part11

68 8 0
                                    


فلش بک ( یک سال پیش)

با پاش روی سرامیک سفید ضرب گرفته و به طرح محو روشون خیره نگاه می‌کرد ..
شلوار جین خاکستری تیره‌ای به پاش بود و پالتوی نازک کرم رنگی روی تیشرت چند درجه روشن ترش پوشیده و یک دستش رو با کمی کنار زدن پالتو توی جیبش فرو کرده بود.
به ساعت نگاه و حرکت پاش رو تند تر کرد ..
درسته که قرار گذاشته بودن بهم اعتماد داشته باشن و تونی سعی کنه "حداقل" درمورد چیزایی که بهش آسیب میزنه دروغ نگه ، اما .. اما باز _حتی بدون وجود افکار اخیر تونی هم _ پشت این درای سفید بی‌روح موندن حس بدی داشت ..!
.
بوی الکل بیمارستان‌ها حالش رو بد می‌کرد و این مطب شیک هم ، با افکاری که تونی تو مغزش انداخته بود ،دوایی برای دردش نداشت !
.
.
بلاتکلیف سرش رو بالا آورد و دو ضربه انتهایی رو هم با پاش به زمین زد.
پشت در اتاق نشسته بود و ذهنش یه لحظه هم آروم و قرار نداشت.
این چند هفته هر ثانیه‌ای که تنها و بیکار می‌شد ، ذهنش سرسام‌آورانه به کار می‌افتاد و سر و صدای لولاهای روغن نخوردش ازارش میداد ..
صورت پگی ، لبخندش
و نگاه بی حس آخرش جلوی چشمش نقش می‌بست و دلش می‌لرزید !
از غم و وسوسه می‌لرزید ..
خواستنی در گوشه‌ای ترین گوشه دلش مخفی شده و حالا با زمزمه‌های ملتمسانه و اغواگرانه ی تونی بیرون امده بود ..
.
.
این می‌ترسوندش ..
نگاه تونی و خودش می‌ترسوندش ..
سرش درد می‌کرد !
.
.
آروم دستش رو توی جیب مخفی پالتو برد و شیار های سرد فلزیش رو حس کرد ..
خطوط ، حروف ، شماره ها ..
"خیلی وقت بود ترک کرده بود ! "
جمله برای لحظه‌ای توی ذهنش شکل گرفت و ناپدید شد
.
.
سکه رو آروم در آورد و زیر نظرش گرفت ..
رنگ برنجی براق و لبه‌هایی که از استفاده و زیاد نرم شده و نقششون فرو رفته بود.
توی دستش چرخوند و چشمهاش رو بست
صدای گلوله و رگبارها .. توی گوشش می‌پیچیدند ..
.
.
.
لبخند گروهبان پیر، و لحن خشک و مهربونی که سکه رو توی دستاش هل میداد :
- خوش شانسی میاره !
کادو بچه‌ات ..
فقط باید قول بدی اگر خوشگل بود باهام ازدواج کنه ..
صدای قهقهه بلند و هجوم وحشتناک گرما ..
.
.
هیچی حس نمی‌کرد !
صداها قطع شده و ذهنش گیج می‌خورد ..
رنگ‌ها قاطی شده و تاریکیِ مخفی‌گاه با سرخی شناوری درهم گره خورده بود.
وز وزی توی گوشش می‌پیچید ..
ذهنش اسلوموشن ، چیزی از هیاهو و غوغای اطراف نمی فهمید
ضربه‌ای به جناغ سینش برخورد کرده و به پشت افتاده بود
سوزش و سوزن‌سوزن‌شدن‌های ریزی ، خیس شدن گرم لباسش رو حس می‌کرد ..
.
.
سکه توی دستش نبود !
چیز گرد فلزی‌ای روی سینش مچاله شده و خنده و نگاه رنگیِ مرد روبه‌روش خاموش ..
عملیاتشون لو رفته بود !
.
.
.
شستش رو روی سکه جابه جا کرد ..
صفحه برنجی شکم برداشته و دقیقا روی طرح ستارش ، نقش گلوله باقی مونده بود !
.
"واقعا خوش شانسی میاورد ؟!"
.
جمله توی ذهنش شکل و پوزخند روی لبش جا گرفت..
