_و- واقعا؟
_آره. نمیخوام هی از این خونه بره به اون خونه. درسته اینجا بزرگ نیست ولی خونهست.
_درسته. آپارتمان من سرد و سادهست. اینجا خونه شماست و خوشحالم که خونه منم هست. ولی باید اتاقت رو پس بگیری و دیگه روی مبل نخوابی. من روش میخوابم. برای اجاره هم کمکت میکنم.
اونا خونه رو یکم تغییر دادن و تهیونگ قسمت بیشتری از کمد رو به جونگکوک داد. دیروقت بود که کارشون با چیدن وسایل موردنیاز پسر تو خونه، تموم شد.
جونگکوک درحال خوندن یه کمیک برای مینسوک بود و تهیونگ برای خوابیدن آماده میشد.
یکم بعد جونگکوک چند ضربه به در زد و وارد شد و گفت:
_فقط میخواستم شب بخیر بگم.
_شب بخیر جونگکوک
و توقع داشت کوک هم تکرارش کنه و بره ولی جونگکوک رو به روش ایستاد و گفت:
_نمیخوام معذرت خواهی کنم چون میدونم چیزی رو درست نمیکنه. لیاقتت بیشتر از یه چندتا کلمه معذرت خواهیه ولی میخوام بدونی هیچوقت خودم رو بابت رفتاری کاری که باهات داشتم نمیبخشم. فقط چون بابای مینسوکی اینو نمیگم. اینا رو میگم چون نامجون درست میگفت که تو دست راستمی و همیشه هوام رو داشتی.
اون اوایل که تازه کارم رو تو شرکت شروع کرده بودم، همه ازم رو برگردوندن چون میخواستن پدرم دوباره مدیریت رو به دست بگیره نه یه پسر جوون ولی تو این کار رو نکردی.
با اینکه مهربون بودی و تاثیر زیادی روی قوی موندنم داشتی ولی من کارات رو نادیده گرفتم اونم وقتی همه میخواستن شکستم رو ببینن.
یادمه شبا تا دیروقت میموندی چون دوست نداشتی تنها تو ساختمون بمونم. از خونه برام غذا درست میکردی و برام میاوردی و بهم میگفتی خریدیشون ولی من از ظرفات میفهمیدم اینطور نیست.
اگه بخوام همه کارایی که برام کردی رو بگم تا فردا طول میکشه. خیلی بهت مدیونم.
تو، هم پدر و هم آدم فوقالعاده ای هستی. توقع ندارم ببخشیم چون خواسته زیادیه.
میدونم روی خط قرمزای زیادی پا گذاشتم و درک میکنم اگه نخوای بعد از کار، هیچ ارتباطی با هم داشته باشیم.
تهیونگ با چشمای خسته ای گفت
_جونگکوک امروز روز خیلی طولانیای بود. ممنون بابت حرفای قشنگت ولی الان پلکام هم باز نمیمونن.
جونگکوک سریع سرش رو به بالا و پایین تکون داد
_البته. ببخشید بیدار نگهت داشتم. شب بخیر
جونگکوک از پشت تلفن به هوسوک گفت:
_ازم متنفره و واقعا تو موقعیت بدیـم.
_خب تو عوضیای. البته که ازت متنفره. بعدم خودت باعث شدی تو این موقعیت گیر کنی.
_نه منظورم اینه واقعا تو موقعیت بدیـم چون کل شب روی مبل خوابیدم.
_بچه تو میلیونها میارزی. روی مبل چیکار میکنی؟
_خیلی دارم سعی میکنم اون عوضیای که گفتی نباشم.
_و تلاشت تو این راستا چه ربطی به روی مبل خوابیدنت داره؟
همون لحظه مینسوک وارد شد
_پاپا؟
جونگکوک بدون مکث تماس رو قطع کرد و گفت:
_سلام کوچولو. چیشده رفیق؟
_نمیتونم بخوابم. میشه یه کمیک دیگه برام بخونی؟
_حتما. برو یکی انتخاب کن و بیار.
ESTÁS LEYENDO
Amnesia
Fanfiction[کامل شده] خلاصه: تهیونگ از رئیسش که همه کارای دنیا رو روی دوشش میندازه و بی وقفه بهش دستور میده خستهست. برای همین وقتی جونگکوک تو یه حادثه رانندگی حافظه خودش رو از دست میده، تصمیم بزرگی میگیره. _کی هستی؟ _من همسرتم. * کاپل اصلی: کوکوی * کاپلهای...
