The Birthday

1.5K 352 151
                                        

یه مدت پیش، وقتی جونگین بهش زنگ زده بود و گفته بود داره به سئول میاد، هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کرد اومدن و رفتنشون اینقدر تاثیر گذار باشه!

اما حالا اینجا بود، توی ایستگاه قطار به سمت بوسان همراه با چانیول، برای بدرقه کردن سهون و جونگینی که توی این مدت فرصت های زیادی بهشون داده بودن. از برخورد دوباره تا الان.

و با رفتن اون دوتا جوجه‌ی دوست داشتنی‌، حالا لحظه‌ای که ازش میترسید فرا رسیده بود. نمیدونست چیکار باید بکنه. با چانیول تنها شده بود و دیگه دلیلی برای دوباره دیدن اون مرد نداشت. دلیل دیدار های این مدتشون همین الان همراه با قطار در حال دور شدن بودن.

با حالت معذبی کنار هم به سمت خروجی قدم برداشتن و با رسیدن به ماشین، به سمت همدیگه چرخیدن و با کمی این پا و اون پا کردن دست بکهیون بود که جلوی چان بالا اومد:

_ خب.. فکر کنم تا همینجا بود..

_ دوباره میبینمت، بیون بکهیون.

چانیول جوری محکم اون کلمات رو پشت لحن آروم و با تردید بکهیون ادا کرد که این باور رو به بکهیون هم القا کرد و لرزی به تنش انداخت. دستش به گرمی و محکم بین دست های اون مرد فشرده شد و بعد این چانیول بود که زودتر سوار ماشینش شد و اونجا رو ترک کرد. دقایقی قبل به اندازه به بکهیون برای رسوندنش اصرار کرده بود اما با رد شدن پیشنهادش توسط اون پسر، فقط میخواست زودتر اونجا رو ترک کنه که هر لحظه به زور بکهیون رو توی ماشینش نندازه و به خونه نبره.

بکهیون مدتی همونجا ایستاد و به دور شدن ماشین مشکی رنگ چانیول خیره موند. بادی که کم کم خبر از نزدیک شدن پاییز می‌داد بین موهاش شروع به رقصیدن کرده بود و بکهیون حس می‌کرد درد عجیبی توی قلبش شروع به رشد کردن کرده.

دردی که تا روز های بعد هم ادامه داشت. وقتی روز هاشون بدون دیدن همدیگه سپری شد و بی قراری نسبی توی رفتار های هر دوشون مشخص شده بود.

و حالا بعد از یک هفته، با تاریک شدن نسبی هوا، سهون بعد از کلاس غواصی تازه لباس هاش رو پوشیده بود و در حال خشک کردن موهاش بود که صدای زنگ موبایلش توی فضا پیچید و سر خودش و جونگینی که کنارش بود با کنجکاوی روی صفحه‌ای افتاد که توسط اسم داییش روشن و خاموش میشد.

تماس رو قبول کرد و کنار گوشش گذاشت اما هنوز کلمه ای به حرف نیومده بود که صدای چانیول مضطرب توی گوش هاش پیچید:

_ سهونا.. تولدت بیست و چهار آگوست بود درسته؟!

با تعجب پلک زد و نگاهی به جونگین که منتظر کنارش ایستاده بود انداخت.

~~~

سالن از صدای آهنگ و همهمه‌ی مردم پر شده بود و نور های سفید و قرمز علاوه بر جایگاه رقص و سینی های غذا و نوشیدنی، روی میز وسط سالن متمرکز شده بودن.

Yugen [Completed]Where stories live. Discover now