Roses

2.1K 339 165
                                        

_ بک؟! ببخشید دیر جواب دادم عزیزم، کار مریض قبلی یکم طول کشید.. تو آماده ای؟!

_ چانیولا.. منم تقریبا آمادم فقط دوتا از لباسام رو پیدا نمیکنم.. تو تیشرت سبزم رو ندیدی؟

بکهیون همینطور که یه سری از وسایل هاش رو توی چمدون کوچیکی جمع میکرد و گوشی رو بین سر و شونه‌اش نگه داشته بود، با بی حواسی پرسید و چان هم حین عوض کردن لباسش جوابش رو داد:

_ فکر کنم توی خونه جاشون گذاشتی عزیزم.. میتونی به جاش اون لباس کرمی که با هم از ججو گرفتیم رو بپوشی..

_ آره اونو اول از همه برداشتم.. میدونی که خیلی دوسش دارم.. تو آماده ای؟ داره دیرمون میشه ها..

_ آره الان دیگه دارم از کلینیک میام بیرون تا بیام دنبالت..

_ باشه پس رسیدی بهم زنگ بزن.. بالا نمیای؟

_ پیش اون هم اتاقی ترسناکت؟ معلومه که نه..

بکهیون همینطور که زیر لب میخندید دوباره سر این موضوع دستش انداخت:

_ باورم نمیشه بیشتر از 6 ماه گذشته و تو هنوزم از کیونگسو میترسی.. دیگه ابهتت رو از دست دادی دکتر پارک..

_ حرفی نزن که بعدا ازش پشیمون شی بیون..

چان با پوزخند تهدید کرد و سوار ماشینش شد.

هردوشون میدونستن چان هنوزم به وقتش میتونه بک رو با جذبه‌اش از پا دربیاره..

صدای سرفه نمادین بک از پشت خط بلند شد ولی قبل از اینکه قطع کنه زمزمه آروم دوستت دارم رو با خجالت بین حرفاش به زبون آورد.

_ منم باورم نمیشه بعد از 6 ماه هنوزم میتونی خجالت بکشی نقاش کوچولو..

چان همونطور که بخاطر رفتار های بانمک بک لبخندی روی لب هاش نشسته بود، گوشی رو از کنار گوشش پایین آورد و خیره به صفحه‌‌ی تیره رنگش، زیر لب زمزمه کرد.

هنوزم باورش نمیشد که 6 ماه از اون آخر هفته ای که رسما رابطشون رو شروع کردن گذشته و توی این مدت بارها اینطور آخر هفته هایی رو با هم گذرونده بودن، جوری که دیگه حسابش از دستش در رفته بود.

6 ماهی که زندگیش به قدری متحول شده بود که نمیدونست تا قبلش چطوری زندگی می‌کرده.

با رسیدن به مقصدش، یعنی جلوی خوابگاه بکهیون، ماشین رو نگه داشت و به بک خبر داد که رسیده.

فردا جشن فارغ التحصیلی سهون و جونگین بود و قرار نبود به هیچ وجه از دستش بدن.

البته که رفتن به بوسان برای خودشون هم خوب میشد، چون این مدت خیلی فرصت نکرده بودن به خودشون استراحت بدن و چند روز مسافرت میتونست حال و هواشون رو عوض کنه.

با دیدن بک که با چمدون کوچیکی سمتش میومد پیاده شد تا توی جا دادن وسایل کمکش کنه.

نمیدونست چرا اون پسر لجباز قبول نمی‌کرد کامل به خونه‌ی چان نقل مکان کنه.. البته که همین الانش هم بک تقریبا توی همون خونه زندگی می‌کرد؛ فقط هر از گاهی به خوابگاه سر می‌زد که احتمالا بخاطر هم اتاقیش بود.

Yugen [Completed]Where stories live. Discover now