Chapter 1

408 56 13
                                        

خورشید خرامان در افق خزید و خود را در چمن‌زار فلک پنهان نمود

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

خورشید خرامان در افق خزید و خود را در چمن‌زار فلک پنهان نمود. در قصری در سرزمین کره، مقدمات آماده‌سازی به منظور پذیرایی از ضیافتی ارزشمند بنا شده بود. تمامیِ خدمتگزاران اعم از نگهبانان، همگی به فرمان امپراطور در تلاش بر مهیا کردنِ مکانی مناسب برای اقامت و میزبانیِ پادشاه سرزمین چین بودند. پادشاهی که شهرت و قدرتش در سرتاسر جهان پیچیده بود و همگان سعی در صلح با او را داشتند. لیک یک مورد این پادشاه را از تمامی پادشاهان متمایز می‌ساخت، و آن هم چیزی نبود جز شهوتی سیری ناپذیر! شهوتی که تا کنون و با آن حرمسرای عظیمی که در دربارش بود، مقداری از آن کاسته نشده بلکه به مرور به شدتش افزوده می‌شد و امپراطور جوانی را که پنج سالی می‌شد به سلطنت رسیده بود، آشفته و بی‌قرار می‌ساخت.

پادشاه سالخورده سرزمین کره مضطرب و هیجان‌زده در ایوان اقامتگاهش ایستاده و نظاره‌گر فعالیت‌های خدمه بود. وی دستور داده بود حیاط مرکزی قصر را برای پذیرایی از میهمان ارزشمندش به گونه‌ای مهیا کنند که جای هیچ‌گونه اعتراضی در میان نباشد، چرا که امپراطور چین بسیار به مقدمات و تدارکات اهمیت می‌داد و به هر چیز هر چند کوچک و ناقابل که با خواسته‌ او همسان نبود، اعتراض می‌کرد.
ولیعهد جوان با قدم‌هایی آهسته خود را در کنار پدرش رسانید و رو به او سر خم کرده گفت:

_عالیجناب همین چند لحظه پیش پیک پیغام آورد که کاروان امپراطوری چین در حال نزدیکی به قصر هستن.

پادشاه سر چرخاند و به فرزند ارشد اش نگریست. لبخندی از هیجان بر لبانش جای گرفت.

+پس منتظر چی هستید؟ باید به پیشوازشون بریم!

ولیعهد سر خم نمود و برگشت برود که با شنیدن صدای پدرش از حرکت باز ایستاد و به آن سمت چرخید.

+این‌قدر مشغول نظارت روی خدمه بودم که یک چیز رو به کل فراموش کردم. به افرادت دستور بده به کوهستان چیجی برن و نوازنده‌ی دربار رو با خودشون به قصر بیارن. می‌خوام برای امپراطور چین قطعه‌ی زیبایی بنوازه و شگفت‌زده شدن اون مرد رو به چشم ببینم.

ولیعهد با شنیدن نام برادر ناتنی که از قضا معشوقه‌اش به حساب می‌آمد، لبخندی فراخ بر لبانش جای گرفت و مشتاق سر تکان داد.

_حتما اعلی‌حضرت. دستور می‌دم ایشون رو به قصر بیارن.

وی پس از احترامی مجدد، برگشت و به راه افتاد. دقایقی کوتاه سپری شد و سرانجام دروازه های قصر به روی امپراطور چین و همراهانش بازگردید. سربازان و نگهبانان تا کمر خم شدند و آن‌ها را با کمال احترام به داخل هدایت نمودند. پادشاه کره با شوقی بسیار از پله‌های مشرف به تالار بزرگ پایین آمده و جلوتر از خادمین، درباریان، ولیعهد، شاهدخت و ملکه‌اش به انتظار ایستاده بود.

