Chapter 7

142 39 5
                                        

بنابر خواسته‌ امپراطور چینی، مقدمات شکار فراهم گردید. چندین اسب برای امپراطور به همراه فرمانده‌اش و چند سرباز، و نیز تعدادی اسب برای ولیعهد و چند سرباز کره‌ای به دلیل همراهی با میهمان ارزشمندشان در حیاط قصر منتظر ایستاده بودند. امپراطور شیائو جان به همراه فرمانده و سربازانش با همان اقتدار و صلابت همیشگی، پر تکبر با سری بالا و دستانی که به پشت بر یکدیگر گره زده بود، گام‌های استوار و محکمی به سوی اسب‌ها برمی‌داشت. هانفویی به رنگ آسمان شب با رگه‌هایی طلایی رنگ بر تن کرده و گیسوانش را با گیره‌ای مردانه، در بالای سرش جمع کرده بود.
به اسب‌ها که رسید از حرکت باز ایستاد و با یک ورش حرفه‌ای، بر اسب سپیدش نشست. رنگ لباسی که بر تن کرده بود کاملا تضاد با رنگ اسب بود و این عمل موجب چشمگیر شدنش می‌شد.

به ثانیه نکشید که هوسوک نیز همراه با تعدادی سرباز به آن‌ها پیوست. شیائو جان نیم‌نگاه سردی به ولیعهد انداخت و لب بر هم فشرد. از همان نخستین دیدار، احساس خوبی نسبت به آن مرد در دل نداشت و این عمل اندکی او را کلافه کرده بود.
صدایی به گوش رسید و سبب شد تا همگان دیده بر همان سمت بدوزند.

+امیدوارم از این شکار لذت فراوانی کسب کنید امپراطور!

پادشاه کره بود که این را مقابل امپراطور چینی بیان کرد. دیدگان پر نفوذ شیائو جان بی‌اختیار در کنار و پشت سر پادشاه کره چسبید. نفس در سینه‌اش حبس ماند و برای ثانیه‌ای ضربان قلبش را حس نکرد. آن نوازنده‌‌ آن‌جا چه می‌کرد؟ جوانک لبخندی کوچک بر لب داشت و به جایی غیر از او می‌نگریست. کنجکاو رد نگاهش را گرفت و سر چرخانده با ولیعهد رو به رو شد که او نیز با لبخندی محو به نوازنده خیره بود.
اخمی غلیظ سرشار از احساساتی ناخوشایند، بر پیشانی‌ امپراطور شیائو جای گرفت و دندان‌ بر هم چفت نمود. پس میان آن دو خبری بود! شیائو جان بی‌آنکه زحمتی به خود بدهد و مجدد دیده بر آن قسمت بدوزد، در پاسخ پادشاه کره تنها به سر تکان دادنی اکتفا نمود و با لحنی سرد لب زد:

_بی‌تردید همین‌طور خواهد بود.

سپس با همان نگاه جدی و خشمگین دستش به نشانه حرکت بالا برد. محافظین در کنار پادشاه و پشت سر او، همراه با اسب‌هایشان شروع به حرکت کرده و از دروازه‌ قصر خروج یافتند.

پادشاه کره دیده از آن سمت گرفت و همراه با خادمینش حیاط را ترک نمود. لیک وانگ ییبو همان‌جا ایستاد و با اخمی کم‌رنگ بر پیشانی، دیده بر قامت پشتی امپراطور جان که در حال دور شدن بود دوخت. وی دو ابروی آن مرد را گره خورده در هم دیده بود. برای چه ابرو در هم کشیده بود؟ به هیچ‌ عنوان احساس خوبی به آن پادشاه نداشت. از همان شب گذشته که قصد داشت او را ببوسد و آن‌گونه که در چشمانش خیره شده بود، احساساتی از جنس ترس و نفرت در دل وانگ ییبو خزید. گرچه اغلب سعی داشت با اعمال دل‌فریبش مردان و زنان را اغفال کند لیک اکنون بابت این کار خود را شماتت می‌نمود. چرا که ماهیت آن نگاه سنگین و پر نفوذ، از هر نوع نگاهی متمایز بود و اندام‌های او را از درون به لرزی آشفته‌حال وا می‌داشت.

وی احساس خوشایندی از آن دو مردمک کشیده و گرگ‌مانند نمی‌گرفت و همین حیث، دال بر این بود که از آن مرد تا جایی که امکان داشت دوری ورزد. لیک امروز نتوانست مقابل دلش ایستادگی کند و به‌نیابت بدرقه‌ ولیعهد محبوبش پیش نیاید.

با افکاری پریشان، دو لب سرخش را بر هم فشرد و دست مشت نمود. شیائو جان دیدگان خیره‌اش را بر هوسوک دیده بود و البته نگاه هوسوک را به او و لبخندانی که با یکدیگر رد و بدل کردند. و همین سبب شده بود اخمی مابین ابروانش جای گیرد. وانگ ییبو لحظه‌ای نگران شد. نکند امپراطور چینی به او نظر داشته و اینک قصدِ صدمه زدن به هوسوک را در سر می‌پروراند؟ افکاری مشوش و اضطراب‌آور لحظه‌ای او را رها نکرده و به مرور شدت می‌یافت.
چه باید می‌کرد؟ یعنی امپراطور شیائو قصد داشت ولیعهد کره را در شکارگاه شکار کرده و از سر راه بردارد؟ می‌توانست؟ آری! او آن‌قدر قدرت داشت که حتی می‌توانست به راحتی پادشاه کره را از میان بردارد، لیک پس از این عمل بی‌تردید نبردی سر می‌گرفت. نبردی عظیم که یقیناً پیروز آن سرزمینی به عظمتی و قدرتمندی چین خواهد بود!

وانگ ییبو دیدگان آشفته‌اش را بر اطراف دوخت. به‌راستی چه باید می‌کرد؟ نمی‌دانست. شاید، شاید اگر به پادشاه می‌گفت….نه! او هیچ مدرکی نداشت پس نمی‌توانست این کار را عملی کند. می‌بایست خود کاری می‌کرد. نباید اجازه می‌داد ولیعهد محبوبش به خطر بیفتد.
عمیق دم گرفت گام‌های بلندش را به‌سوی اصطبل کشاند. احساس خوبی به تنها گذاشتن شیائو جان و هوسوک نداشت، آن هم زمانی که گمان می‌برد امپراطور چینی احساساتش را از بابت ولیعهد فهمیده بود!

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Where stories live. Discover now