Chapter 12

158 39 5
                                        

_تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟؟

وانگ ییبو بدون هیچ ترس و قائل شدن احترامی، این جمله را خطاب به امپراطور چینی بر زبان راند.
شیائو جان با پوزخند کوچکی بر لب قدمی جلو برداشت و از فاصله‌ میان‌شان کاهید. با جدیتی که دیدگان پر نفوذش را تسخیر کرده بود، در دو گوی پر خشم مقابلش خیره شد.

+بهت گفتم بالاخره زمانی می‌رسه که صاحب روح و جسمت می‌شم. و الان اون زمان رسیده. با من به چین میای!

و سپس بی‌آنکه به انتظار پاسخی از سمت نوازنده بماند، پشت به او چرخید و گام به سوی اسبش برداشت.
وانگ ییبو با دیدگانی سرشار از نفرت، دیده بر قامت رشید امپراطور چینی دوخت. مگر او برده بود که تن به زور و اجبار دهد؟

_من هیچ‌جا با تو نمیام! نمی‌تونی من رو برده‌ی خودت کنی!

شیائو جان دو قدم بیشتر برنداشته بود که با شنیدن آن جمله از سمت نوازنده، از حرکت ایستاد. در چهره‌اش خونسردی و آرامش خاصی حاکم بود. گویا به خود و تصمیماتش اطمینانی کامل داشت! وی پر تکبر چانه بالا گرفت. همه‌چیز همان‌گونه که او می‌خواست پیش می‌رفت. چه برسد به نوازنده‌ای که اینک به‌طور کامل در محاصره‌اش بود و هیچ دفاعی از خود نداشت.
شیائو جان زحمت چرخیدن به طرف وانگ ییبو را به خود نداد و با نگاهی تیره، تنها اندکی سر به آن سمت مایل نمود.

+از این حرفت پشیمون می‌شی!

با دستوری که صادر کرد، موجب برافروختن خشم بر پیکر وانگ ییبو گردید و ترس را چون ماری زهرآلود در وجودش به حرکت واداشت.

+دست‌های نوازنده رو با طناب ببندید و اگر تقلا کرد بیهوشش کنید. اون رو همراه با خودمون به چین می‌بریم!

محافظین سریعاً اطاعت کردند و دو بازوی وانگ ییبو را سفت چسبیدند.
شیائو جان با سری بالا گرفته از تکبر، بی‌توجه به فریادهای نوازنده، گام‌های استوارش را به سوی اسب سپیدش کشید که با طلاها و جواهرات ظریف و گرانبهایی تزیین شده بود.
زور و قدرت وانگ ییبو به محافظین پادشاه نچربید و او خسته و کلافه از تقلاهای بی‌نتیجه‌اش، به درون کجاوه حبس گردید.

امپراطور شیائو اسبش را رو به جلو تاخت و همراهان بلافاصله پشت سرش شروع به حرکت کردند. وی در دل به سبب آن‌که توانسته بود به راحتی طعمه‌اش را گیر بیندازد احساس شعف و غروری بسیار می‌کرد. او بالاخره قرار بود هر چند با زور و اجبار، به خواسته‌اش برسد. و چه چیز توانایی آن را داشت که در مقابل خواسته مصمم امپراطور قدرتمند و عظیم‌الشان چینی بایستد؟

شفق در فلک سایه‌‌ای سیاه از جنس ظلمات انداخته بود و مژده رسیدن ماه را می‌داد. تا چین مقصد زیادی می‌نمود و امپراطور به اندکی استراحت نیاز داشت.
اندکی سر چرخاند و رو به محافظ شخصی‌اش لب گشود:

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Where stories live. Discover now