⚽7

456 109 89
                                        

کسیه‌های خوراکی تو بعلش رو بالا تر کشید و با آرنجش در نیمه باز رو کامل کنار زد و‌وارد خونه شد.
طبق معمول از همون راه رو تمیزی افراطی خونه‌ی زین به چشم میومد و لویی حس میکرد گاهی از شدت تمیزی خونه‌اش حالش بهم میخوره.

به هر حال کمی کثیفی همیشه نیاز بود.

در رو پشت سرش بست و کفشهاشو برای جلوگیری از غر زدنای زین بابت کثیف کردن پارکت همون دم در درآورد و از راه رو رد شد.

چند هفته‌ای از عمل لیام و تصمیم لویی برای جبران کار مزخرفش گذشته بود و حالا مدتی میشد بنا به خواهش زین هر دو سعی داشتن لیام رو از افسردگی که دائم دورش میپلکید دور نگه دارن.

در واقع لویی تمام احساس و رفتار خوبشو به عذاب وجدانش ربط میداد و با اصرار به ذهنش یادآوری میکرد لیام هنوز همون پسر خودشیفته‌ی عوضی حق خوره و تنها به خاطر بهم ریختن حال روحیشه که حالا بیشتر به همون‌پاپی مظلوم و نازی که موقع مستی بود شبیه شده! وگرنه قرار نیست چیزی بینشون عوض شه و اونا به محض خوب شدن لیام قراره از هم متنفر شن.

اما حقیقت چیز دیگه‌ای بود. با وجود اینکه لویی با لیام مثل زین رفتار نمیکرد و هنوز یه سری مانع بینشون بود اما حالا رفتارش نسبت به قبل بهتر شده بود و حداقل دیگه با دیدن لیام دائم چپ چپ نگاهش نمیکرد. جلبک خطابش نمیکرد و سعی نمیکرد با تمام قوا ضایعش کنه و شاید... فقط کمی باهاش مهربون شده بود.

و خب این بین یه موضوع دیگه هم بود که لویی به شدت انکارش میکرد اونم شخصیت و رفتارای لیام بود. خب جلبکی که تو ذهنش داشت با اون‌پاپی کوچولو زمین تا آسمون تفاوت داشت و از رفتارای زین میشد فهمید که این چیز تازه‌ای نیست. پس چرا لویی تا حالا نتونسته بود این روی لیام رو ببینه؟ هرچند هنوز هم فکر میکرد این رفتارا احتمالا دروغن یا مربوط به افسردگی. وگرنه هیچ چیز اون پسر با تصویر ذهنی لویی یکی نبود.

با رسیدن به سالن نیم نگاهی به اونجا انداخت و خواست سمت آشپزخونه بره اما با چیزی که دید و بعد شنید سرجاش خشکش زد.

+آه... زین... شت... آروم تر..

لویی با چشمای گشاد شده به لیام که روی کاناپه نشسته و سرش عقب رفته با چهره‌ی درهم و چشمای بشته ناله میکرد نگاه کرد و از اونجایی که کاناپه پشت بهش بود فقط میتونست سر زین که گاهی بالا پایین میشد رو ببینه.

بعد از چند ثانیه تکونی خورد و باعث شد پاکتای تو دستش تکون بخورن و صدایی ایجاد کنن. لیام با شنیدن صدا به خودش اومد و به محض باز کردن چشماش لویی رو اون سمت خونه دید. لبش رو گاز گرفت و صاف نشست. سرش رو چرخوند و رو به لویی گفت

+سلام لویی!

ز-عه لویی اومدی؟

زین همونجور که اون پایین بود گفت و لویی با دستپاچگی پلکی زد و سرش رو چرخوند تا نگاهش به اون دو نفر نیوفته و با گیجی گفت

OFFSIDE {lilo} {Completed}Where stories live. Discover now