بدون اینکه توجهی جلب کنه آروم مشغول تماشای لیام بود و گاهی به حرکت دست دکتر روی پاش نگاه میکرد. و بی اختیار مغزش دونه به دونهی واکنشای اون پسر رو با هر فشار یا دردی ضبط میکرد.
انگار لیام عادت داشت که حال روحیشو تو چهرهاش نشون بده.
تمام مدت لبش رو آویزون کرده و ابروهاش تبدیل به دوتا خط کج بالای چشماش میشدن. هر بار هم که دردش زیاد میشد نوک دماغش آروم سرخ میشد و اشک کمی که توی چشماش جمع میشد باعث میشد اطراف چشماش هم کمی قرمز شه.
و لویی به قدری بی حواس بود که چند بار توی دل اعتراف کرد لیام زیادی کیوته و اون تازه متوجهش شده. البته هنوز هم لیام کیوت پین و لیام جلبک پین تو ذهنش در حال جنگ بودن و اجازهی قدرتنمایی به هیچکدوم از اون شخصیتا رو نمیدادن اما لویی حداقل به ظاهر داشت با رفتاری که در خور لیام کیوت پینه با اون پسر برخورد میکرد.
و خب این روزای لویی پر شده از اعترافات مختلف بود و آخریش به این ختم میشد که گاهی دلش میخواد لیام رو بغل کنه. و صد البته بچلونتش!
خیلی زیاد از این اعترافات ناگهانی و سریعش میترسید. هیچوقت سابقهی همچین چیزی رو نداشت و براش وحشتناک بود که گاردش به این سرعت مقابل کسی پایین اومده. اونم نه هر کسی بلکه لیام پینی که کل باشگاه از عداوتشون با خبر بود.
در واقع لویی به خوابم نمیدید یه روزی بابت درد کشیدن کسی که چیدن نقشهی قتلش باعث به آرامش رسیدن روح خودش میشد اونم برای فیزیوتراپی کلافه بشه.
با تموم شدن کار دکتر دستی پشت گردنش کشید و جلوتر رفت. دیده بود که معمولا همراها کمک میکنن و لیام هم برای جلسات اولش کمی درد داشت بنابراین باید پیش میرفت تا کنار لیام باشه.
لیام با دیدنش چند بار پلک زد و سعی کرد کمی صاف و محکم بشینه. دکتر بعد از گفتن توصیهها از اون اتاقک خارج شد و اوندو نفر رو تنها گذاشت. لویی که متوجه تکون خوردن لیام شد بی تعارف روی زمین زانو زد و کمک کرد تا آهسته پای لیام رو پایین بیارن.
+ممنون.
ضعیف گفت و لویی با انداختن نیم نگاهی بهش لبخند زد و پاچهی شلوار گرمکن لیام رو پایین کشید و لحظهای فکر کرد احتمالا غیر ممکنه موهای پای یه نفر کیوت باشه اما لیام از پس این هم براومده بود.
قبل از اینکه اون پسر اعتراضی بکنه کفشش رو جلو کشید و با گذاشتن پای لیام داخلش مشغول گره زدن دو طرف بندش شد.
لیام که به خاطر خجالت کمی گونههاش سرخ شده بودن سرش رو پایین انداخت و سعی کرد با زودتر ایستاد زحمت بیشتری برای لویی ایجاد نکنه اما بلافاصله با پایین اومدن ناگهانیش از تخت فشاری بدی رو روی پاش حس کرد و نالهاش در اومد.
لویی هول شده ایستاد و بازوی لیام رو گرفت.
-هی چیشد؟ خوبی؟ چرا یهو اومدی پایین؟
YOU ARE READING
OFFSIDE {lilo} {Completed}
Fanfiction-پین؟ آره خب اون درست یه درد تو کون نروعه عوضیه! بوک لایلو/لیلو میباشد. اگه وارد این جا میشین فقط باید بلیور باشید! ما هیچ لری و زیامی نمیشناسیم😔🔪 لیلو ریله :) ❤💙
