Chapter 4

151 40 6
                                        

پوزخند بر لبهای شیائو جان اندکی محو گردید و دیده از نوازنده گرفت. وی با گام‌های آهسته به طرف پنجره رفت. در چوبی‌اش را بالا داد و بدین سبب اجازه داد تا هوای مطلوب و خنکِ بهاری به درون اتاق راه یابد. به سوی نوازنده چرخید و پیاله‌اش را بالا برد.

+چرا مرددی؟ شروع کن.

وانگ ییبو سر پایین انداخت و به آرامی فلوت درون جعبه را در دست گرفته خارج نمود. در جعبه را بست و آن را گوشه‌ای از میز قرار داد. سپس دیده بر فلوتی که در دست داشت دوخت. بی‌اغراق زیبا بود، چنان که لبخندی هر چند محو و کوچک بر لبان نوازنده نشاند.
پس از دقایقی کوتاه، فلوت را بر لبانش گذاشت. بی‌توجه به موقعیت دیده بست و به آرامی شروع به نواختن کرد.

امپراطور پیاله در دست به گوشه‌ای از پنجره تکیه زده و با نگاهی پر نفوذ و مسخ شده، نظاره‌گر صحنه‌ مقابلش بود. نوایی که در حال نواختن بود و شخصی که با فاصله از او چون الهه‌ای آسمانی نشسته بود، چنان ذهن و عقلش را اسیر خود کرده بود که هیچ چیز نمی‌فهمید. صحنه‌ای که مقابل دیدگانش بود زیباتر از هر صحنه‌ای می‌نمود که تاکنون به چشم دیده بود. نفهمید از چه موقع نفس در سینه حبس کرده و بی‌صدا به آن الهه‌ آسمانی چشم دوخته بود. ای کاش می‌توانست آن الهه را برای همیشه از آن خود کند. ای کاش می‌توانست او را با خود به سرزمین و قصرش ببرد. ای کاش می‌توانست این موجود زیبا و دل‌فریب را که این‌گونه چشم بسته بود و با آرامش می‌نواخت، به نام خود کند.

وانگ ییبو با احساس نگاه خیره‌ای بر روی خود، چشم گشود و همان‌طور که می‌نواخت متقابلا بر دیدگان نیمه‌باز امپراطور چینی خیره شد. پوزخندی محو کنج لبهایش را بالا کشاند. از این‌که توانسته بود پادشاهی به عظمتی و قدرتمندی سرزمین چین را این‌گونه مسخِ خود کند بسیار به خود و کارهایش می‌بالید. وی سعی نمود همان‌طور چشم در چشم و خیره در دیدگان امپراطور جوان، و نیز دیدن واکنشش به نواختن ادامه دهد. لیکن این بار با قائده‌ای دل‌فریب‌تر از قبل.

شیائو جان با باز شدنِ چشمانِ نوازنده و آن‌گونه خیره شدنش به او، همه‌چیز را از یاد برد. سرزمینی که در آن بود، مکانی که در آن قرار داشت، چیزی که در دست داشت و حتی خودش را. بزاق دهانش را فرو برد و تکیه از پنجره گرفت. بی‌اختیار با گام‌هایی آهسته شروع به حرکت کرد و خیره بر آن دو مردمک براق، خود را به مقابلش رسانید و از حرکت باز ایستاد.
لبهای وانگ ییبو با دیدن این واکنش از امپراطور، به لبخندی فراخ و مغرور کش آمد. قلب پادشاه با دیدن آن زیبایی بر لبهای سرخ او، به تپشی دیوانه‌‌وار در سینه انجامید. چنان که پیاله از دستش با صدایی بلند بر زمین افتاد. نوازنده خیره بر پادشاه و با همان لبخند، از نواختن دست کشید و به آرامی فلوت را بر میز قرار داد.

نگاه امپراطور چینی دستان نوازنده‌ کره‌ای را تا رسیدن به میز دنبال نمود. آن دستان سپید و زیبا که چون الماس‌‌های گرانبها می‌درخشید و آن انگشتان کشیده که لطافت و مردانگی خاصی داشت. وی دیده از دستان نوازنده گرفت و بر چهره‌اش خیره شد. دیدگان وانگ ییبو متقابلا بر او قفل شده بود. برای نخستین بار در طول عمرش، از دیدن چنین صحنه‌ ناب و زیبایی نفس کم آورده بود. با قدم‌های آهسته نزدیک‌تر رفت و در یک قدمی نوازنده‌ جوان ایستاد.

