NINE: I Love You

124 37 21
                                        

عاشقتم. هر روز بیشتر از دیروز. هر دقیقه بیشتر از دقیقه قبل. هر لحظه بیشتر از لحظه پیش. چه بلایی سرم آوردی؟ حتی الانم وقتی به عقب نگاه می‌کنم، تصور اون همه سالی که زندگی کردم، بدون تو سخته.

به خاطر همینم بود که برات تولد گرفتیم. من و 'مکس'. مکسو یادته درسته؟ راستشو بخوای الان که دارم اینو می‌نویسم تو داری با مکس بازی می‌کنی. اون یه سمویده. اول قرار بود اسمشو بزاری نونو ولی من نمی‌تونستم اجازه بدم یه سگ اسممو بدزده جمین. خواهش می‌کنم درک کن.

خب داشتم می‌گفتم. ما برات تولد گرفیم. تو رفته بودی جه‌هیون هیونگو ببینی و من و مکس از فرصت استفاده کردیم و تمام خونه رو با عکسای دو نفره‌مون تزئین کردیم. مکس کمک شایانی کرد.

"عاشقشم نونو، خیلی عاشقشم!" جمین همونطور که به تزئین‌های روی دیوار نگاه می‌کرد، ناباورانه گفت. مکس با خوشحالی دور پاهای جمین بالا و پایین می‌پرید و مجبورش کرد سمت آشپزخونه بره. جمین وارد آشپزخونه شد و اولین چیزی که توجهشو جلب کرد سینی پر از دوناتی بود که تک شمع روشن روش خودنمایی می‌کرد. جمین خندید و سمت جنو برگشت. "شوخی می‌کنی؟"

جنو خندید و سرش رو تکون داد. از اون خنده‌ها که فقط مخصوص جمینش بود. "همونطور که می‌دونی اینا زندگی منو نجات دادن." جنو گفت و به انبوهی از دونات‌ها اشاره کرد. جمین موهای پسر کوچیکتر رو بهم ریخت.

بعد از گذشت تقریبا یکی دو ساعت جشن گرفتن و دنبال هم دویدن اون دو نفر، همراه با سگ سفید رنگی که داشت به استخون عروسکیش ور می‌رفت، روی کاناپه دراز کشیده بودن. جمین نگاهی به دونات‌ها انداخت. "کی قراره اون همه دوناتو بخوره؟"

"من و تو؟" جنو گفت و جمین خندید. "نونو باهام شوخی نکن چشم بسته می‌تونم بگم پونزده‌تاش اضاف می‌مونه." جنو نگاهی به اطراف انداخت.

"من و تو و مکس؟" ایندفعه جمین بلندتر خندید. "حالا چهارده‌تاش اضاف می‌مونه." جنو چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند. همونموقع بود که زنگ در صدا داد و جنو نیشخند رضایتمندی زد.

جمین، چند دقیقه اخم‌هاش رو توی هم برد تا فرد پشت در رو تشخیص بده. یادش نمی‌اومد. اما باید یادش می‌اومد. چون به نظر پسر بچه رو به‌ روش اونو می‌شناخت و هر لحظه نزدیک بود بپره توی بغلش. جنو وقتی سردرگمی فرشته‌ش رو دید، آروم دستشو روی کمرش گذاشت و نوازش گونه حرکت داد. این کار باعث شد استرس جمین از نشناختن پسر بچه کمتر بشه. چیزی نگذشت که با چشم‌های درشت شده فریاد زد: "جیسونگ!!"

خیلی خب. من و مکس و جیسونگ. ما برات تولد گرفتیم. می‌دونستم دلت براش تنگ شده چون بعد از من اون دونسنگ مورد علاقت بود.

بود.

جیسونگ سال پیش توی تصادف ماشین کشته شد. اوه باید اینو خط بزنم چون قطعا دلت نمی‌خواد دوباره اون خاطره تلخو یادآوری کنی. به هر حال ممنون که فراموشش کردی. این کاری بود که باید می‌کردی، چون اون دیگه رفته بود.

اوه جالبه بدونی تو همین الان با مکس دعوات شد. اومدی پیشم و گفتی: نونو فکر کنم وقتشه برای مکس یه جفت پیدا کنیم!

من جواب دادم: عالیه اینطوری خانواده‌مون تکمیل می‌شه! و تو اعتراف کردی مامان مکسی. چون با اینکه به خاطر دعوایی که باهاش کرده بودی از دستش عصبانی بودی، ولی گفتی که نمی‌تونی هر کسی رو به عنوان زنش انتخاب کنی.

چون مکس هم مثل هر موجود زنده دیگه‌ای توی این جهان عاشقته، استخون عروسکیشو آورد و بهت پیشکش کرد. و شما با هم آشتی کردید.

لحظه‌هایی مثل این، بهم یادآوری می‌شه از داشتنت خیلی سپاس‌ گزارم‌.

اوه و البته که تو استخون عروسکی مکسو قبول نکردی!

***
اوقات خوبی داشته باشین.💚

He Was Here | nominHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora