزنن و باهام سکس داشته باشن یا مثلا قراره تو خیابونای سئول گم شم....
- نفس بکش یونا
جونگوو با خنده محتویات لیوانش رو سر کشید و گفت. یونا ولی قصد نداشت ساکت شه و جونگوو هم اینو نمیخواست. از پرحرف بودنش خبر داشت و قطعا تا خود صبح هم میتونست براش یه شنوهی خوب باش.
- تو بگو... تو خونه خیلی مشکل داشتی؟
لبخند جونگوو محو شد. لیوان خالی رو تو دستش چرخوند و نگاهش رو دزدید و بین نور کم کلاب طوری که انگار دنبال شخصی بگرده نگاهش رو میچرخوند.
- اره
- بخاطر چی؟
شونهای بالا انداخت و نگاهش روی شخصی که بهش خیره بود قفل شد. مرد پیک توی دستش رو بالا اورد و لبخند زد. جونگوو نگاهش رو دزدید و به یونا خیره شد.
- خودت میدونی دیگه... از اول باهام مشکل داشت وقتی هم که گرایشم رو فهمید همه چی بدتر شد
- یعنی هنوز هم بخاطر همون داره...
- بیخیال یونا من دارم تموم سعیام رو میکنم انقدر به همه چی فکر نکنم حرف زدن باعث نمیشه خوب شم
پیک دومش رو سر کشید و طبق عادت همیشهاش سرش رو روی پیشخوان گذاشت.
- متاسفم که انقدر بدرد نخورم که کاری از دستم برات برنمیاد
- نباش تقصیر هیچکس نیست
سرش رو از روی میز برداشت و پیک بعدی رو بدون مکث سرکشید. این روش همیشگیش بود برای وقتایی که به هردلیلی ذهنش به اون نقطه ممنوعه دسترسی پیدا میکرد. که باعث میشد اسم "یوتا" پررنگ تو سرش نقش ببنده و قلب بندخوردهاش دوباره و دوباره تیر بکشه.
- امشب حق نداریم دست خالی بیرون بریم
یونا با لحن کشیدهای گفت و جونگوو تازه متوجه تعداد شیشههای خالی مقابلشون شد. ناخوداگاه خندید و یونا هم با دیدن خندهاش بدون اینکه دلیلی داشته باشه شروع به خندیدن کرد. هرچند که صدای آهنگ انقدر بلند بود که کسی بخاطر عجیب بودن اون دونفر بهشون نگاه نندازه.
- چرا میخندی؟
- تو چرا میخندی؟
صدای خندهاشون اینبار بالاتر رفت و یونا دستشو روی پیشخوان کنارش گذاشت و از جا بلند شد.
- باعث میشی شبیه احمقا به نظر برسم و نتونم دوست پسر پیدا کنم
جونگوو دستاشو تو هوا تکون داد و میون خندهاش به زور گفت:
- نه...نه... برو
یونا با خنده قدم دیگهای برداشت و باعث شد تعادلش بهمبخوره. خندهی جونگوو شدیدتر شد و هرلحظه منتظر پخش شدن یونا روی زمین بود اما متاسفانه قبل افتادنش تو بغل یکی فرو رفت.
جونگوو حتی ندیده هم میتونست باقی ماجرا و قدرت لاسزدن یونا رو حدس بزنه پس فقط روش رو برگردوند و با خنده پیکش رو پر کرد.
- نخور
به دست بزرگی که مانعش شده بود چشم دوخت و نگاهش از روش بالا رفت و به صورت آشنای مرد خیره شد.
چشمای خمارش رو به بسته شدن میرفت اما با همین حال هم میتونست تشخیص بده همون منحرفی بود که تا چند دقیقه پیش بهش زل زده بود.
- گمشو
تلاش کرد دستش رو بیرون بکشه اما مرد با یه حرکت از جا بلندش کرد و با لبخند کجی بهش زل زد.
- خیلی خوردی
صدای بم و لحن خاصش هم آشنا بود. اما جونگوو نمیتونست تشخیص بده اون رو از کجا میشناسه. حتی بوی عطرش هم که تموم مغز و بینیش رو پر کرده بود هم آشنا بود.
مشتش رو بیحال به سینهاش کوبید و غر زد.
- بزارم زمین...
روی سطح نرمی فرود اومد و به مبلی که روش نشسته بودن نگاه کرد. هرلحظه منتظر بود تا توی یکی از اتاقی این کلاب کوفتی توسط اون مرد هیکلی به فاک بره اما حالا تو گوشه ترین قسمت کلاب روی مبلی دراز کشیده مرد دورتر ازش نشسته بود.
- بخواب
- تو کی؟
- یکی که درکت میکنه
جونگوو خندید و چشماش رو بست.
- نکنه روانشناسی؟
- روانپزشکم
جوابش به اندازه کافی خندهدار بود تا جونگوو با همون حالتش قهقهه بزنه تو خودش جمع بشه.
هوا سرد بود یا جونگوو داشت یخ میزد؟ حتی با اینکه اون همه مشروب خورده بود هنوزم سردش بود. با حس جسمی که روش قرار گرفت و بوی عطر اون مرد ناخوداگاه بغض کرد و بیشتر از قبل تو خودش جمع شد.
- تو مغزم یه سالن پر همهمهاست که یه عالمه آدم نشستن به سر و کله زدن باهم. گاهی مشت میکوبن تو صورت هم، گاهی هم مشت میکوبن پشت چشای من؛ الانم باید بخوابم آخه فرق نداره چی بشه و شب با چی تموم شه؛ صبح که بیدار شم همه چی از اول شروع میشه، دوباره دردا شروع میشن، غصهها پررنگ میشن، نبود آدما مثل یه خار تو چشمم فرو میره و همه اون صبحا ادامه همین شبه! ادامه همین دردی که تو قلبمه
جملههاش کمکم آرومتر میشد و زیاد طول نکشید تا به خواب بره.
لوکاس لبخند غمگینی به حرفهای تکراری و تلخ جونگوو زد. کارتی رو آروم تو جیب هودیش قرار داد و ازش فاصله گرفت.
دیگه وقتش بود تا از تو سایه بیرون بیاد!!
YOU ARE READING
Yuanfen "NCT"
Fanfiction🥀𝐅𝐢𝐜 Yuanfen 🥀𝐆𝐞𝐧𝐫𝐞 Angst, Romance, Drama 🥀𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞 Luwoo, Jaeyong 🥀𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 Sunlayower (XBACK) در ژاپن یه افسانه هست به اسم "نخ قرمز سرنوشت" دو نفری که با این نخ قرمز بهم وصل شده باشن، به عنوان معشوقه هم دیگه سرنوشتشون از قبل ت...