اگه دازای سر راهش سبز نمیشد ، هاروکی میتونست با چویا توی ماشین باشه و خیلی راحت از دست مافیا و اون هیولا فرار کنه .. نه اینکه زیر بارون توی کوچه های یوکوهاما ، سرگردون با چویای بیهوش توی بغلش به هر سمت و سویی بره ... بلکه بتونه نجات پیدا کنه ...
حالش اصلا خوب نبود ... سرش به شدت درد میکرد و باعث شده بود دیدش تار بشه .. با خودش زمزمه کرد○ دکتره یه چی میدونسته که گفت از قدرتت استفاده نکن ...
دست و پاهاش دیگه توان مقاومت رو نداشت ... به هیچ وجه
از طرفی مطمئن بود چویا مریض میشه و .. میدونست خودش هم دیگه نمیتونه تحمل کنه ...
بعد از کلی راه رفتن وقتی به آخر کوچه رسید و دید که بن بست نیست لبخندی زد ولی در آخر با دیدن ماشین های مافیا که انگار داشتن دنبال اونها میگشتن ... تمام امیدش از بین رفت
خواست برگرده ولی وقتی دید که پاهاش دیگه نمیتونن وایسن ... به دیوار تکیه داد و سر خورد ... تا اینکه نشست روی زمین
سرش رو بالا گرفته بود و نمیخواست به چویا نگاه کنه ... احساس شرمساری کل وجودش رو در بر گرفته بود
وقتی قطرات بارون به صورتش خورد ... به اشک هاش اجازه جاری شدن داد
چویا رو محکم بغل کرده بود و سعی میکرد مثل چتری براش باشه تا خیس نشه ولی چه فایده ... اشک های خودش از هر بارونی شدید تر بود○ فکرشو ... ب..بکن .... من میخوام .. ستم تورو نجات بدم ... بعد الان ح..حتی نمیتونم روی پاهام وایسم ... فقط تورو با خودم نابود ... کردم .... م..من نمیخوام به دست .. اون بیافتی .. ! چ..چون تورو از بین می..میبره .... نمیخواستم عشقم ... از بین بره ... نه
هاروکی لحظه ای خنده بلندی کرد و فریاد کشید
○ چون من عاشقتم !! حتی .. بیشتر از اون دازای عوضی !!! من ... م..من فقط عاشقتم چویا شنیدی ؟!
سرش رو روی سر چویا گذاشت و فقط بلند بلند گریه کرد ...
○ ب..بهت قول میدم همون طور ... که اون تورو ... از من گ..گرفت ... تمام هست و نیستش رو .. از بین ببرم
- و این کار رو چطور انجام میدی ؟هاروکی سرش رو بالا آورد و برای آخرین بار بهش خیره شد
○ پس اومدی ...
- انتظار داشتی گل قشنگم رو دست تو بسپارم ؟
○ گلقشنگ ... چقدر یه نفر میتونه ...
- فکرنمیکنم ادامه دادن این قضیه قشنگ باشه نه ؟ثانیه ای بعد با دستور دازای ... ایچیرو اومد تا چویا رو از بغل هاروکی دربیاره و ببره ولی با مقاومتی که هاروکی میکرد ... این کار تقریبا غیرممکن بود ...
ولش نمیکرد ... میدونست اگه ولش کنه ... اون بدتر از هر زمانی درد میکشه ..
ولی وقتی لگد دازای به سرش برخورد کرد ، مرگ رو درست جلوی چشمهاش دید
بی اختیار ولش کرد .. انگار دقایقی فلج شده بود بالاخره چویا رو از بغل هاروکی دراوردن و ایچیرو اون رو برد داخل ماشین ولی دازای همچنان بالا سر هاروکی که معلوم نبود زنده اس یا مرده ایستاده بود .- تو عضو خوبی بودی هاروکی ... ولی خودت ، خودت رو نابود کردی
صدای خس خس بدی از فرد مقابلش بلند شد که گفت
○ د..دا..زای....هر....طورشده زند..زنده میمونم.....تا نابودیت رو.... خودم....رقم ب..بز..نم و با چش...چشمای خودم.....اون ل..لحظه رو ت__
صدای شلیک نذاشت هاروکی ادامه حرفش رو بزنه ... چون اون براش آخرین صدای عمرش شد

YOU ARE READING
You have no choice
ActionYou can not decide to live You have no right تو نمیتونی تصمیم بگیری که زندگی کنی هیچ حقی نداری