شیائو جان بدون اتلاف حتی یک ثانیه، لبهایش را اندکی از یکدیگر فاصله داد و بهسرعت سر جلو برد تا آن لبهای دلفریب را ببلعد. لیک چنین پیش نیامد چرا که با همان حرکت اول، وانگ ییبو خطر را حس نمود. پیش از آنکه لبهای پادشاه بر لبهایش بچسبد، سریعاً هر دو دستش را بر قفسهسینه امپراطور قرار داد و خود را با یک گام بلند عقب کشید. نمیتوانست اجازه دهد لبهایی که با بیقراری به انتظار یک بوسه از سمت معشوقاش هوسوک پاک و دست نخورده باقی مانده بود، اینچنین تسلیم شخصی بیگانه شود.
هر دو خیره در دیدگان یکدیگر به نفسهای مکرر افتاده بودند. شیائو جان شوکه از این عمل، بیحرکت و همان.طور خمیده ثابت ماند. باور نمیکرد از یک بوسه دریغ شده بود! در تمامی سالهای عمرش هر کس را که میخواست ببوسد به راحتی بوسیده بود. حتی برخی برای بوسیده شدن توسط او با حقارت تمام به التماس میافتادند. لیک اکنون این نوازنده ناچیز و بیلیاقت او را پس میزد؟ امپراطور عظیم الشان و قدرتمند سرزمینی به بزرگی و قدرتمندی چین را؟! چهطور جرئت کرده بود؟ چهطور به خود اجازه انجام چنین کار گستاخانهای را داده بود؟
خشم به یکباره پیکرش را از خود پوشاند. اخم بر پیشانیاش خراش انداخت و دندانهایش را بر هم فشرد. نمیتوانست این بیحرمتی را بپذیرد. آن هم برای دومین بار در آن شب! صدایش گرفته و خشدار از خشم و بُهت، از گلویش بیرون گریخت:
+چهطور جرئت کردی؟ چهطور به خودت اجازه دادی من رو پس بزنی؟؟
وانگ ییبو مضطرب و آشفتهحال، دست مشت نمود و لبهایش را بر هم فشرد. اینک ابروان او نیز از اینهمه غرور و بیشرمی شیائو جان در هم رفته بود. بیآنکه به خود یادآور شود شخصی که مقابلش است فرمانروای عالیمقام سرزمین چین است، تن صدایش را بالا برد و پر خشم غرید:
_حق نداری بهم دست بزنی! این رو بدون که من هرگز این اجازه رو بهت نمیدم شیائو جان!!
سپس در مقابل دیدگان متحیر امپراطور، برگشت و با گامهای بلند از اتاق خروج یافت. وی بهسرعت و بیتوجه به خادمین از راهرو ها عبور نمود و خود را به محوطه بیرونی رساند. نفسنفس میزد و بسیار خشمگین بود. آن مرد با چه رویی به خود اجازه انجام چنین عملی را داده بود؟ خودش چه؟ برای چه آنقدر در مقابلش دستپاچه شده و نمیتوانست زودتر خود را از دستش برهاند و از آن اتاق منفور بیرون زند؟ از دست خودش بیشتر از هر چیز خشمگین بود. چرا که هیچگاه در چنین موقعیتی قرار نگرفته و اینچنین در مقابل شخصی دستپاچه نشده بود. نفسش را با فشار بیرون فرستاد و با گامهای بلند از آن محوطه دور شد.
خشم و حیرت سرتاسر پیکر عضلانیِ امپراطور شیائو را چون لحافی از جنس پشم پوشانده بود. وی هنوز هم با دیدگانی گشاد شده از بُهت، خیره بر در ها مانده بود. بههیچعنوان نمیتوانست اتفاقی را که مقابل دیدگانش افتاده بود باور کند. آن نوازنده ناچیز….
