Chapter 13

272 36 19
                                        

پادشاه فلک دیده گشود و دستور حرکت از سوی امپراطور شیائو جان صادر گردید. وانگ ییبو این‌بار نیز از رفتن با آن‌ها به چین سر باز زد و سربازان مجدداً مجبور به اسیر کردنش با طناب‌های بسیار ضخیم و سفید رنگ شدند.
وی با نگون‌بختی، همان‌طور حبس شده در کجاوه چرخ‌دار شروع به گریستن نمود و با صدای بلند، احساسات همیشگی‌اش را نسبت به پادشاه جوان چینی و در مقابل محافظانی که نزدیکش بودند با لحنی تند و فریاد گونه بر زبان راند:

_ازت متنفـرم شیـائو جـان! از خـودت و سرزمینـت متنفـرم!! بریـد بمیـریـد! همـه‌تـون بریـد بمیـریـد!!

امپراطور با اخمی کم‌رنگ بر پیشانی، اسبش را رو به جلو می‌تاخت و با فشردن افسارش در دو‌ مشت محکمش، در تلاش بود چون هر بار آرامش خود را حفظ کرده واکنش خاصی نشان ندهد. او به زودی رام‌شدگی را به آن جوانک کره‌ای می‌آموخت و در صدد انجام کاری برمی‌آمد، که وانگ‌ ییبو نتواند حتی فکر بازگشت به کره را در سر بپروراند!

محافظین با گیجی نگاهی به یکدیگر انداختند. عجیب بود پادشاه هیچ واکنشی نسبت به سخنان توهین‌آمیز نوازنده از خود نشان نداده بود. فرمانروایی که هیچ‌کس جرئت نگریستن بر چهره‌اش را نداشت، چگونه اینک توجهی به توهینات یک نوازنده ناچیز نمی‌کرد؟ قائل شدنِ آن همه تفاوت، به راستی مسئله چه بود؟!
تنها محافظ شخصی پادشاه و خواجه‌اش از این مسئله آگاهی داشتند.

مسافت بسیار زیادی را بی‌آنکه استراحت کنند حرکت کردند و سپس زمانی که فلک قصد داشت تا ردای مشکینش را بر شانه بیندازد، به دستور امپراطور در کنار دریاچه‌ای توقف نمودند.
شیائو جان از اسب به زیر آمد و با اخمی کم‌رنگ، دیده در اطراف چرخاند و پِی‌شینگ را مخاطب قرار داد:

+چادر ها رو برپا کنید. امشب هم این‌جا استراحت می‌کنیم و فردا قبل از طلوع آفتاب مجدداً حرکت می‌کنیم.

محافظ تعظیمی سر داد: اطاعت می‌شه عالیجناب.

امپراطور نیم‌نگاهی به کجاوه انداخت و پس از آن نگاهش را به دریاچه که اندکی آن طرف‌تر بود داده بند طلایی رنگ بر سر آستین‌های ابریشمینش را باز نمود.

+می‌خوام کمی آب‌تنی کنم. نوازنده رو همون‌طور دست و پا بسته به چادرم ببرید و چهار چشمی مواظبش باشید تا برگردم!

محافظ مجدد سر خم نمود: چشم اعلی‌حضرت!

امپراطور با خونسردی و آرامش همراه با خواجه چونگ و تعدادی سرباز، گام‌های پر اقتدارش را به سوی دریاچه کشید.
وانگ ییبو از شدت گریستنی بسیار در کجاوه به خواب رفته بود. محافظ شخصی پادشاه جلو آمد و با کنار زدن پرده توری شکل، نگاهی کوتاه به وی انداخت و فرمان امپراطور را به سربازان ابلاغ نمود.

_چادر ها رو برپا کنید و وانگ ییبو رو به چادر مخصوص امپراطور ببرید!

وانگ ییبو با فریادی که پی‌شینگ درست در کنارش سر داد، چشم گشود و دو پلک خسته‌اش به مقابلش دوخت. ذهن و اندیشه‌اش از خواب جدا گردید و او باری دیگر در دل با خود تکرار نمود که چه‌قدر از آن پادشاه مستبد و متکبر بیزار است!

𝙗𝙚𝙜𝙜𝙖𝙧 𝙤𝙛 𝙡𝙤𝙫𝙚Место, где живут истории. Откройте их для себя