سکه رو دوباره توی دست چرخوند و بعد پله پله از روی انگشت‌هاش رد کرد.
سکه رو توی دست چرخوند و پله پله از روی انگشت‌هاش رد کرد ..
چرخوند و پله پله از روی انگشت‌هاش رد کرد ...
.
.
توی بیمارستان بهوش امده بود.
شاید روی همون تخت سفیدی که باک هفته بعدش ؛ بعد از عملیات موفقیت آمیزشون که برخلاف خواسته بالایی‌ها و روی لجبازی و اصرار اون انجام شده بود ، دستش رو کنار گذاشته و ده روز بعد جنازه همسرش رو حمل می‌کرد ..
.
اون روز هم گیج بود ..
اون روز هم تا مغز استخوان منگ ؛
هیچ چیزی رو حس نمی‌کرد !
.
.
انگار اون روز ..
نه !
کل ده روز رو انگار گیج بود ..!
.
ده روز ،
ده‌ روز سرخ زندگیش ..
روزهایی که بعدش خاکسترشون کل زندگیش رو فرا گرفته بود
تا کارآموز عجیب‌غریب ِدوست داشتنیش از راه برسه و طوفان به‌پا کنه ..
اثر انگشت براقش رو روی اون خاکسترها بذاره و اون رو بیرون بکشه !
.
.
.
روی صندلی نشسته ، دست‌هاش تکیه‌گاهانه روی پاش قرار داشت و سکه تیرخورده آزادانه بین انگشت‌هاش حرکت می‌کرد ..
نگاهش خیره به زمین ، غرق فکر بود که
با ویبره رفتن چیزی توی جیب پالتوش به خودش امد.
گوشیش چشمک میزد و با هر بار خاموش و روشن شدن ، تصویر روی ال‌سی‌دی‌اش بهش دهن کجی می‌کرد !
.
.
دو چشم یخی آشنا که با اخم و شکلک ، صد البته لباس ارتشی‌ای که مطمئن شده بود درجه‌هاش کاملا مشخص باشه ، بی‌خیال به_دوربین_ش خیره بود و گذاشته بود باد ، کلاه و موهاش رو به پرواز دربیاره و برق دستش نمایان باشه ..
.
.
بی میل تماس رو برقرار کرد و قبل هر چیزی کلمات رگباری مورد حمله قرار دادنش :
باکی - هی اس !
بهتره زودتر اون همسر عزیز ِیه دندت رو همراهی کنی و بیایید مطب هنری دنبالم.
وگرنه زنده موندنمون رو تضمین نمی‌کنم ! می‌دونی که .. نت روی پیک نیک های بهاره حساسه !!
خواست دهنش رو باز کنه و چیزی بگه که بوق ممتد و قطع شدن صدا تو دهنی محکمی بهش زد
پوفی کشید و لبه‌ی گوشی رو به پیشونیش زد که با سر خوردن رشته موهاش توی صورتش " دوباره و برای هزارمین بار " خودش رو برای قبول شرط با تونی و باختنش لعنت کرد ..
اخه کی به عنوان جایزه موبلند کردن می‌خواست ؟!
چنگی به موهاش زد و ساعتش رو دوباره دید زد ..
فکرها و حس‌هاش گیجش کرده بودند !
.
لبهاش رو روی هم فشرد که با بلند شدن صدای در و به‌دنبالش خنده آنتونی، عضلاتش ناخوداگاه دست از انقباض کشیدن و شل شدن ..
.
.
با اخم طلبکارانه‌ای به استقبال پسری که بجای همسر ، الان کاملا حس پدری بهش داشت رفت ..
استیو - آنتونی !
صداش کاملا هشدار دهنده و سرزنش‌گر بود ..
مسلما پنج دقیقه تنها با دکتر حرف زدن ، به معنی چرخش نصفه عقربه دقیقه شمار توی گردونه نبود و آدمها اگر قصد پلیدانه‌ای نداشتن با اون برق چشم و نگاه شاد از اتاق دکتر بیرون نمیومدند !!
حس می‌کرد توی این یه سال ، بجای تونی با عقربه های ساعت ازدواج کرده بود!

Fault ; fractures that moved (stony)Où les histoires vivent. Découvrez maintenant