پلک بر هم نهاد و لبهایش را با فشار بر هم فشرد. رگ گردنش از شدت خشم برجسته شده بود و بهوضوح خود را نمایان میساخت. استخوان شقیقههایش بیرون زده و خشمی را که درونش شعله میکشید رسوا مینمود. او یک امپراطور بود! یک امپراطور قدرتمند با یک سرزمین عظیم! آنگاه قصد داشت شخصی به بیارزشی و ناچیزیِ آن نوازنده را ببوسد و به وی محبت ورزد؟ این موضوع بهمرور در نظرش مضحک میآمد. لیک چنان خشمگین بود که نمیتوانست جز خالی کردن خشمش کاری از پیش ببرد.
وی دیدگان سرخ از خشمش را دور تا دور اتاق گرداند. در نهایت با دیدن میزی که از انواع خوراکی نظیر شراب، شیرینیهای سنتی و غذاهای لذیذ پر شده بود، با گامهای بلند به سمتش رفت. بیدرنگ دستش را به زیر میز برد و با تمام خشمی که درونش شعله میکشید، میز را همراه با محتویات درونش به سمتی پرتاب نمود و باعث ایجاد صدای نابههنجاری شد.
صدای نگران خواجهاش از پشت در به گوش رسید:
+عالیجناب اتفاقی افتاده؟ حالتون خوبه؟
شیائو جان همانگونه که از شدت خشم نفسهای منقطع میکشید، فریاد زد:
_بیـاید داخـل اینـا رو از جـلوی چشـمهام جمـع کنیـد!!!
خواجه سریعاً همراه با چند ندیمه داخل گردید و به سمت میزی که گوشهای به حالت وارانه پرت شده بود دوید. امپراطور چرخید و به سوی پنجره گام برداشت. چپق زرشکی رنگی را که از قبل در ایوان پنجره گذاشته بود برداشت و با اخمی غلیط بر پیشانی، پیپ درون چپق را عمیقاً در سینه کشاند. آنقدر از آن عملِ نوازنده خشمگین بود که نمیدانست به کدامین روش خشمش را خالی کند. در تمامی سالهای عمرش تا کنون احساس دوست داشتن و خواستنِ عمیقی اینچنین در دلش جوانه نزده بود، لیک آن شب…..
وی دو پلک بر هم فشرد و دود چپق را بیش از پیش درون ریههایش منتقل نمود، به گونهای که به سرفه افتاد و به اجبار چپق را اندکی از دهان فاصله داد.
آن خواجه سالخورده، نگران از احوال والامقامش جلو آمد و پس از ادای احترام سخن گفت:
+سرورم شما حالتون خوب نیست. لطفا بیاید و کمی استراحت کنید.
شیائو جان بیآنکه نظری به خواجه مخصوصش بیندازد، چپق را بر لبه ایوان کوچک قرار داد. سپس چرخید و به سوی تخت عظیمی که برایش مهیا شده بود گام برداشت. شاید اگر در سرزمین خودش بود به راحتی دستور میداد سر از تن آن نوازنده جدا کرده و به دروازه قصر آویزان کنند. لیک اکنون نمیتوانست و شاید، شاید نمیخواست که این کار را انجام دهد. آری نمیخواست و برای نخستین بار چیزی مانع بود.
وی بالعوض در شرف گرفتن تصمیمی دیگر بر آمد. کنج لبهایش به پوزخندی کمرنگ و خبیثانه بالا رفت و پس از خوابیدن بر سطح تخت، به زیر لحاف سپید رفت. نقشهای در ذهنش پرورانده بود که هر چه میگذشت پر رنگتر میشد و او را از انجام چنین تصمیمی مصممتر میساخت.
YOU ARE READING
𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚
Fanfiction• عنوان: گدای عشق • جان تاپ، تاریخی، اسمات، انگست، عاشقانه. _من عاشقت نیستم. _پس عاشقت میکنم. _هرگز عاشقت نمیشم. _میشی. کاری میکنم جوری بهم دل ببندی و قلبت به قلبم گره بخوره، که برای یک لحظه دیدنم آسمون رو به زمین بکشی. امپراطوری قدرتمند و سرزمی...
