Rice cakes

1.4K 375 95
                                        

"اون رفته"

این جمله توی سرش تکرار میشد و کم کم داشت باعث می‌شد دلش بخواد چیزی رو خورد کنه.

نمیدونست چرا.. نمیتونست بفهمه.. اما حس میکرد همزمان هم از دست اون پسر و هم از دست خودش عصبانیه.

دلیل رفتارای اونو نمیفهمید.. دلیل رفتارای خودش رو هم!!

چشماشو روی هم فشرد و نفس حرصیش رو بیرون داد.

_ کجا رفته؟!

جونگین قدمی به جلو برداشت و نگران از وضعیت چانیول پرسید:

_ خوبی هیونگ؟!

_ جواب منو بده!!

درحالی که سعی میکرد روی اعصابش مسلط باشه از بین دندوناش غرید.

~~~

از صبح خودشو توی کارگاه سفالگریش حبس کرده بود.

تنها جایی که توی اون خونه میتونست آرامش رو بهش برگردونه و ذهنش رو از هر اتفاقی که اون بیرون در حال افتادنه دور کنه.

از دیشب که درمورد محل زندگی و دانشگاه بکهیون از جونگین پرسیده بود، سعی می‌کرد حواس خودش رو با هرچیزی پرت کنه که هرلحظه بلند نشه و بره دنبال اون پسر.

پس حالا اینجا بود.

محل مورد علاقش توی تمام این دنیا.

جوری که میتونست به گِل رس توی دستاش فرم بده و هر شکلی که میخواد رو خلق کنه.. جوری که بوی خاک، رنگ و لعاب فضا رو پر کرده بود و تیغه های ملایمی از نور آفتاب راه خودشون رو از بین پرده های حریر سفید رنگ به داخل اتاقک پیدا کرده بودن و روی ظرف های نیمه کاره و مختلفی که گوشه گوشه‌ی اون کارگاه به چشم میخوردن میرقصیدن.

مقصد نهایی نور، بعد از گذشتن از کنار مژه ها و دست های چان، پارکت های چوبی کف اتاق بود که گوشه هایی از اون با لکه های به جا مونده از رنگ و گل تزئین شده بودن.

دوباره چشم هاش رو روی هم گذاشت و با نفس عمیقی سعی کرد اون لحظه رو، وجودش توی اون لحظه رو احساس کنه و به خاطر بسپاره.

حس می‌کرد کم کم داره به ذهن و روحش کمی سر و سامون میده که در کارگاه با صدای آرومی باز شد و سر چانیول با کنجکاوی به اون سمت چرخید.

و آخرین چیزی که تصورش رو می‌کرد دیدن بکهیون توی چهارچوب در بود!!

با تعجب زیادی توی همون حالت خیره بهش مونده بود و بعد بکهیون با حالت دست پاچه‌ای همونجور که دستش رو پشت گردنش می‌کشید شروع به صحبت کرد:

_ خب.. من.. راستش، آخه.. جونگین گف-

_ بکهیون..

کلمات شکسته و پراکندش با صدای چانیول متوقف شدن و نگاهش توی چشم های درشتش قفل شد.

Yugen [Completed]Where stories live. Discover now