Chapter 3

156 41 11
                                        

پادشاه کره صاف ایستاد و دیدگان آشفته‌اش را بر نیم‌رخ ولیعهد دوخت.

_به نظر میاد ایشون رو خشمگین کردیم. من بابت همه چیز نگرانم هوسوک.

هوسوک برگشت و نگاهی به نوازنده که هنوز هم با سری پایین در مرکز حیاط ایستاده بود انداخت. سپس رو به پادشاه کرد:

+من هم نگرانم عالیجناب. بدتر از همه این‌که می‌ترسم بلایی سر ییبو بیارن. ایشون خوی بسیار خشنی در وجودشون دارن و همین من رو از بابت فرستادن ییبو اون هم به اقامتگاهشون نگران می‌کنه. کاش یه کاری می‌کردید.

پادشاه چشم بر هم نهاد و نفسش را با آهی از میان لبهایش بیرون فرستاد.

_فعلا مجبوریم طبق خواسته‌شون عمل کنیم. نمی‌تونم خطر بیشتر عصبانی شدن امپراطور چینی رو به جون بخرم. پای کره وسطه و ممکنه با هر اشتباهی باعث یک نبرد بزرگ بشیم و من ابدا این رو نمی‌خوام.

سپس دیده از ولیعهد گرفت و به نوازنده داد: نوازنده‌ی دربار!

وانگ ییبو بلافاصله سر بلند نمود و به پادشاه نگریست. پادشاه اشاره داد:

_بیا اینجا.

نوازنده بزاق دهانش را فرو برد و آهسته گام به جلو برداشت. سپس از چند پله‌ مقابلش بالا رفت و در برابر پادشاه و ولیعهد ایستاد و سر خم نمود.

+امر بفرمایید سرورم.

پادشاه جلو رفت و دستان نوازنده را در دست گرفت. آهسته به گونه‌ای که تنها خودش و او متوجه شوند لب زد:

_متاسفم پسرم. ولی من مجبورم برای جلوگیری از نبرد با چین به خواسته‌های امپراطور شیائو جامه عمل بپوشونم.

وانگ ییبو نگران سر بلند کرد و به پادشاه نگریست.

+پدر…

پادشاه دست بر شانه‌ پهن او قرار داد.

+حواست باشه هویت اصلیت رو مقابل امپراطور شیائو جان بیان نکنی. هیچ‌کس نباید بفهمه تو فرزند سوم من هستی، وگرنه آشوب بزرگی برپا می‌شه. متوجه حرف‌هام هستی؟

وانگ ییبو لبهایش را بر هم فشرد و سر به مثبت تکان داد. ولیعهد طاقت نیاورد و گام به جلو برداشت.

+ییبو!

وانگ ییبو دیده بر نابرادری‌‌ِ محبوبش دوخت و لبخند کم رنگی بر لب نشاند: نگران نباش هوسوک. من مطمئنم امپراطور شیائو بلایی سرم نمیاره.

به پادشاه نگریست: تا جایی که بتونم از هر آسیبی جلوگیری می‌کنم. پس نگران نباشید.

پادشاه لبخندی کوچک و نگران بر لب نشاند و سر تکان داد. ملکه نگاهی به هر سه نفر انداخت و قدمی جلو برداشت تا حرفی بزند که همان لحظه خواجه‌ مخصوص امپراطور چینی خود را به مقابل پادشاه کره رسانید. وی تعظیمی سر داد و همان‌طور سر به زیر سخن گفت:

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Where stories live. Discover now