Chapter 10

145 41 4
                                        

وانگ ییبو دست راستش را که آزاد بود بلند کرد و بر سینه‌ ستبر امپراطور شیائو گذاشت. در دیدگانش خیره شد و ملتمس نجوا نمود:

+خواهش می‌کنم این کار رو نکن. من-من نمی‌خوام که تو-...

لیک با کوبیده شدن لبهای شیائو جان بر لبهایش، ادامه کلامش در دهان حبس ماند و به گوش‌های امپراطور چینی نرسید. مرد با خشم به لبهای برجسته وانگ ییبو حمله کرد و بی‌مهابا و بی‌توجه به دردی که با آن عمل به نوازنده تحمیل می‌نمود، با دندان‌های تیزش آن دو یاقوت سرخ را گزید.
ناله‌های دردناک نوازنده در دهان هر دو گم شد. اشک بود که از دو پلک بسته‌اش بر گونه‌هایش می‌ریخت. نمی‌توانست تحمل کند. قادر نبود این صحنه را با چشمان خود ببیند. نمی‌خواست لبهایش بیش از این با شهوت آلوده شود. دست بلند نمود و بر بازوی امپراطور چنگ زد. لیک هر چه تلاش حاصل شد، باز هم نتوانست او را از خود جدا کند.

طعم خون در دهان هر دو پیچید و همین امر موجب شد تا شیائو جان از لبهای وانگ ییبو دل کنده و سرش را مابین گردنش فرو بَرَد. وی با اندیشه‌ای خاموش، این‌بار سیب گلوی جوانک را اسیر لبها و دندان‌های بی‌رحمش نمود. آن‌قدر خشمگین بود که هر آن امکان داشت با آن دندان‌های تیز، جانِ نوازنده را بگیرد. دستش را بلند کرده و عصبی بر لبهای وانگ ییبو قرار داد تا بیش از آن ناله‌هایش به بیرون درز نکند. بی‌توجه به درد و نفرتی که با اعمالش در دل او می‌کاشت، به کارش ادامه داد و جای‌جای گردن لطیفش و خوش‌عطرش را با رد دندان‌ها و مکش‌های عمیقش پوشاند. اندکی بعد که با بی‌میلی از لبهای متورم و گردن وانگ ییبو دل کند، سر بلند نمود و در دیدگان خیس از اشکش خیره شد. دست بلند کرد و با لطافت رد اشک بر چهره‌ بی‌نظیر الهه‌اش را با انگشت اشاره پاک نمود، لیک وانگ ییبو با انزجار سر به سمتی دیگر چرخاند و او را از ادامه‌ کارش منع ساخت. صدایش خش‌دار بر اثر گریه و نفرت از گلویش بیرون گریخت:

+دیگه کافیه! ولم کن! بسه بذار برم!

امپراطور شیائو با قلبی که چون اسبی رام‌نشده در سینه می‌کوفت، بزاق دهانش را فرو برد و دیده بر هم نهاد. وی دو دست به دور نوازنده پیچید و او را در آغوش سفت خود حبس نمود. دم عمیقی از عطر گیسوان مشکین و بلندش گرفت و لبهایش را بر آن لطافت چسباند.
هق‌هق وانگ ییبو در چادر طنین انداز شد و امپراطور چینی را آشفته‌تر از قبل ساخت. لبهایش را بر هم فشرد و سر وانگ ییبو را به شانه‌ خود چسباند. سپس به نوازش موهایش پرداخت و با لحنی خاص نجوا کرد:

_نباید من رو دیوونه کنی. نباید دیوونه‌ام می‌کردی. تقصیر خودته. اگر می‌ذاشتی دیشب ببوسمت الان این اتفاق نمی‌افتاد.

وانگ ییبو آب بینی‌اش را بالا کشید و فکش از فشار دو‌ ردیف دندان سفت گردید. بی‌هراس و پر انزجار کلماتش را بر زبان آورد:

+تو یک پادشاه پست و شهوت‌رانی. حالم ازت به‌هم می‌خوره شیائو جان. این رو هرگز فراموش نکن!

دردی عمیق سینه و قلب امپراطور چینی را شکافت. می‌دانست عمل ناپسندی را مرتکب شده لیک این‌ها همه از سر خواستن بود. او دیوانه شده بود. از این‌که بالاخره پس از سالیان‌سال به شخصی علاقه‌مند شده و امکان به دست آوردن و صاحب شدنش را نداشت، او را دیوانه کرده بود. عشق نوازنده به ولیعهدش او را از خود بی‌خود کرده بود و همین دال بر آن شد که در مقابل وانگ ییبو، چون حیوانی وحشی رفتار کند.
اخمی بر پیشانی‌اش نشست. دست بر دو بازوی وانگ ییبو قرار داد و سرش را به گونه‌ای که چهره‌ نوازنده را ببیند، اندکی عقب کشاند. در دو مروارید پر نفرتش خیره شد و با صدایی خش‌دار لب زد:

_اجازه نداری با من به این شکل صحبت کنی. چه ازم متنفر باشی چه عاشقم باشی، من تو رو مال خودم می‌کنم. بالاخره یک روز صاحب روح و جسم و قلبت خواهم شد. پس تو هم این رو هرگز فراموش نکن!

وانگ ییبو با خشمی آغشته به انزجار، پوزخندی صدا دار سر داد.

+صاحب روح و جسم و قلبم؟ شیائو جان شاید روزی بتونی جسمم رو با شهوتت آلوده کنی و صاحبش بشی، اما این رو بهت قول می‌دم که هرگز نمی‌تونی قلب و روحم رو تصاحب کنی.

شیائو جان با نفسی حبس شده، در سکوت ماند و نوازنده کره‌ای پر حرص و با قاطعیت، زخم‌کلامش را ادامه داد:

+چون قلب و روح من فقط به یک شخص تعلق داره و تو قرار نیست تا آخرین لحظه‌ی عمرت، به این خواسته‌ی حقیرانه‌ات برسی!

سپس با تمام قدرت امپراطور بُهت‌زده را عقب هل داد و با گام‌های بلند از چادر خروج یافت. اشک مجدد از چشمانش جاری گست. پاکیِ لبهای سرخش را از دست داده بود. اکنون چگونه می‌توانست این لبها را که این‌چنین به آلودگی کشانده شده بودند، به لبهای زیبای معشوق‌اش تقدیم کند؟
خشم سایه‌ای وسیع‌تر بر پیکرش انداخت و او با تنفری عمیق نسبت به امپراطور چینی، بی‌توجه به تاریکی هوا و سربازان، با پای پیاده به سوی قصر قدم برداشت. وی پس از اتفاق آن شب، توان ماندن در قصر یا هیچ کجای نزدیک به آن را در خود نمی‌دید. به قصر که می‌رسید لوازمش را برمی‌داشت و به مکان همیشگی‌اش پناه می‌برد تا نه نگاه شرمنده‌ و پر اندوهش با نگاه معشوق گره خورد و نه بار دیگر آن امپراطور پست‌فطرت را ببیند. دلش تنها اندکی آرامش می‌خواست که گویا در این‌جا یافت نمی‌شد.

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Where stories live. Discover now