لبخندی فراخ بر لبان پادشاه کره نقش بست و از جای برخاست. به همراهش ولیعهد نیز مشتاقانه از دیدن آن شخص، همانند پادشاه از صندلی بلند شد.
پادشاه کره تن صدایش را به گونهای که به گوشهای فرد سپید پوش برسد بالا برد و فرمان داد:
_خوش آمدی نوازندهی دربار. بیا کمی جلوتر بایست.
سپس نگاهش را به امپراطور چینی که با اخمی کمرنگ به صحنه مقابلش چشم دوخته بود داد.
_ایشون نوازندهی سلطنتی هستن. وانگ ییبو!
شیائو جان بیآنکه حتی نظری به پادشاه کره بیندازد، به آرامی سر تکان داد و همانطور که دیدگان حریص و نگاه خیرهاش چسبیده بر آن چهره الههگون که با خادمینش در حال نزدیکی به آنها بود، پیالهاش را بر میز قرار داد.
نوازنده دربار با گامهایی آهسته و خونسرد، خود را به مقابل دو امپراطور رسانید و تعظیمی سر داد.
+از دیدار مجدد با فرمانروا خرسندم و برای تاخیری که داشتم پوزش میطلبم. میشه بدونم دلیل خواستن من توسط امپراطور چی هست؟
پادشاه با لبخند سر تکان داد و دستش را به سمت امپراطور چینی نشانه گرفت.
_ایشون پادشاه سرزمین چین هستن که لطف بزرگی در حق سرزمینی به کوچکی و ناچیزی کره کرده و با حضورشون این مکان رو منور نمودن. امشب و پنج شب آینده در خدمت ما خواهند بود به همین دلیل ازت خواستم به قصر بیای و کمی برای امپراطور مقتدر چین بنوازی.
وانگ ییبو نظری کوتاه به امپراطور چینی که با آن دیدگان گرگمانندش و نگاهی حریص به او خیره شده بود انداخت. پلکی از آن نگاه عجیب زد و سر خم نمود.
+درود بر امپراطور سرزمین چین. لطفاً من رو بابت بیادبیم عفو کنید.
کنج لبهای شیائو جان به پوزخندی کوچک کش آمد. وی دیده بر میز مقابلش دوخت و با آن صدای بم و مردانهاش سخن گفت:
_بیتردید شما متوجه حضور من شدید. با اینهمه مقدمات و جشنی که پابرجاست حضور شخصی به بزرگی و قدرتمندی امپراطور سرزمین چین، بهنظر اونقدرا هم سخت نیست!
با همان پوزخند بار دیگر دیده بر دیدگان گشاد شده نوازنده دوخت. وانگ ییبو حیران بیآنکه ادب و احترام را یادآور شود، متقابلا به امپراطور چینی خیره شد.
پادشاه کره با دیدن این صحنه دستپاچه گردید و با لبخندی ساختگی سعی نمود جوی را که در حال شکل گیری بود، به نحوی برهم زند.
+لطفاً بیادبی نوازندهی دربار رو عفو کنید امپراطور. ایشون جوانی بسیار خام هستن و کم پیش میاد که در قصر حضور داشته باشن.
شیائو جان با همان پوزخند که اینک به گونهای عمیق شده بود، و نیز ثابت ماندن نگاه خیرهاش بر چهره وانگ ییبو پاسخ داد:
_بله کاملا مشهوده که نوازندهی شما بسیار خام و بیتجربه هست.
سپس دیده بر پادشاه که با چهرهای مضطرب به او مینگریست دوخت.
_من نمیتونم این بیادبی رو بپذیرم.
ولیعهد نگران از بابت معشوقهاش، قدمی جلو نهاد و سعی نمود محترمانه این مشکل را برطرف سازد.
+با کمال احترام از شما امپراطور عظیمالشان و مقتدر چین، درخواست دارم تنبیه از نوازندهی دربار رو بر عهدهی خوده ما بگذارید.
شیائو جان نیمنگاهی خنثی و بیحس به ولیعهد که اینک مضطرب به نوازنده خیره بود انداخت. وی با هدفی پنهان پوزخند صداداری سر داد و از جای برخاست.
_اما من با این تصمیم موافق نیستم. نوازندهی شما باید توسط شخص من تنبیه بشه!
همهمه ای در بین خادمین، نگهبانان و درباریان شکل گرفت. پادشاه کره نگران و مضطرب از شرایطی که پیش آمده بود، از پشت میز بیرون آمد و به طرف امپراطور چینی گام نهاد.
وانگ ییبو با نگاهی پر اضطراب به صحنه مقابلش چشم دوخته بود و هیچ نمیگفت. آن مرد متکبر، مستبد و مغرور چگونه به امپراطوری رسیده بود؟ و چگونه سرزمینی به عظمتی چین را رهبری میکرد؟
پادشاه کره در مقابل امپراطور چینی ادای احترام را به جای آورد.
+امپراطور خواهشمندم این مسئله رو به یک مشکل بزرگ تبدیل نکنید. ما میتونیم بی سر و صدا-
لیک کلامش توسط دستِ بلند شده شیائو جان نصفه ماند.
_انگار یکبار دیگه باید حرفی که زده بودم رو تکرار کنم. شما که نمیخواید با ایجاد مخالفت با من شروع کنندهی یک نبرد باشید! اینطور نیست؟
مجدداً همهمه میان درباریان شکل گرفت. ملکه و شاهدخت نگران از جای برخاستند و ولیعهد نیز خود را در کنار پدر رسانید. وی لبهایش را بر هم فشرد و تعظیمی مقابل امپراطور چینی سر داد.
+لطفا بیادبی ما رو ببخشید. هر امری که شما بدید انجام خواهد شد.
شیائو جان نظری کوتاه به نوازنده که هنوز هم در مرکز حیاط سر به زیر ایستاده بود انداخت و پوزخند کمرنگی خط صاف بر لبهایش را از میان برد. دیده از نوازنده گرفته و بیتوجه به پادشاه و ولیعهد کره، از پشت میز خارج شد و به سمتی قدم برداشت.
_مکان استراحتم رو مهیا کنید.
وی لحظهای از حرکت باز ایستاد و اندکی تامل نمود. سپس بیآنکه برچرخد، با پوزخندی عمیق شده ادامه داد:
_و نوازندهی دربار رو به اقامتگاهم بیارید!
سپس سرخوش و بیتوجه به احترام بقیه، به طرف مکانی که برای استراحتش معین شده بود، با اشاره خدام که راه را به او نشان میدادند حرکت کرد.
YOU ARE READING
𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚
Fanfiction• عنوان: گدای عشق • جان تاپ، تاریخی، اسمات، انگست، عاشقانه. _من عاشقت نیستم. _پس عاشقت میکنم. _هرگز عاشقت نمیشم. _میشی. کاری میکنم جوری بهم دل ببندی و قلبت به قلبم گره بخوره، که برای یک لحظه دیدنم آسمون رو به زمین بکشی. امپراطوری قدرتمند و سرزمی...