وانگ ییبو بزاق دهانش را فرو برد و به آرامی از جای برخاست. می‌دانست تاثیر ژرفی بر پادشاه گذاشته است. دست شیائو جان بی‌اختیار بالا آمد و به سمت صورت الهه‌‌ نفس‌گیری که مقابلش ایستاده بود رفت.
وانگ ییبو نفس در سینه حبس نمود و اضطرابی عجیب دامانش را چسبید. دست لرزان امپراطور چینی به جایی که می‌خواست رسید و با ملایمت بر رویش قرار گرفت. گونه‌ وانگ ییبو به‌قدری نرم و لطیف بود که امپراطور را به مرز جنون رساند. وی عمیق دم گرفت و به آرامی همان‌طور که در مردمک‌های لرزان و پر اضطراب نوازنده خیره بود، گونه‌اش را با شست دست نوازش نمود.
وانگ ییبو ناشیانه بزاق دهانش را فرو برد. از این‌که گاهی می‌توانست مردان قدرتمند را این‌طور به خود جذب کند بسیار مغرور و شادمان بود، لیک هیچ‌گاه نگذاشته بود دست کسی جز نابرادری محبوبش که از نوجوانی عشقش در دلش جوانه زده بود به او بخورد، اما اکنون در مقابل این امپراطور جوان و گستاخ چینی دست و پایش را گم کرده بود.

شیائو جان گمان می‌کرد در این زندگی قادر نخواهد بود چیزی به نرمی و لطافت گونه‌های نوازنده را لمس کند. چنان غرق در زیبایی فرد مقابلش شده بود که داشت عقلش را از دست می‌داد. با آن‌که حرمسرای عظیم داشت و با افراد زیاد و مختلفی همبستر شده بود، با آن‌که ملکه داشت و تعدادی صیغه‌ به همسری خود در آورده بود، لیک هیچ‌گاه لمس و نگاهِ کسی نتوانسته بود او را، شخصی به قدرتمندی شیائو جان، پادشاه عظیم الشان چینی را از پا در بیاورد. بی‌اراده لب به سخن گشود و کلماتی را که در ذهن داشت مقابل نوازنده‌ جوان بازگو نمود:

+تو زیباترین موجودِ جهانی. تو یک الهه‌ای!

وانگ ییبو بی‌اختیار و مضطرب‌تر از پیش، لبهایش را آهسته با زبان تر نمود و همین دال بر آن شد که نگاه حریص و خیره‌ شیائو جان از چشمانش گرفته و به دو یاقوت سرخش بچسبد. امپراطور چینی بزاق دهانش را فرو برد و کوتاه پلک زد. آن لبهای سرخ…او بی‌تردید یک موجود الهی بود. دیگر نمی‌توانست خود را کنترل کند. در تمام این سال‌ها هیچ‌گاه این احساسات را تجربه نکرده بود و اکنون که تجربه‌گرشان شده بود، نفس کم آورده و داشت از آن همه زیبایی به ستوه می‌آمد. قلبش بی‌اختیار چون اسبی وحشی و مهار نشده در سینه می‌تاخت.

با برداشتن آخرین قدم، خود را کاملا مقابل نوازنده رساند. همان‌گونه که دیدگان پر نفوذ و نیمه‌بازش بر آن لبهای سرخ و برجسته قفل شده بود و دستش بر گونه‌اش بود، گردنش را به آرامی خم کرد و اجازه‌ داد تا نفس‌های داغ و تندش بر چهره لطیف نوازنده برخورد کند. وی به آرامی و با صدایی که خش‌دار و بم شده بود نجوا کرد:

+تو، من رو، امپراطور عظیم الشان و قدرتمند چین رو، با وجودت دیوونه می‌کنی. الهه‌ی زیبای من!

الهه‌ی من! آری. آن نوازنده الهه‌ شیائو جان بود. الهه‌ آسمانی و زیبای شیائو جان که قادر شده بود برای نخستین بار قلبش را به تپشی این‌چنین وحشیانه وا دارد.
دو مردمک لرزان وانگ ییبو بی‌اختیار متقابلا بر لبهای امپراطور که با فاصله‌ای اندک از لبهای خویش قرار داشت قفل گردید. می‌توانست ته‌ریش اندکی را که بر چانه پادشاه خودنمایی می‌کرد به‌طور واضح ببیند. وی مجدد بی‌آنکه دست خودش باشد و بداند با انجام آن عمل چه آتشی به جان امپراطور جوان می‌اندازد، لبهایش را با زبان سرخش خیس نمود و هوش را از سر شیائو جان برد.
امپراطور دیگر توانایی کنترل بیشتر را در خود نمی‌دید.

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Where stories live. Discover now