part10

60 9 0
                                    

_ادیت نشده _

چشم از دستهاش گرفت و به زمین دوخت
اریک چاقو رو روی میز گذاشت و صدای برخورد فلز و شیشه توی گوش‌هاش پیچید ..
دوست نداشت به چشم هاش نگاه کنه ، نمی‌دونست الان چه حسی میتونه توی اون سبزهای خسته باشه و از اصرارهاش خجالت میکشید ..
.
.
با آرامش _ بدون توجه به نگاه خشک شده‌ی چارلز _ به جای قبلیش برگشت و ادامه داد :
اریک - من هیچ وقت نگفتم تونی رو عمل نمی‌کنم
گفتم نمی تونم ، چارلز !
.
.
.
از اتاق خارج شد و نیشخند تلخی زد ..
در پشت سرش بسته و صدای اکوش توی گوش های مبهوت چارلز پیچید ..
توی راهرو راه افتاد و دوباره شماره ایان رو گرفت.
برداشت !
اون هم داشت تمام سعیش رو می‌کرد و چند نفر رو برای اینکه اگر نرسید ، به‌جای اون بیان مشخص کرده بود ..
البته خیلی‌ به اونها امیدی نبود !

ایان - اریک
اریک - ایان
ایان - پسر امروز بیشتر از کل دوران کاراموزیت بهم زنگ زدی !
اریک - می‌خوای وانمود کنی خیلی پیر نیستیم و اون موقع میشد زنگ زد ؟!
خندید
_توی پیچ سالن چرخید و به اتاقش رسید _
ایان - کسی پیره که خودش رو پونزده سال پیش باز نشست کرده باشه لنشر ، نه منی که یه آدم سمج توی یه کشور دیگه همش داره بهم زنگ میزنه و التماس می‌کنه که به عملش برسم !
_در رو بست و خودش رو روی صندلی انداخت_
من دارم تمام تلاشم رو می‌کنم که بتونم بیام اما با این هوا عملت رو خودت باید انجام بدی پسر
عصبی خندید
امشب چه اتفاق فاکی‌ای افتاده بود که عالم و آدم به این نتیجه رسیده بودند که یه آدم از کار افتاده تنها راه حلشونه ؟!
واقعا چشون شده بود ؟!
تو طول این پونزده سال انقدر بهش گیر نداده بودند ..
اریک - خودت می‌دونی که نمی‌تونم !
ایان - اگر نمی‌تونستی قبول نمی‌کردی
اخم کرد و دندون‌هاش رو به هم فشرد ..
چرا اون استثنا بود و نمی‌تونست یه غلط فاکی رو فقط بخاطر اینکه یه عوضیه بگه و بعد کاری نکنه ؟!
مگه الهام بود ؟؟
لعنت به رگ المانیه دقیقش که توی کوچک ترین عکس‌العملهاش هم دخالت می‌کرد و بین همه چیز ریشه دوونده بود ..
.
.
.
اریک - اینکه دهنم باز شده و یه زری زدم دلیل نمیشه که واقعا بتونم اون رو انجام بدم
فاک !!!
خیلی وقت نداریم ایان
فوقش بتونیم تا دوساعت عمل رو تاخیر بندازیم و اونم به شرط اینکه کمتر از پنج ساعت طول بکشه !
اون پرواز کوفتیت کی راه میوفته ؟!
صدای خنده ایان روی اعصابش رفت
فکش رو روی هم سابید و چشم‌هاش رو بهم فشرد
لبخندش سنگین بود!
ایان - همین شور برای اینکه بتونی انجامش بدی کافیه ، اریک !
بدنت حرفش رو زده، پس خودش از پس کار برمیاد !
.
عصبی خندید و ایان ادامه داد :
.
.
ایان _تو فقط وقتی شروع به فحش دادن می‌کنی و اینجوری می‌خندی که خیلی عصبی شده باشی و وقتی انقدر عصبی می‌شی که نگران باشی !
این نگرانی یعنی اهمیت میدی و همونطور که همیشه بهت گفتم و گوش ندادی ؛
توی جراحی مهم ترین چیز اهمیت و ایمانه !
تو الان اضطراب‌ داری _ اهمیت میدی و
من بهت ایمان دارم پسرم ..!!
.
اریک - و اگر من نداشته باشم ؟
.
.
سکوت کرد ..
.
.
ایان - یه روز وسط جنگ ، یه پسر لاغر ِکشیده با قیافه ی جدی‌ امد سمتم و خواست استادش بشم ؛
.
_با شنیدن این کلمات ، از داستانی‌ که قراره بشنوه آه کشید _
.
.
نگاهش مصمم بود و همون لحظه کنار درمونگاهِ سیارمون یه موشک خورد ..
.
صورت و دستهاش غرق خون بود و روپوشش قرمزه قرمزه ، کل ۲۴ ساعت رو پا به پای من موند و کمک کرد
جدیت ، جسارت و هوش ..
همه رو داشت اما .. اما چشم‌هاش !
اونها سردِ سرد بودن !!
یخ زده !!!
خیلی دقیق می‌برید ، می‌دوخت ، تشخیص میداد و پانسمان می‌کرد
اما در طی همه ی اینها
کنار تمام بدنهای تیکه تیکه و سر های بی بدن ، بدون کوچک ترین لرزش چشمی ایستاده و کارش رو کامل انجام می‌داد ..
خسته نمی‌شد ، حالش بد نمی‌شد ، حسی نداشت !
بهش گفتم اگر بخوای اینطور ادامه بدی ، نمی‌تونی ، موفق نمی‌شی ..
اما برگشت و بهم گفت من می‌دونم می‌تونم و موفق میشم ..!
.
.
حالا سی سال گذشته ،
یه تصویر سالخورده و شکسته جلومه و صدایی که می لرزه و خش داره ..
.
اهمیت میده و میگه نمی‌تونم !

Fault ; fractures that moved (stony)Where stories live. Discover now