Part 2 / اون بی قیمته

505 83 34
                                    

وقتی چویا رفت
اون سمت صندلیش قدم برداشت رو روش نشست
حتی لحظه ای پشیمون از کاری که کرد نبود
همیشه همین بود
وقتی چویا از دفتر اون بیرون میومد ....
همیشه زخمی بود
ولی اون براش اهمیت نداشت ...
نه
به گفته خودش اون فقط یک نفر توی زندگیش مهم بود و براش ارزش داشت
اره ...
سرش رو به صندلی تکیه داده بود و لحظه ای چهره چویا موقع کتک خوردنش توی ذهنش پدیدار شد
مثل همیشه در حال عذاب کشیدن ...
ولی بدون اعتراض
براش مهم بود ؟ نه
به هیچ وجه
با اینکه اگه اون نبود ، دازای حتی نمیتونست توی مافیا به قدرت برسه

میشنید که افراد داخل راهرو دارن سعی میکنن چویا رو ببرن درمانگاه
فهمید چه بلائی سرش اورده
ولی بی تفاوت درست مثل همیشه فقط نشست و به جایی که وجود نداشت نگاه کرد

- دلیل تمام این قضایا خودتی چویا ....
.
.

از روی اون قضیه ۴ ساعت میگذشت
دازای دلش میخواست به دیدن دوست قدیمیش بره ..
از صبح منتظر بود همه چیز رو تموم کنه تا بره پیشش و باهاش حرف بزنه ولی با صدای در به اون فردی داشت در میزد لعنتی توی ذهنش فرستاد

- بله
* رئیس اجازه هست بیام تو ؟
- زودباش

اون فرد وقتی به چهره بی احساس و ترسناک روبه روش نگاهی انداخت ، دستپاچه شد و با لکنت گفت :

* ر..رئیس یک..یکی میخواد شما رو ملاقات کنه گ..گفتم بیام و
- بفرستش

چشمی گفت رو سریع از اتاق خارج شد
دازای با اعصبانیت تمام منتظر اون فرد شد

صدای در مجددا بلند میشه و دازای اجازه ورود رو بهش میده
وقتی در باز میشه ، یه مرد نسبتا درشت هیکل وارد اتاق شد و برای احترام به دازای خم شد

$ سلام دازای سان من هیتارو هستم فکر میکنم بشناسید
- درسته که میشناسم

دازای از روی صندلیش بلند شد و از پشت میز کنار رفت

- هرچی نباشه یکی از متحد های ما هستید

اشاره ای به هیتارو میکنه تا روی مبل بنشینه
اون هم تردید نمیکنه ولی وقتی چشمش به زمین میافته و خون ریخته شده رو میبینه ترس کمی بدنش رو میلرزونه
باز با این حال از روش رد میشه و روی مبل ، جلوی دازای مینشینه
دازای هم روبه روی اون ، روی مبل مقابل مینشینه و سعی میکرد قیافه دوستانه ای به متحدش بگیره ولی خب معلوم بود اصلا دلش نمیخواسته هیتارو اینجا باشه

- دلیل اینجا اومدنتون؟
$ همون طور که میدونید سازمان من یکی از قدرتمند ترین متحد های شما توی بخش شمالیه و تا حالا برای کمک به شما هیچ کم و کاستی بروز نداده

دازای توی ذهنش اون رو به هزاران شکل شکنجه کرده بود و میدونست اون این همه راه برای گفتن این چرت و پرت ها اینجا نیومده و درخواست کله گنده ای ازش داره پس یه راست رفت سر اصل مطلب

You have no choiceWo Geschichten leben. Entdecke jetzt