امپراطور چین با اقتدار و چهره‌ای که از دیرباز و زمان شاهزاده بودنش بسیار بحث برانگیز و زبانزد همگان بود، از اسب سپید رنگش پایین آمده و همراه با درباریان خود در حال نزدیکی به آن‌ها بود. خدمه و نگهبانان همگی با سرهای خمیده و نفس‌هایی نگه داشته در سینه، گوشه‌ای ایستاده و گاهی زیر چشمی به گونه‌ای که کسی متوجه نشود به ورود پادشاه عظیم‌الشان سرزمین چین می‌نگریستند.
امپراطور چینی با غرور و اقتدار مقابل پادشاه کره ایستاد. کره سرزمینی کوچک و ناچیز بود و همین دلیل بر آن بود که امپراطور چینی به خود اجازه ندهد اولین نفر ادای احترام کند. پادشاه کره لبخندی بر لب نشانید و مقابل امپراطور چینی سر خم نمود. وی همراه با افرادی که پشت سرش بودند ادای احترام را به جای آورد.

+درود بر امپراطور سرزمین چین. سرزمینی به قدرتمندی آسمان‌ها و کهکشان‌ها.

کنج لبهای شیائو جان به پوزخندی کم‌رنگ بالا رفت و مغرور تر از هربار، سرش را به نشانه احترام اندکی خم نمود.

_البته بهتره بگید پادشاهی به قدرتمندی آسمان‌ها و کهکشان‌ها!

پادشاه کره دستپاچه شد و لبخند نصفه‌نیمه‌ای زد. وی از یاد برده بود امپراطور چینی بسیار به خود مغرور بوده و نیز زبانی بسیار رک و گاهی به تلخی زهر به همراه داشت.

+البته البته! همین‌طوره که شما می‌گید. لطفا بفرمایید.

و با دست به میز و صندلی مخصوصی که در پله‌های وسیع بالایی، کمی آن‌طرف‌تر از جایگاه خودش قرار گرفته بود اشاره کرد. شیائو جان دستانش را از پشت در یکدیگر گره زد و با اقتدار و گام‌هایی آهسته اما استوار، به همان سمت گام برداشت.
پس از آن‌که همگی در جایگاه خود نشستند، پادشاه کره دستور صادر نمود تا مراسم را آغاز کنند. طبل‌ها به صدا در آمد و بانوانی پوشیده در هانفو هایی در رنگ‌های ملیح و زیبا، در مرکز حیاط حضور یافته و شروع به رقاصی کردند.
امپراطور چینی که چنین مراسماتی را بیهوده و مضحک می‌پنداشت، پوزخندی زد و دیده بر کوزه‌ طلا و پیاله‌ای همجنس با آن که بر میز همراه با میوه‌های مختلف و شیرینی‌های سنتی‌ قرار داشت دوخت. پادشاه سالخورده کره سر چرخاند و نظری به او کرد.

+شراب‌های کره بسیار خوش عطر و نادر هستن. لطفا کمی بنوشید.

شیائو جان نیم‌نگاهی به پادشاه کره انداخت و سر تکان داد. به خواجه‌اش که پشت سرش ایستاده بود اشاره کرد. خواجه به‌سرعت جلو آمد و پیاله‌ طلایی رنگ را از شراب پر نمود. امپراطور پس از اندکی تأمل، پیاله از میز برچید و با یک نفس محتویات درونش را سر کشید. ابروانش اندکی در هم رفت لیک از طعمی که داشت خوشش آمد. وی پیاله را بلند نمود و بدین جهت به خواجه فهماند که مجدد برایش شراب بریزد.
پادشاه و ملکه‌ کره که نظاره‌گر چنین صحنه‌ای بودند، شادمان از پسندیده شدن شرابشان توسط امپراطور عظیم‌الشان چینی، روی برگردانده و به مراسمی که در پیش بود نگریستند.

در آنی همه‌جا به سکوت در آمد. همگان متعجب به مقابلشان نگریستند. در ها باز گردید و شخصی سپید پوش با فاصله‌ای بسیار مقابلشان قرار گرفت.

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Where stories live. Discover now