بعضی لحظه ها توی زندگی به راحتی فراموش نمیشن؛ مخصوصا حسی که توی اون لحظه داشتی!!
توی اون بعد از ظهر دلنشین، به نظر میرسید که همشون همچین حسی داشتن.
با بیشتر خم شدن سهون روی جونگین و بالا اومدن دستاش به سمت موهای شکلاتی اون پسر، چانیول که تا اون لحظه دست به سینه و با لبخند به صحنه روبروش نگاه میکرد ابرویی برای بکهیون که داشت توی زمین آب میشد بالا انداخت و حس کرد وقتشه که جلوی اون دوتا مرغ عشق رو بگیره.
دستاشو باز کرد و با سرفه ای مصلحتی قدمی به سمت جلو برداشت که باعث شد بچه ها از جا بپرن و از همدیگه و دنیایی که توش غرق شده بودن کمی فاصله بگیرن.
_ اهم اهممم.. ببخشیدا مثل اینکه ما مزاحم خلوتتون شدیم!!
هنوز با نفس نفس زدن به هم نگاه میکردن و گونه هردوتاشون کمی سرخ بنظر میرسید.
چانیول دستی پشت گردن سهون انداخت و به سمت در خونه چرخوندنش و با لحنی که مشخص بود داره دستشون میندازه به حرف اومد:
_ هی.. بچه!! میخوای ما بریم و شما رو تنها بفرستیم تو خونه؟! بعد به مامانت زنگ بزنم بگم پسر دست گلش داره اینجا چه آتیشی میسوزو...
_ داییییی!!
حرفای چانیول با صدای اعتراض سهون قطع شد و پشتش صدای خنده چانیول توی کوچه پیچید.
بکهیون متعجب از صحنهای که همین یکم پیش از برادرش دیده بود و خندهی چانیول که چال لپش رو نمایان کرده بود با چشمای گرد شده به اون وضعیت نگاه میکرد..
نمیدونست که چانیول تا این حد از رابطه سهون و جونگین خبر داره و اینقدرم باهاش کول برخورد میکنه!!
و نمیدونست که چانیول چال لپ داره!!
البته چانیول نه، دکتر پارک!!
توی ذهنش برای خودش اصلاح کرد و حس کرد این یکی اسم هم به اندازه قبلی بهم میریزتش..
لعنتی به خودش فرستاد و با زدن پشت گردنی آرومی به جونگین اونو پست سر چان و سهون به داخل خونه هدایت کرد.
باید با اون دوتا جوجهی توی سن بلوغ کمی درمورد کنترل رفتارشون توی مکانهای عمومی حرف میزد!!
وقتی همشون سوار آسانسور شدن، چانیول دکمه طبقه چهار رو فشرد و منتظر موند.
آپارتمان چان توی یه ساختمون پنج طبقه شیک و خلوت بود و توی هر طبقه فقط دو واحد با فاصله زیاد از هم قرار داشت.
با ایستادن آسانسور، بکهیون نگاه زیرچشمیش به چانیول از توی آینه رو جدا کرد و همراه با بقیه پشت سرش قدم برداشت تا به در آپارتمانش رسیدند.
چانیول با زدن رمز در رو باز کرد تا بچه ها وارد بشن و بعد با گره خوردن نگاهش به بک با چشمایی که از خستگی کمی خمار بهنظر میرسیدن، سرش رو تکون داد و با اشارهای به داخل ازش خواست که وارد خونش بشه.
YOU ARE READING
Yugen [Completed]
Romance•𝒴𝓊ℊℯ𝓃 یوگن کلمه ای ژاپنی به معنی احساس زیبایی رازآلود. مثل وقتی که به آسمون نگاه میکنی، و یهو ماه از پشت ابر بیرون میاد. یا پرسه زدن توی جنگل بدون فکر کردن به برگشتن. درست مثل وقتی که کسی رو دوست داری، ولی نمیدونی چرا اینقدر برات جذابه!! یوگن تع...
![Yugen [Completed]](https://img.wattpad.com/cover/350438450-64-k597415.jpg)