چویا رو بلند کردم و بدون توجه به چهره شوکه شده اش سمت کاناپه رفتم
روی مبل گذاشتمش و رفتم تا جعبه کمک های اولیه رو بیارم .. باید زخم هاش رو میبستم- از جات بلند نشو .. الان برمیگردم
سری تکون داد که رفتم
بعد از چند دقیقه برگشتم ؛ نشستم روی مبل و جعبه رو باز کردم
میدیدم که سرش پایینه و سعی میکنه بهم نگاه نکنه
حقم داشت ... من مثل یه هیولام
شروعکردم به تمیز کردن زخم هاش
درد داشت .. میدونستم ولی باز اون هیچ صدایی از خودش در نمیاورد ... همین روحم رو ازار میداد
چشمم به لباس هاش خورد که دیدم اونا رو هم خونی کرده
اهی کشیدم و گفتم- پیرهن رو در بیار ..
+ چ..چی ؟!
- خونیه ..
+ ا..آها باشه .. یعنی چشم
- ...... میرم برات لباس بیارم ....وقتی از جلوش در میشدم ، هنوز لباسش رو در نیاورده بود و انگار منتظر بود که من از اونجا دور بشم ..
رفتم تو اتاق و سعی میکردم توی کمدم لباسی براش پیدا کنم که اندازه اش بشه
بالاخره یه پیرهن مشکی پیدا کردم که مطمئن بودم اندازه چویاست
برگشتم و از اتاق خارج شدم که دیدم چویا لباسش رو دراورده .. پشتش به من بود برای همین جای اون زخم خیلی خوب به چشم میخورد ... هنوز خوب نشده بود .. سر همین زخم شد که چویا دیگه هر کاری هم باهاش کردم دیگه هیچ اعتراضی نمیکرد ... اینم تقصیر من بود_ فلش بک _
+ دازای تو واقعا این کار رو کردی ؟!؟
- جرات خوبی پیدا کردی که رئیست رو به اسم کوچیک صدا میکنی
+ الان وقت این حرفا نیست ! میدونی با این کار تو چند نفر از اعضا کشته شدن ؟!
- چرا اینقدر برای تو مهمه ..
+ گروهی رو بفرستم که بمیرن تا گروه بعدی کار رو یه سره کنن ؟! میدونی چیکار کردی ؟؟
- تنها راه حل همین بود
+ نه نبود !!! به چه حقی این کارو کردی ؟؟!!!
- عجب ..
+ تو .. تو کاملا عوض شدی !! از کی تا حالا تو ۴۰۰ نفر از اعضای گروهت رو میفرستی رو هوا ؟!
- تقصیر خودت بود .. اگه از همون اول به دستورم عمل میکردی الان اینطوری نمیشد
+ عمل به دستور تو ؟! هه !! تو دستور قتل عام به من دادی !! اونم مردم بیگناه
- وظیفه یه سگ پی روی از دستور صاحبشه مگه نه؟چویا از عصبانیت شدید ، کل میز دازای رو به هم ریخت و این باعث شد تا اون قاب عکس بشکنه ... قاب عکس اوداساکو ..
ثانیه ای طول نکشید که دازای از جاش بلند شد و به چویا خیره شد
پوزخندی از عصبانیت زد و آروم گفت- بهت میفهمونم یه سگ چطور باید رفتار کنه
به دستور دازای ، دو تا از مامور های مافیا ، چویا رو به سیاهچال مافیا بردن
دازای هم بعد از چند دقیقه رفت اون پایین ...
رفت تا به قول خودش کاری کنه تا چویا حساب کار دستش بیاد ...وقتی رسید دم در اونجا ، به دو ماموری که به عنوان نگهبان اونجا ایستاده بودن گفت
- اگه کسی از این موضوع با خبر بشه ، نفر بعدی شما هایین ... هیچکس جز من و کسی که به دستور من میآد اینجا حق نداره از این در وارد بشه ! مفهومه ؟!

YOU ARE READING
You have no choice
ActionYou can not decide to live You have no right تو نمیتونی تصمیم بگیری که زندگی کنی هیچ حقی نداری