_ دازای _
از لحظه ای که برگشتم ثانیه به ثانیه اش ذهنم درگیرش بود . نمیدونستم باید چیکارکنم ... اصلا نمیدونستم باید به کدوم فکر کنم ... میخواستم هر دو رو نجات بدم .. جفتشون باید زنده بمونن ...
نمیدونم چرا از اون موقع که چویا خواست خودکشی کنه ، تقریبا سرم علاوه بر درد ، گیج هم میره ... امروز شدیدتره
هر روزم بیشتر میشه .. اصلا حالم خوب نبود و با دستهام شقیقه هام رو ماساژ میدادم که لحظه ای صحنه ای جلوی چشمم نقش بست که ... نمیدونستم چیه
پشت بندش ، سرم از قبل هم دردش بیشتر شده ولی ... اون صحنه چی بود
من انگار داشتم چویا رو ... خفه میکردم .. ؟؟!
نه نه قطعا یه توهم بوده مگه میشه من بخوام چویا رو بکشم ؟!
همین کم مونده بود که به دردم ، توهم هم اضافه بشه
نفسم رو کلافه بیرون دادم و دوباره به قضیه امروز فکرکردم ... چویا برگرده میخوام بهش چی بگم ... بگم باید مرگ تو یا اودا رو بخوام ؟!
چرا داره اینطوری میشه ؟!
به حدی عصبی بودم که مطمئن بودم هیچی نمیتونست من رو بخندونه که خیلی سریع حرفم از بین رفت چون با شنیدن صدای چویا ناخودآگاه لبخند روی لبم اومد ...+ فکر کنم نشنیدی در زدم نه ؟
- ه..ها اره نشنیدم . چه بی خبر یهو اومدی
+ سه مرتبه در زدما
- اوه ... خب بریم سر اصل مطلب_
+ دازای بهت قول میدم گزارش رو بهت بدم ولی میشه امشب کار رو ول کنی ؟
- میدونم میخوای استراحت کنی ولیخواستم حرفم رو ادامه بدم که دیدم چویا با قدم های بلند سمتم اومد . دستش رو گذاشت روی میز و گفت
+ من کلا یه امشب رو ازت وقت میخوام که باهات باشم
لحنش برام جالب بود .. خیلی وقت بود اینطوری ندیده بودمش . انگار نمیشد باهاش مخالفت کرد برای همین قبول کردم و گفتم
- خب ... کی بریم ؟
+ همین الان !
- ها ؟!
+ بلند شو زودباشسریع دستم رو گرفت و کشید که خوردم به میز ولی اینو ول کن !
د..دستم !!! دستش !!!!!!! اون دستم !!!!!!!! دستمو گرفته ؟!؟!؟؟! دستم دستشه !!!!!
با حرکتش کاملا فیوز پروندم ....
اما حسش خیلی قشنگ بود :)
اینکه از روی خواست خودش لمسم کردهاز پشت میز بلند شدم و همراهش رفتم . شاید امروز واقعا باید کار رو ول کنم ...
- - - - -
رئیس مافیا و مدیر اجراییش ، دوتایی ... بعد از چهار سال بالاخره با هم یه جا تنها شدن
ولی تنها جایی که میتونستن توی این موقعیت برن ، بالا پشت بوم اون ساختمون بود . معلوم نبود اگه بیرون میرفتن چه بلائی سرشون میومد ولی باز با این حال .. همین جا هم خیلی خوب بودستاره ها از نظر دازای مثل مروارید هایی بودن که توی آسمون پخش شده بودن ولی این ستاره ها فقط توی چشمای آبی چویا قشنگ بودن نه چیز دیگه ای .... نورشون به چشمای اقیانوسی اون میومد نه آسمون تیره و تار این شهر
و حالا همون مروارید ها حالا بالای سرش بودن .
چویا به آسمون خیره شده بود ؛ چون اون شب همه ستاره ها معلوم بودن .. جالبه هوا تمیز تر از حالت معمول بود
سر درد دازای داشت دیوونه اش میکرد ولی سعی میکرد نسبت بهش بی اهمیت باشه ... الان وقت توجه به درد نیست نا سلامتی بعد از عمری میتونه مثل گذشته ها باشهوقتی چشمش به چویا خورد که با لبخند به آسمون نگاه میکرد ، خودشم همون کار رو تکرار کرد . چند سال بود که خنده اون رو ندیده بود ؟
+ ستاره ها هم امشب میدونن که باید بیشتر از هر موقعی بدرخشن نه ؟
- ا..ارهچویا سرش رو سمت دازای کج کرد و گفت
+ چرا امشب خوشحال نیستی ؟
- قضیه اش طولانیه ... بعدا بهت میگم
+ هر طور مایلی ولیقدم به قدم از دازای دور شد و وسط اونجا ایستاد .
یکمی باد میومد و همین باعث میشد تا موهای هر جفتشون توی هوا معلق بشن طوری که انگار توی باد میرقصیدن ....
لحظاتی بعد آروم آروم ابر ها از جلوی ماه کنار رفتن و جایی که اون دو ایستاده بودن کاملا روشن شده بود . ولی دازای هنوز زیر سایه دیوار ایستاده بود و به خوشحالیش نگاه میکردچویا رو به دازای کرد و با خنده بهش گفت
+ دازای از زیر سایه بیا بیرون نترس نور ماه نمی سوزونتت !
دازای آروم خنده ای کرد و خواست به چویا بپیونده که دید ، بین تمام اجسام اونجا تنها این چویاست که ..... سایه نداره
___________________
سلام قشنگااااا
دوستان این آخرین پارت کوتاه از این داستان بود چون پارت بعدی قسمت اخره
میخواستم توی این قسمت داستان رو تموم کنم که دیدم به شدت طولانی میشه برای همین بقیه اش برای پارت آخر
فعلا من برم شیمی حل کنم :/
امیدوارم خوب شده باشه و دوست داشته باشید

YOU ARE READING
You have no choice
ActionYou can not decide to live You have no right تو نمیتونی تصمیم بگیری که زندگی کنی هیچ حقی نداری